تبليغاتX
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع) :: یا علمدار کربلا یاابولفضل العباس(ع)
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)
یا علمدار کربلا یاابولفضل العباس(ع)
زیارت عاشورا 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ

* * * * * * سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند

رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا

رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى

بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ

فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء سلام بر تو اى فرزند فاطمه

سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ

بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى كه خدا خونخواهيش كندو فرزند چنين كسى و اى كشته اى كه انتقام

الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ

كشته گانت نگرفتى سلام بر تو و بر روانهائى كه فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب

مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ

من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز اى ابا عبداللّه

لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى

براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر

جَميعِ اَهْلِالاِْسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى

همه اهل اسلام و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر

جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ

همه اهل آسمانها پس خدا لعنت كند مردمى را كه ريختند شالوده ستم و بيدادگرى

عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَاَزالَتْكُمْ عَنْ

را بر شما خاندان و خدا لعنت كند مردمى را كه كنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور كردند شما را از

مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَلَعَنَ اللَّهُ

آن مرتبه هائى كه خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود و خدا لعنت كند مردمى كه شما را كشتند و خدا لعنت كند

الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ

آنانكه تهيه اسباب كردند براى كشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما

وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِياَّئِهِم يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ

از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم

سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَلَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ

با كسى كه با شما در صلح است و در جنگم با هر كس كه با شما در جنگ است تا روز قيامت و خدا لعنت كند خاندان زياد

وَآلَ مَرْوانَ وَلَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَلَعَنَ

و خاندان مروان را و خدا لعنت كند بنى اميه را همگى و خدا لعنت كند فرزند مرجانه (ابن زياد) را و

اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَلَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ

خدا لعنت كند عمر بن سعد را و خدا لعنت كند شمر را و خدا لعنت كند مردمى را كه اسبها را زين كردند و دهنه زدند

وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ

و به راه افتادند براى پيكار با تو پدر و مادرم بفدايت كه براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از

الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَاَكْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ

آن خدائى كه گرامى داشت مقام تو را و گرامى داشت مرا بخاطر تو كه روزيم گرداند خونخواهى تو را در ركاب آن امام

مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى

يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله خدايا قرار ده مرا

عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ يا اَبا

نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت اى ابا

عَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَاِلى رَسُولِهِ وَاِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ

عبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه

وَاِلَى الْحَسَنِ وَاِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ

و حسن و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از كسى كه با تو مقاتله كرد و

نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ

جنگ با تو را برپا كرد و به بيزارى جستن از كسى كه شالوده ستم و ظلم

عَلَيْكُمْ وَاَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَبَنى

بر شما را ريخت و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از كسى كه پى ريزى كرد شالوده اين كار را و پايه گذارى كرد

عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرى فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ

بر آن بنيانش را و دنبال كرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما بيزارى جويم

اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ

بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى

وَلِيِّكُمْ وَبِالْبَر آئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر آئَةِ

دوستان شماو به بيزارى از دشمنانتان و برپا كنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى

مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ

از ياران و پيروانشان من در صلح و سازشم با كسى كه با شما در صلح است و در جنگم با كسى كه با شما

حارَبَكُمْ وَوَلِىُّ لِمَنْ والاكُمْ وَعَدُوُّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى

در جنگ است و دوستم با كسى كه شما را دوست دارد و دشمنم با كسى كه شما را دشمن دارد و درخواست كنم از خدائى كه

اَكْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَرَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ

مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزيم كند بيزارى جستن از دشمنانتان را

اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ

به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما گام

صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ

راست و درستى (و ثبات قدمى ) در دنيا و آخرت و از او خواهم كه برساند مرا به مقام پسنديده شما

عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَاِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ]

در پيش خدا و روزيم كند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى [به حق ]

مِنْكُمْ وَاَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى

كه از شما (خاندان ) است و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى كه شما نزد او داريد كه عطا كند

بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها

به من بوسيله مصيبتى كه از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را كه مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى كه ديده براستى چه

وَاَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَفى جَميعِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَللّهُمَّ

مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمين خدايا

اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ

چنانم كن در اينجا كه ايستاده ام از كسانى باشم كه برسد بدو از ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى

اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَمَماتى مَماتَ

خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ

مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آكِلَةِ

محمد و آل محمد خدايا اين روز روزى است كه مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن

الاَْكبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَلِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ

جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (كه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پيامبرت كه درود خدا بر او

وَآلِهِ فى كُلِّ مَوْطِنٍ وَمَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ

و آلش باد در هر جا و هر مكانى كه توقف كرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ

خدايا لعنت كن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را كه لعنت بر

اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ

ايشان باد از جانب تو براى هميشه و اين روز روزى است كه شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان بخاطر كشتنشان

الْحُسَيْنَ صَلَواتُاللَّهِ عَلَيْهِ اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ

حضرت حسين صلوات اللّه عليه را خدايا پس چندين برابر كن بر آنها لعنت خود

[الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَاالْيَوْمِ وَفى مَوْقِفى هذا

و عذاب دردناك را خدايا من تقرب جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى كه هستم

وَاَيّامِ حَيوتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَبِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ

و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان

نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ # پس مى گوئى صد مرتبه : اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ

پيامبرت كه بر او و بر ايشان سلام باد * * * * * * * * * * * خدايا لعنت كن نخستين

ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ اَللّهُمَّ

ستمگرى را كه بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين كسى كه او را در اين زور و ستم پيروى كرد خدايا

الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَشايَعَتْ وَبايَعَتْ وَتابَعَتْ

لعنت كن بر گروهى كه پيكار كردند با حسين عليه السلام و همراهى كردند و پيمان بستند و از هم پيروى كردند

عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً پس مى گوئى صد مرتبه : اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا

براى كشتن آن حضرت خدايا لعنت كن همه آنها را * * * * * * * * * سلام بر تو اى

اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ

ابا عبداللّه و بر روانهائى كه فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد

[اَبَداً] ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى

هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار

لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى

زيارت من از شما سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر

اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ # پس مى گوئى : اَللّهُمَّ خُصَّ

فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين * * * * * * خدايا مخصوص گردان

اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ

نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز كن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را

اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَابْنَ مَرْجانَةَ

خدايا لعنت كن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت كن عبيداللّه پسر زياد و پسر مرجانه را

وَعُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَشِمْراً وَآلَ اَبى سُفْيانَ وَآلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ اِلى

و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان مروان را تا

يَوْمِ الْقِيمَةِ پس به سجده مى روى ومى گوئى : اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ

روز قيامت * * * * * * * * * * * * * خدايا مخصوص تو است ستايش

الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى اَللّهُمَّ

سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم خدايا

ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ

روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت

مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ  عَلَيْه ِالسَّلامُ

با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين  عليه السلام

 

التماس دعا

www.tejaratonline.com

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 6:13 بعد از ظهر
وبلاگ جدیدم 
 

به مناسبت نیمه شعبان وبلاگ جدیدم افتتاح شد.

اللهم عجل لولیک الفرج

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در شنبه 27 مرداد1386 و ساعت 6:0 بعد از ظهر
یا امام رضا (ع) 
|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 1:10 بعد از ظهر
میلاد مبارک 
|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 1:7 بعد از ظهر
یا ابولفضل العباس (ع) 
|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر
یا حسین (ع) 
|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 1:2 بعد از ظهر
بین الحرمین 
|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 1:2 بعد از ظهر
طول عمر حضرت ولى عصر ارواحنا فداه  

طول عمر حضرت ولى عصر ارواحنا فداه

آيت الله صافى گلپايگانى

طول عمر از نظر دانش و علم

هشتصد سال زندگى

هفتاد هزار سال عمر

طول عمر از نظر اديان

دين مقدس اسلام

نتيجه

استثناء در كرات

استثناء و اختلاف عمر در دنياى اتم

استثناء و اختلاف عالم گياه و درخت

تفاوت و اختلاف در عالم حيوانات

استثناء در جهان انسانها

عمر جاودان

نيروى جوانى پايدار

اخبار درباره جوانى امام زمان (ع)

سخنى با برادران اهل سنت

سر گذشت معمرين در تاريخ

اسامى برخى از معمرين


يكى از مطالبى كه همواره بشر در جستجو و تحصيل آن بوده، طول عمر و زندگى است؛ طول عمر توأم با سلامتى و توفيق از نعمتهائى است كه ارزش آن را نمى‏توان معين كرد، غريزه حب به ذات، حب بقا و غرائز ديگر انسانها راعاشق و دل باخته طول عمر ساخته و آنها را وادار مى‏سازد كه در اين راه منتهاى سعى و تلاش را انجام دهند تا بلكه مدتى اگر چه كوتاه باشد اين ريسمان عمر را بلندتر سازند.

آنچه فحص و مطالعه در اطراف اين موضوع نشان مى‏دهد اين است كه امكان عمر بسيار دراز همواره مورد قبول بوده و تا كنون كسى عدم امكان و امتناع آن را عنوان نكرده است.

ما نخست امكان طول عمر را از نظر علوم و دانشهاى عصرى مانند علم پزشكى و علم زيست‏شناسى، اطلاعاتى كه از احوال ساير مخلوقات داريم با مقايسه انسان به آنها مورد توجه قرار مى‏دهيم و سپس مراجعه با اديان آسمانى نموده در امكان و صحت آن از نظر عقايد دينى سخن مى‏گوئيم.

طول عمر از نظر دانش و علم

از نظر علوم امروز بايد دانست كه علم، امكان طول عمر را كاملا تأييد كرده و كوشش بشر را در اين راه كوشش نتيجه بخش و موفقيت آميز و لازم مى‏شناسد و براى طول عمر حد و اندازه‏اى معلوم نمى‏كند. علم مى‏گويد: تقليل متوفيات و مرگ و ميرها، و طولانى ساختن عمر وارد يك مرحله عملى شده و با كمال سرعت رو به تكامل است و حد متوسط عمر در كمى بيشتر از يك قرن از 47 به 74 رسيده است.

دكتر «الكسيس كارل» در سال 1912 ميلادى موفق به نگهدارى يك مرغ به مدت سى سال شد، در حالى كه زندگى مرغ حداكثر از ده سال تجاوز نمى‏كند( 1 )

هشتصد سال زندگى

دكتر «هنرى الحيس» مى‏گويد: بايد حد متوسط مرگ و مير عمومى را به حد مرگ و مير اطفال كمتر از ده سال رسانيد و اگر اين مسأله عملى شود، انسان آينده، هشتصد سال زندگى خواهد كرد( 2 ).

دانشمندان هنوز در تعيين مرز قاطع (زندگى طبيعى) بشر به موفقيتى نرسيده‏اند.

مرز منطقى زندگى به نظر دانشمندان تفاوت دارد «پاولوف» مرز طبيعى حيات انسان را 100 سال مى‏دانست «مچنيكوف» آن را 150 تا 160 قلمداد مى‏كرد.

پزشك و دانشمند مشهور آلمانى «گوفلاند» معتقد بود كه مدت عادى زندگى بشر 200 سال است.

فيزيولوژيست مشهور قرن نوزدهم «فلوگر» آن را تا 600 سال و «روجربيكن» انگليسى تا 1000 سال قلمداد كرده‏اند( 3 ). ولى هيچيك دليلى بر اينكه اين مرزها مرز قاطع باشد كه از آن تجاوز نكند ارائه نمى‏دهند.

به عقيده دانشمند روسى «ايليا مچنيكوف» پزشك و فيزيولوژيست، ياخته‏ها و سلولهاى بدن انسان كه تقريباً شصت تريليون مى‏باشد از سموم ترشح شده توسط باكتريهاى سمى روده مخصوصاً روده بزرگ ( كه در آن روزانه 130 تريليون ميكروب زاده مى‏شود) مسموم مى‏شوند.

بسيارى از اين باكتريهاى زيانى به بدن نمى‏رسانند ولى بعض از آنها سمى هستند.

اينها بدن را از داخل توسط سمهائى كه توليد مى‏كنند ( مانند گازهاى فنل و اندل) مسموم مى‏سازند؛ احتمالاً ياخته‏ها و بافتهاى سازنده بدن در اثر اين مسمويت به پيرى زود رس دچار مى‏شودند، وقتى ياخته پير شده، به سختى مى‏تواند نيازهاى حياتى را رفع نمايد و در تكثير آن اختلال پديد آمده و سپس مى‏ميرد( 4 )

پروفسور «اسميس» استاد دانشگاه كلمبيا مى‏گويد: حد و حصر سن، مثل ديوار صوتى است، همانطور كه ديوار صوتى امروزه شكسته شده، اين ديوار سن نيز روزى خواهد شكست( 5 ).

هفتاد هزار سال عمر

آزمايشاتى كه بر روى بعضى از حيوانات ريز آبى انجام شده علما را به امكان تغيير دوران حيات اميدوار نموده و همچنين دانشمندان در روى مگسهاى ميوه‏ها آزمايشهائى نمودند كه در نتيجه عمر آنها نهصد برابر عمر طبيعى گرديد( 6 ) بنابر اين اگر اين امتحان بر روى انسان با موفقيت عملى شود و عمر طبيعى انسان را هشتاد سال فرض كنيم، امكان طولانى كردن عمر تا هفتاد و دوهزار سال ثابت مى‏شود.

همچنين در روى نسوج بعضى حيوانات، مطالعاتى جريان دارد كه كاملا بشر را در اين زمينه به آينده خوش بين نموده و انتظار مى‏رود كه در آينده طول عمر و بازگشت نيروى جوانى در دسترس همگان قرار بگيرد.

بسيارى از علما به مسأله اعاده نيروى جوانى بيشتر توجه دارند تابه مسأله طول عمر؛ زيرا از مسأله طولانى ساختن و ادامه حيات در شرايط مخصوصى به هر مقدار خود را فارغ مى‏دانند و در حقيقت آن را حل شده و عملى مى‏شمارند فقط مى‏گويند: بايد فكرى براى پيرى كرد و سرمى تهيه نمود كه از پيرى جلوگيرى كند؛ زيرا عمر هر چه طولانى شود اگر بازحمت پيرى توأم شود لذت بخش نيست.

مرگ نه مولود طول عمر و نه نتيجه پيرى است؛ بلكه مرگ نتيجه بيمارى و رعايت نكردن قواعد حفظ الصحه و بهداشت بدن و سلامت مزاج است كه اگر انسان بتواند بر عواملى كه مزاج را تحت تأثير قرار مى‏دهند مسلط شود، مى‏تواند مرگ را مهار نمايد.

اين عوامل عبارت است از صحت مزاج پدر و مادر، و پدر و ماور آنها و اطلاع آنان به قواعد بهداشتى توليد مثل، آداب نكاح، اعتدال مزاج مادر در ايام حمل، رعايت دستورات بهداشتى در دوره باردارى و هنگام رضاع و شير دادن، حسن تربيت فرزند، مساعدت محيط و هوا، رعايت اعتدال در خواب و استراحت، كار و معاشرت و انتخاب جامه و پاى افزار، مصاحبت با مردمان صحيح الاخلاق و مستقيم، ايمان به خدا و امنيت، صفاى باطن و تنزه آن از عقائد خرافى و باطل، استفاده از غذاهاى سالم و خود دارى از صرف مسكرات و نوشابه‏هاى الكلى و شرايط ديگر از اين قبيل كه چون بيشتر اين عوامل تحت كنترل انسان نيست ناچار مغلوب شده و تسليم مرگ مى‏شود.

آمارهائى كه راجع به تعداد متوفيات و تفاوت آنها به حسب شغل و حرفه و محيط و مسكن از طرف شركتهاى بيمه منتشر مى‏شود ثابت مى‏كند كه اختلاف اعمار بشر مربوط به يك سلسله عوامل خارجى است كه هر چه اين عوامل كمتر شود، عمر طولانى‏تر مى‏شود. چنانچه مكرر ديده شده اشخاصى متجاوز از صد و پنجاه، صد و شصت، صد و هفتاد و دويست و بيشتر زندگى كرده‏اند، و در همين عصر، ما اشخاصى را مى‏شناسيم كه سن آنها از صدو پنجاه متجاوز است، و اين نيست مگر در اثر آنكه عوامل كشنده كمتر به سراغ آنها رفته است.

خلاصه سخن اين است كه: امكان عادى طول عمر در جهان علم صد در صد مورد قوبل و غير قابل انكار است.

براى اينكه معلوم شود تعجبى كه ما از عمر بسيار طولانى مى‏نمائيم، معلول انس و عادت به عمرهاى كوتاه است، در سخن يك پزشك انگليسى دقت فرمائيد، اين پزشك مى‏گويد: اگر منطقه كانال پاناما كه مشهور به بيماريهاى فراوان است از ساير نقاط جهان جدا شود و ما در آن‏جا زندگى كنيم و از سرگذشت مرگ و زندگى در ساير نقاط بى اطلاع باشيم خواهيم گفت: كثرت وفيات در اين منطقه و كوتاهى عمر از امور معين به حكم طبيعت است و تغيير آن از دسترس علم خارج است؛ پس معلوم مى‏شود كه جهل ما به اسباب بعضى از بيماريها مانع از تقليل وفيات و طولانى شدن عمر است و هر كس در اين نظر با من مباحثه كند (كثرت ميزان وفيات و عمرها را در حدى ثابت بداند) از او مى‏پرسم:

كدام دوره از دوره‏هاى عمر ثابت است؟

دوره عمر در هند يا در نيوزيلند يا آمريكا يا در منطقه قنال؟

و كدام پيشه و شغل است كه دوره عمر در آن ثابت است؟

آيا پيشه و شغل است كه دوره عمر در آن ثابت است؟

آيا پيشه فلكى و ستاره‏شناسى كه وفيات آن 15 تا 20 در صد زير حد متوسط است؟ يا وكالت دادگسترى كه وفيات آن 5 تا 15 در صد فوق متوسط است؟ يا تنطيف شبكات كه وفيات آن 40 تا 60 در صد فوق متوسط است؟

اينها مثالهائى از تفاوت بسيار در متوسط وفيات به حسب مشاغل و پيشه‏ها است. بعلاوه ما ادله بسيار ديگر نيز داريم كه دلالت دارد بر تغييرات مهم در دوران حيات به وسائل صناعى سپس آزمايشهائى را كه روى بعضى حيوانات شده و همه ناجح و موفقيت آميز بوده شرح داده است( 7 )

طول عمر از نظر اديان

اديان همه با اتفاق از عمر بسيار طولانى جمعى از افراد بشر خبر داده‏اند.

تورات كتابى كه با همين وضع تحريف شده مورد اعتماد يهود و نصارى است، در سفر تكوين اصحاح 5، آيه 5 و 8 و 11 و 14 و 17 و20 و 27 و 31 و در اصحاح 9، آيه 29 و اسحاح 11 آيه 10 تا 17 و در موارد ديگر، افرادى را از پيغمبران و ديگران نام برده و عمرهاى طولانى هر يك را كه متجاوز از چهار صد ، ششصد ، هفتصد ، هشتصد و نهصد بوده، به صراحت بيان داشته است.(102)

علاوه بر اين معتقدند كه «ايليا» براى اينكه الم مرگ را نبيند زنده به آسمان مرفوع شد و «آدم كلارك» مفسر مى‏گويد: شكى نيست در اينكه ايليا زنده به آسمان مرفوع شد( 8 )

دين مقدس اسلام

در دين اسلام امكان عمر طولانى يكى از مسايل مورد اتفاق مى‏باشد و قرآن مجيد در نهايت صراحت از عمر طولانى نوح در سوره عنكبوت آيه 14 خبر مى‏دهد:

«فلبث فيهم ألف سنة الا خمسين عاماً»

كه فقط مدت اشتغال نوح پيغمبر - على نبينا و آله وعليه‏السلام - به دعوت قوم، پيش از طوفان به صريح اين آيه نهصد و پنجاه سال بوده است و اگر سالهاى پيش از دعوت و سالهاى بعد از دعوت رابه حساب بياوريم چه مقدار مى‏شود، خدا عالم است.

و عموم مسلمانان اتفاق دارند كه عيسى و بلكه خضر و ادريس و الياس زنده هستند و عيسى در آخر الزمان به زمين خواهد آمد و به حضرت مهدى(ع) در نماز اقتدا خواهد كرد.

از نظر تاريخ نيز عمر طولانى مورد تأييد است و تواريخى كه در دست داريم، اشخاص بسيارى را نشان مى‏دهند كه از عمر طولانى و زندگى بلند برخوردار شده‏اند.

يكى از كتابهائى كه به خصوص در تاريخ زندگى و شرح احوال معمرين نگاشته شده و يكى از مآخذ و مصادر و كتب مهم تراجم و رجال به شمار مى‏رود كتابى است كه ابوحاتم سبحستانى (متوفى 350) به نام «المعمرون» تأليف كرده است، اين كتاب كه اخيراً هم با فهرست و اسلوب عالى طبع شده سوابق تاريخى طول عمر را بطور كامل و مبسوط روشن مى‏سازد.

نتيجه

ما از هر نظر كه ملاحظه كنيم حتى تواريخ عهد باستان را هم اگر جلو بياوريم يا علم قديم و فلسفه يونان را مستند قرار دهيم و يا آنكه به علوم جديد اعتماد نمائيم و يا به اخبار انبيا و پيامبران اتكا و استناد نمائيم، همه امكان طول عمر و وقوع آن را تصديق و اثبات مى‏نمايند و آن را خارق عادت و اعجاز يعنى بيرون از قوانين و نواميس طبيعى عالم نمى‏شمارند.

بله چون افرادى كه عمر طولانى كرده‏اند نادرند قدرى نامأنوس و جالب توجه است. در صورتى كه از نظر علمى بايد گفت اين عمرهاى كوتاه خلاف سنن خلقت و قواعد اصلى عالم طبيعت است و اگر عوارضى كه گفته شد مانع نبود بايد عمر كوتاه خلاف عادت شده باشد.

اما طول عمر حضرت ولى عصر (ارواح العالمين له الفدا)

ما مى‏گوئيم اصلاً طول عمر ايشان اگر چند هزار سال ديگر و بلكه بيشتر نيز بر آن افزوده شود نبايد مورد حرف و محل شبهه باشد؛ زيرا امكان ذاتى و امكان وقوعى طول عمر ثابت و مسلم است، حال ما چه امكان طبيعى طول عمر و وقوع آن را ثابت كنيم ( چنانچه ثابت است) و چه امكان آن را ثابت ندانيم و عمر طولانى را يك امر خارق العاده و معجزه بشماريم، در مورد طول عمر ايشان اگر ايمان به خدا و قدرت و توانائى و صحت نبوتها داريم نبايد ترديد كنيم.

مسأله طول عمر آن حضرت مسأله‏اى است كه صدها حديث بر آن دلالت دارد و مشيت ازلى الهى بر آن تعلق گرفته است.

هركس خدا را قادر و توانا مى‏شناسد، بايد آن را باور كند و هر كس العياذبالله خدا را عاجز مى‏شمارد و عجز را نقص و از صفات سلبيه حق نمى‏داند، هر چه دلش مى‏خواهد بگويد؛ اما مى‏گوئيم عجز، نقص است و ناقص، محتاج است و محتاج واجب الو جود نمى‏باشد.

حضرت صاحب الامر - عجل الله تعالى فرجه - را در اين دوران عمر طولانى مكرر مردمان بزرگ كه از صفاى باطن و استعداد خاص بهره‏مند بوده‏اند، زيارت و مشرف به ملاقات و نعمت ديدارش شده‏اند.

در اين موضوع سخن از امكان طول عمر و عدم امكان بى مورد است.

آن‏كه فرضاً مى‏گويد طول عمر محال عقلى است و عقلاً امكان ناپذير است، يا مى‏گويد محال طبيعى است، بايد برهان و دليل بياورد، مع ذلك ما ثابت كرديم كه عمر بسيار طولانى نه محال عقلى و ذاتى است و نه استحاله وقوعى در آن فرض مى‏شود و نه محال طبيعى است.

باز مى‏گوئيم: ما آنچه را از گفتار دانشمندان و نتايج كاوشها آزمايشهاى علمى علماى غرب نقل كرديم براى روشن شدن ذهن بعضى از صاحبان افكار سطحى و افراد كم اطلاع بود كه بدانند امكان طبيعى طول عمر مورد قبول علماى بزرگ شرق و غرب است. اما در مورد طول عمر امام زمان - أرواحنافداه - فرضاً هم امكان طبيعى طول عمر ثابت نباشد، تكيه مابر قدرت خدا و اراده بارى تعالى است و از اينكه طول عمر آن حضرت خارق العاده هم باشد، هيچ شبهه‏اى را وارد نمى‏دانيم. زيرا مسأله خارق عادات و ايمان به معجزه اساس قبول و پذيرش نبوات است.

تمام معجزات پيغمبران امور خارق العاده است و اين كسانى كه در اين موضوع استبعاد مى‏كنند، در مورد معجزات حرفى ندارند و تسليم هستند. چه فرق مى‏كند، احياء موتى و زنده كردن مردگان و تبديل عصا به ثعبان و پيدايش ناقه از سنگ و نزول مائده از آسمان و سخن گفتن كودك در گهواره و ولادت عيسى بدون پدر، با عمر بسيار طولانى.

اگر امكان طبيعى طول عمر را علم تصديق مى‏كند، امكان طبيعى بعضى از معجزات را تصديق نكرده است پس چگونه در آن شك مى‏كنيم با اينكه اين را قبول داريم.

ما مى‏گوئيم به هر حساب كه باشد، ايراد يا استبعاد طول عمر حضرت قائم آل محمد - عجل الله تعالى فرجه - بى وجه است و اگر تمام عقلا جمع شوند و بخواهند در ايراد به طول عمر آن حضرت يك سخن خردپسند و دليل معقولى درست كنند ممكن نيست.

خدا فرموده و پيغمبر خبر داده و ائمه طاهرين هم مژده داده‏اند كه حضرت حجت عصر، فرزند حضرت امام حسن عسكرى(ع) همان كسى كه در بامداد روز نيمه شعبان سال 255 عالم را به نور جمال خودمنور ساخت، بعد از غيبت بسيار طولانى كه مردم در امر آن حضرت در حيرت و سرگردانى واقع مى‏شوند و اكثراً به شك و ترديد مى‏افتند و عالم پر از ظلم و جور و فشار و ناراحتى و فساد و انواع نگرانيها مى‏شود ظهور مى‏فرمايد و جهان را پر از عدل و داد مى‏كند و در دنيا يك حكومت جهانى تشكيل مى‏دهد و قانون واحد اسلام را همه جا اجرا مى‏سازد و در سراسر عالم عدالت اجتماعى را بر اساس تعاليم قرآن بر قرار مى‏نمايد.

با اينكه اين بشارتها قطعى و مسلم و متواتر است، خداوند هم بر هر كار قادر و توانا است ديگر جاى شبهه و شك و ترديد نيست.

اين استبعادات طول عمر و سر غيبت همه از وساوس شيطان است و چنانچه توضيح داده شد به هر نحو كه در طول عمر نظر بدهيم، استبعاد طول عمر حضرت صاحب الزمان -عجل الله تعالى فرجه - صحيح نيست. علم و عقل و نقل و قرآن و احاديث و كتابهاى دينى ملل ديگر و آراء و نظر دانشمندان قديم و جديد و تجربه، همه پشتيبان و مؤيد عقيده ما مى‏باشند.

تفاوت و اختلاف مخلوقات در عمر و طول عمر بشر و قياس آن با استثنائات

بايد در نظر داشت كه در عالم آفرينش از مجردات و ماديات و انواع و افراد آنها مخلوقات استثنائى( 10 ) و منفردى وجود دارد كه بين آنها و موجوداتى كه با آنها در يك رشته و تحت يك نوع يا فصل مى‏باشند فاصله و تفاوت بسيار ديده مى‏شود و چون انس ما به همان موجودات يك نواخت و كم تفاوت است، در نظر ما وجوداين افراد آن همه در صورتى كه فاصله و تفاوت زياد باشد استثناء و شگفت انگيز است.

خواه اين فاصله و استثناء از جهت طول يا عرض يا حجم يا وزن يا خصوصيات معنوى و روحى و جهات ديگر باشد و خواه بر ماعلت آن استثناء معلوم باشد و آن را تحت يك قانون از قوانين ظاهرى يا خفى بشناسيم يا علت آن بر ما معلوم نباشد.

از كرات آسمان و ستارگان گرفته تا ذره و اتم، هر كجا برويم يك عده استثنائاتى مى‏بينيم، يعنى موجوداتى را مى‏بينيم كه نسبت به موجودات ديگر از نوع خود واجد يك خصوصيت استثنائى و جالب مى‏باشند.

استثناء در كرات

شما از ستاره شناسان و علماى هيئت كه از احوال ميلونها ستاره و منظومه و كهكشان و فواصل ستارگان و ابعاد و حجم و قطر آنها كم و بيش اطلاعاتى دارند بپرسيد كه آيا در اين قوانينى كه شما كرات كواكب و نجوم را تحت سيطره آنها شناخته‏ايد موارد استثنائى كه شما هنوز به كشف قانونى كه بر آن حاكم است نايل نشده باشيد هست يا نه؟

بپرسيد تا جواب مثبت بشنويد.

آيا تفاوتهائى كه در بين اين مخلوقات عظيم از جهت حجم و قطر و وزن وجود دارد حد و حصر معينى دارد يا نه؟

يقيناً جواب مى‏دهند حدّ و حصر معين ندارد.

مثلا تقاوتى كه زمين ما با «سديم المرأة المسلسله» دارد از جهت حجم و قطر و وزن با حساب هيچ محاسبى ( غير از خدا) معلوم نمى‏شود و براى اينكه تا حدى اين تفاوت نزديك به ذهن شود، تفاوت بين آفتاب و «سديم المرأة المسلسله» را بايد در نظر بگيريم. حجم آفتاب را علماى هيئت نسبت به جحم سديم المرأه المسلسله مثل حجم يك ذره از ذرات نور آفتاب كه از پنجره‏اى به داخل اطاقى بتابد نسبت به خود آفتاب بر آورد كرده‏اند يعنى آن ذره چقدر از آفتاب كوچكتر است، آفتاب با آن عظمت به همين قدر از سديم مرأه مسلسله كوچك‏تر است آن وقت زمين ما كه حجمش يك ميليون و سيصد هزار بار كمتر از آفتاب است در جنب سديم چه خواهد بود؟! و اگر كسى بخواهد حجم سديم مرأه مسلسله را نسبت به آفتاب بفهمند، طول قطر آفتاب را كه يك ميليون و 390 هزار كيلومتر است با طول قطر سديم كه سى هزار ميليون سال نورى است مقايسه نمايد.

آيا اين تفاوت بين زمين ما و سديم‏ها و از آنها بزرگ‏تر از كجا است؟ و آيا كسى مى‏تواند بگويد ما نمى‏توانيم اين همه تفاوت و فاصله اختلاف را در اين دو كره قبول كنيم؟

آيا چطور است كه بطور استثناء در ميان سيارات منظومه شمسى فقط اين زمين ما و به احتمالى هم مريخ صالح از براى پيدايش حيات شد در حالى كه سيارات ديگر اين صلاحيت را ندارند و شايد ميليونها ستاره ديگر نيز فاقد اين صلاحيت باشند؟

استثناء و اختلاف عمر در دنياى اتم

مى‏گويند: در جهان اتم مزونهائى يافت مى‏شوند كه يكى پس از رهائى از مركز، عمرش يكهزارم ثانيه است و مزونى ديگر به نام هايرون عمرش ده ميليارديم ثانيه است، يعنى بى نهايت كمتر و كوتاه‏تر آيا اين اختلاف را اگر ديروز كه بشر به دنياى اتم آشنا نبود، به شما مى‏گفتند باور مى‏كرديد؟يقيناً نه. ولى امروز آن را يك موضوع مسلم فيزيكى مى‏دانند( 11 )

استثناء و اختلاف عالم گياه و درخت

در عالم نبات نيز استثنائات عجيب و حيرت افزا، فراوان به چشم مى‏خورد در ميان اشجار و درختان، درختانى ديده شده‏اند كه از جهت طول يا تنومندى و قطر يا طول عمر فوق العاده اسباب تعجب گرديده‏اند مثل درخت «ارز» لبنان و مثل درختى كه در آمريكا است و به عربى آن را «ام الاجمه» مى‏نامند، يعنى مادر جنگل. اين درخت از بزرگ‏ترين درختهاى آمريكا است، درازى آن را بيشتر از سيصد قدم ذكر كرده‏اند سياحان تازه حالا چهار صد قدم مى‏گويند، قطر ساق آن نزديك به زمين سيصد قدم و كلفتى پوستش به عرض هجده انگشت.

در اسكاتلند «اكس» انگليس در عمر بعضى از درختها تأمل كرده ديده‏اند از سيصد سال بيشتر است. يكى از فضلاء محيط يكى از اشجار را اندازه گرفته تقريباً نود قدم بوده و از روى نسبت آن به كوچك‏ترين درخت از همين نوع عمر آن را پنج هزار سال معين كرد.

در كاليفرنيا درخت كاجى است به طول سيصد قدم كه محيط آن سى قدم مى‏باشد و عمرش شش هزار سال است.

غريب‏تر از اينها درخت «عندمى» است در شهر اورتاوا در جزيره تنزيف كه يكى از جزاير كانارى مى‏باشد در درياى اتلانتيك ( جزاير مزبور به جزاير خالدات معروف است» اين درخت محيطش بقدرى است كه اگر ده نفر دور آن دستهاى خود را باز كنند بطورى كه سر انگشتهاى آنها به هم برسد باز به تمام ساق آن احاطه نمى‏نمايد و صاحب «الايات البينات» مى‏گويد: حال كه سال 1882 م است «سال تأليف كتاب الآيات البينات» 482 سال مى‏باشد كه جزيره مزبور كشف شده و آن درخت عظيم در وقت كشف جزيره به همين حال بوده كه حالا هست و هيچ تفاوت و تغييرى در منظر آن پيدا نشده و چون نمو اينگونه درختها كند است كه از نمو درختهاى كوجك از همين نوع معلوم مى‏شود، در اين صورت خدا مى‏داند چقدر قرون و دهور گذشته تا درخت عندم اورتاوا، به اين عظمت و قطر رسيده و يكى از علماى نبات شناص در تعيين عمر اين درخت اظهار عجز كرده مى‏گويد: فهم و ادراك بشر از كشف اين سر قاصر است و نمى‏تواند به تقريب هم بفهمد كه عندم اورتاوا چند سال عمر كرده همين قدر معلوم و مسلم است كه اين نهال كهنسال قرنها پيش از خلفت انسان در كار نشو و نما بوده و زندگانى درازى نموده تا به اين قد ق

واره رسيده است.

تفاوت و اختلاف در عالم حيوانات

اما اختلاف حيوانات به حسب نوع در مقدار متوسط عمر كه امروز در آمارهائى كه از طرف علماى حيوان شناس داده شده معلوم و فاصله ميان كمتر و بيشتر آنها عجيب است، همچنين اختلاف و استثناء در افراد هر نوع از انواع حيوان بسيار ديده و گهگاهى هم در جرايد، اين استثنائات و تفصيلات آن را مى‏خواهيم كه اگر كسى آنها را جمع آورى كند يك كتاب جالب مى‏شود.

دانشمندان شوروى در جمهورى «ياكوتسك» نزديك قطب شمال يك نوع حلزون پيدا كرده‏اند كه از چندين هزار سال پيش يعنى قبل از تاريخ تا حال زنده مانده است.( 12 )

ماهيهائى در اقيانوس اطلس شمال اروپا ديده شده كه عمر سه ميليون ساله برايشان بر آورد كرده‏اند و مارهائى كه عمر چند هزار ساله دارند وجود دارند در حالى كه جنبندگانى نيز هستند كه عمر شان چند لحظه بيش نيست( 13 ). آيا مى‏دانيد كه عمر ملكه زنبوران عسل چهار صد برابر عمر زنبوران ديگر است؟

استثناء در جهان انسانها

بطور كلى ناموس تفاوت و تميز در بين انسانها نيز حاكم است و اگر اين ناموس نبود شناختن افراد، غير ممكن مى‏شد و قرآن مجيد اين ناموس را از آيات خدا شمرده مى‏فرمايد:

«ومن آياته... اختلاف السنتكم و ألوانكم»( 14 )

«و از نشانه‏هاى خداوند... اختلاف زبانها و رنگهاى شما است».

آن قدر افراد با هم امتياز دارند كه بايد گفت بيشتر امتيازات و تفاوتها از نظر اكثر افرد مخفى است، آنچه براى عموم ميسر است شناختن افراد به وسيله شكل و قيافه ظاهر است ولى امروز با وسايلى كه در دسترس بشر قرار گرفته افراد را از اختلاف خون و استخوان و حتى از خطوط سرانگشتان مى‏شناسند.

تفاوت در عمر، قد، رنگ، ساختمان بدن، قواى مغزى و فكرى و احساسات، در همه اين تفاوتها اشخاص نادر الوجود و استثنائى ديده شده‏اند، مثلا يك نفر قلبش در طرف راست واقع شده، يك نفر در طول قامت يا وزن ميان چندين ميليارد افراد بشر منحصر به فرد مى‏شود. در خصائص و صفات روحى يكى در سخاوت حاتم مى‏شود و ديگرى در بخل ضرب‏المثل مى‏گردد. در قواى فكرى يك نفر نابغه مى‏شود و يكى چنان با هوش است كه حل مشكل‏ترين مسائل فلسفى و رياضى براى او مثل يك عمل عادى ديگران آسان، ديگرى چنان ساده و كم هوش مى‏گردد كه فهم يك مسأله بديهى يا ضرب يك عدد كوچك در همان عدد كوچك برايش دشوار است مردان بزرگ و نوابغ و قهرمانان تاريخ همه شخصيتهائى هستند كه ما فوق افراد عادى قرار دارند.

پس اين ناموس استثناء در عالم آفرينش هست، منتهى گاهى سبب آن بر ما معلوم است و گاهى مجهول و گاهى بطور ابداع واقع مى‏شود. حال به آن كسى كه طول عمر امام زمان(ع) را بعيد مى‏شمارد و يا انكار مى‏كند مى‏گوئيم:

چرا انكار مى‏كنيد، مگر اين همه استثنائات را در مخلوقات عالم نمى‏نگريد؟ چرا اين طول عمر هم يكى از آنها نباشد؟

و چگونه شد كه در عالم كرات و عالم اتم و نبات و حيوان طول عمر استثنائى و اقسام استثنائات ديگر را قبول داريم اما در مورد امام زمان كه ولى خدا است، باور نمى‏كنيد؟

فرضاً شخصى مؤمن و خدا شناس نباشد، از روى همين وضعى كه در عالم طبيعت مى‏بيند، حق ندارد طول عمر يك فرد را انكار كند و آن را نپذيرد. و اگر خدا شناس هستيد و به قدرت او و به اخبار پيامبران ايمان داريد، چطور مى‏توانيد طول عمر آن حضرت را نپذيريد؟

آيا از قدرت خدا به دور مى‏دانيد؟

آيا خدا نمى‏تواند يك نفر بشر را چند هزار سال عمر بدهد؟

شما كه استثنائات عجيب‏تر از طول عمر را باور داريد مثل تبديل عصا به اژرها و تولد عيسى بدون پدر چرا طول عمر پسر پيغمبر را قبول نمى‏كنيد؟

مگر خداى كرات و اتم و درخت و گياه و حيوانات و خدائى كه عيسى(ع) را بدون پدر آفريد، غير از خداى حضرت صاحب الزمان(ع) است؟يقيناً، نه شما و نه هيچ كس ديگر نمى‏توانيد به اين پرسش پاسخ منفى بدهيد و قدرت خدا را در اين مورد محدود سازيد.

عمر جاودان

امكان عمر جاودان مسأله‏اى است كه همواره مورد توجه بشر بوده و فحص و كنجكاوى و مطالعه در اطراف آن جريان داشته است.

در امكان عقلى عمر جاودان هيچ شبهه و شكى نيست و گمان نمى‏رود كسى تا حال امكان عقلى آن را رد كرده باشد، يعنى عمر جاويد را براى بشر محال دانسته باشد.

آنچه همواره تحت مطالعه قرار داشته مسأله امكان علمى آن مى‏باشد، يعنى علماى زيست شناس و دانشمندان ديگر با آزمايشها و تحقيقات خود خواسته‏اند بدانند: آيا مى‏توان عمر جاودان در دسترس بشر قرار داد و كارى كرد كه هر كس بخواهد بتواند از آن برخوردار شود؟

آيا آزمايشهائى كه تا كنون براى رسيدن به اين مقصود شده، موفقيت آميز بود است؟

آيا تلاشهاى علماء در اين موضوع آنان را بيشتر اميدوار ساخته يا نا اميد؟

اين مسأله‏اى است كه هر كس فوق العاده به آن علاقه‏مند است و شايد مسأله‏اى مهمتر از آن در مسائل زندگى مادى او نباشد و مسائل ديگر مانند مبارزه با بيماريها و كوشش و كشف داروى سرطان و مرضهاى خطرناك ديگر همه از جزئيات و فروع اين مسأله است، يعنى عشق و علاقه به ادامه حيات و عمر زندگى بيشتر.

تا آنجا كه اطلاع داريم در پاسخ اين پرسش‏ها آنچه علماى زيست شناس و پزشكان و دانشمندان متخصص در رشته‏هاى مربوط به اين موضوع اظهار نظر مثبت كرده‏اند و آزمايش‏هاى آنها اميد وار كننده از آب در آمده است.

اما در خصوص اين موضوع يعنى امكان عمر جاودان ظاهراً مطالعات و آزمايشها از دو راه انجام مى‏شود. يكى از راه مطالعه حالات و وضع زندگى جسمى و روحى و اخلاقى و دينى و اقتصادى معمرين.

و ديگر از راه تحقيق و تجربه‏هاى علمى و فنى كه روى بعضى از حيوانات و جنين و نسوج و سلول و قطعات اعضاء انجام مى‏دهند.

اين مطالعات در هر دو مرحله نتيجه بخش شده و ثابت مى‏كند كه: بريده شدن طناب عمر لازم طبيعت يك موجود زنده نيست بلكه به علت عوارض و حوادث پيش مى‏آيد.

آنچه از طريق مطالعه احوال معمرين به دست مى‏آيد اين است كه براى عمر، حد مخصوصى نيست و نمى‏توان بهره بشر را از نعمت حيات و زندگى به اين حدى كه به آن مأنوس شده‏ايم محدود كرد و اگر شرايط و احوال اتفاقاً براى كسى مساعد باشد بشر خيلى بيشتر از اينها هم مى‏تواند زيست كند.

نيروى جوانى پايدار

يكى از خصوصيات واوصاف امام عصر(ع) اين است كه به مرور روزگار، پيرى و كهولت در آن حضرت ظاهر نشود و بايد هم اينطور باشد. زيرا با سن زياد اگر كهولت آور و پيرى زا باشد آن حضرت نخواهد توانست مصدر آن همه اصلاحات و اقدامات و فعاليتهاى بزرگ اصلاحى گردد.

پس همانطور كه آن حضرت به امر خدا از يك عمر بسيار بلند برخوردار است، جوانى و نشاط و نيرومندى آن رهبر جهانيان نيز به امر خدا محفوظ خواهد ماند و چنانچه در مقالات طول عمر بطور تفصيل و مكرر توضيح داديم اينگونه موضوعات:

اولا، در دائره قدرت خداوند متعال قرار دارد، و آن كسى كه ايمان وقبول دارد كه خدا ماده را آفريده و مواد را به هم پيوست و از آن اين عالم با اين نظام استوار را پديدار ساخت؛ و خدائى كه اين همه عالم‏ها را آفريده، البته قادر است كه جوانى و نشاط و نيروى يك فرد را نگاه دارد.

ثانياً؛ امكان حفظ جوانى نيز مسأله‏اى است كه در ضمن مسأله امكان طولانى ساختن عمر حل شده و آزمايش‏هاى علمى آن را تأييد نموده و دانشمندانى كه در اين موضوع تحقيقات و مطالعه دارند رفع پيرى و خستگى و حفظ و اعاده جوانى و دير رس كردن پيرى را ممكن بلكه عملى شناخته‏اند.

مبارزه با پيرى و بازگشت دادن نشاط و تجديد قواى جوانى اگر چه از عهد باستان مورد توجه بوده و يقيناً بسيارى از معمرينى كه اديان و تاريخ معرفى كرده‏اند از نيروى جوانى بر خوردار بوده‏اند، ولى بحث در آن از نظر علوم جديد از قرن هيجده و نوزده شروع و مطالعات و بررسى‏هاى دانشمندان در اطراف آن همچنان ادامه دارد.

«براون اسكار» نخستين دانشمندى است كه هنگام پيرى در صدد تجديد جوانى خود با عصاره غدد تناسلى بر آمد ( 1869 م) و دانشمندان ديگر من جمله «ورونوف» با استفاده از تجارب او آزمايشهائى كردند (1918) و از لحاظ تجربى آزمايشهاى «استيناش» حائز اهميت شد كه توانست در روى بعضى جانوران به توسط اعمال جراحى بر روى مجارى تناسلى، آثار جوانى را باز گرداند ولى اينگونه آزمايشها و روشهاى جراحى و هورمونى ناقص و اغلب بى خطر نبود( 15 )

بعضى از دانشمندان در انديشه پيدا كردن وسيله مبارزه با علت اصلى پيرى كه (به عقيده آنها) ضعف و فرسودگى سلولى است افتادند.

يك از مشاهير پزشكان كه راجع به امكان طولانى كردن عمر وتازه كردن جوانى در روى حيوانات آزمايشهائى كرده دكتر «فورد نوف» است. اين شخص مى‏گويد: ششصد آزمايش موفقيت آميز انجام داده‏ام و اطمينان مى‏دهد كه در آينده نزديك تجديد قواى پيران و برطرف ساختن گرد و غبار سالخوردگى و خميدگى قامت آنها عملى خواهد شد چنانچه ديررس ساختن پيرى و طولانى كردن عمر با حفظ صحت قلب و دماغ تا آخر عمر بلكه تغيير صفات و شخصيات و عادات ممكن خواهد شد(16)

در عصر حاضر نيز كوشش و تلاش پزشكان در اطراف اكتشاف سبب پيرى ادامه دارد.

روزنامه «الثوره» به مناسبت اطلاعيه سازمان ملل راجع به آمار جمعيت دنيا و اختلافات آنها در سن، مقاله‏اى باستناد اقوال پزشكان مشهور منتشر كرد كه قسمت عمده آن راجع به اسباب پيرى و تلاشهائى است كه دردانشگاههاى بزرگ براى كشف علت اصلى آن دنبال مى‏شود.

در اين مقاله بطور قطع اظهار نظر شده كه پيرى ارتباط به سن زياد ندارد. از نظر روانشناسان پيرى احساس به از كار افتادن و بى اهميت شدن است با صرف نظر از سن زياد. و از نظر دانش پزشكى پيرى عبارت است از اصابت انسجه حياتى جسم به قصور از اداء وظيفه در حدود نشاط متعارف و معتاد و به معنى ديگر پيرى مفقود شدن قدرت تجديد سلولهاى حياتى است. و به هر حال اين احساس يا اين پديده جسمى تحت تأثير پيش رفتن سن نيست. گاهى عارض اشخاص چهل ساله مى‏شود و گاهى در شخص صد ساله هم اثرى از آن ديده نمى‏شود و گاهى پيرى به واسطه بعضى امراض عارض يك قمست بدن مى‏شود در حالى كه ساير اعضاء جوانى و نشاط خود را دارا هستند.

در اين مقاله اظهار نظر شده كه پيرى بر حسب طب جديد معلول سه عامل است:

نخست، بيمارى‏هاى مزمنه مانند بيمارى‏هاى معدى، بيمارى‏هاى سوء تغذيه و بيمارى‏هاى ديگر.

دوم، حالات روانى و انفعالات نفسانى كه عامل پيرى و مؤثر در فقدان نشاط و استهلاك سلولهاى حياتى است.

عامل سوم: عوامل خارجى است مانند محيط زندگى و آب و هوا و سردى و گرمى و رطوبت(17)

«بوكومولتس» كه در تاريخ مبارزه با پيرى زياد به اسم او بر مى‏خوريم معتقد بود كه بايد به وسيله سرم مخصوص به انساج نرمش اوليه را باز گرداند.

اخبار درباره جوانى امام زمان (ع)

صدوق در «كمال الدين» و على بن محمد خزاز رازى در «كفاية الاثر» از حضرت امام حسن مجتبى(ع) در ضمن حديثى روايت كرده‏اند كه فرمود: فرزند نهم از فرزندان برادرم حسين(ع) را خدا عمرش را در غيبتش طولانى نمايد، سپس به قدرت خود او را آشكار سازد، در صورت جوانى كه كمتر از چهل سال داشته باشد:

«وذلك ليعلم أن الله على كل شى‏ء قدير»(18)

و نيز صدوق از حضرت رضا(ع) در ضمن حديثى چنين روايت كرده است:

«القائم هو الذى اذا خرج كان فى سن الشيوخ و منظر الشبان قوى فى بدنه»(19)

«قائم آن كسى است كه وقتى ظاهر شود در سن پيران منظر و سيماى جوانان و با قوت بدن باشد».

و از ابى الصلت هروى منقول است كه گفتم به حضرت رضا(ع) علامت قائم چيست وقتى ظاهر شود؟

فرمود: علامتش اين است كه در سن پيران و منظر و قيافه جوانان است. بطورى كه كسى كه او را ببيند چهل ساله يا كمتر گمان مى‏كند. و از علامات او اين است كه به گذشت شب و روز پير نمى‏شود تا آنكه از اين دنيا رحلت كند.(20)

سخنى با برادران اهل سنت

چنانچه مى‏دانيم جمعى از مشاهير علماء اهل سنت به وصايت و ولايت ائمه اثنى عشر(ع) ايمان دارند و به مهدويت حضرت ولى عصر(ع) قائل و معترفند و بعضى از ايشان مدعى زيارت و ديدار آن حضرت شده و معجزات او رانقل كرده‏اند.

و بسيارى از آنها هم در تعيين مهدى موعود با شيعه موافقت ندارند اما در آن تعصب و لجاج نمى‏ورزند و آن را يك ماده اختلاف جوهرى بين شيعه و سنى نمى‏دانند بلكه يك اختلاف صغروى و مصداقى مى‏شمارند و به اين اختلاف هرگز به نظر اهميت نگاه نمى‏كنند. چون هر دو فرقه اصل ظهور مهدى را در آخر الزمان مسلم و حتمى مى‏دانند.

و مى‏گويند در هنگام ظهور با آن علائم و نشانيهاى آشكار مانند نداى آسمانى به همه معرفى مى‏شود و آنگاه اين خلاف موضوعى هم مرتفع خواهد شد. پس اين عقيده با آنچه بين فريقين در موضوع مهدى مسلم و مقطوع است و روايات متواتر بر آن دلالت دارد، هيچگونه مغايرت و منافاتى ندارد و اكنون اهل سنت با شيعه چه معارضه‏اى در اين مورد داشته باشد؟

و چرا آن را ماده اختلاف و بحث و جدال قرار دهند؟

و چرا در مقام رد شيعه بر آيند با اينكه در اين موضوع بر خلاف اجماع و اتفاق مسلمين سخن نگفته‏اند.

يكى از دانشمندان معاصر اهل سنت به نام استاد محمد زكى ابراهيم رائد «عشيره محمديه» در مقاله‏اى كه به مناسبت نيمه شعبان و مهدى منتظر در مجله «المسلم» و مجله «العشيرة المحمدية» طبع مصر، در شماره اول سال هجدهم، شعبان 1378 نگاشته در فصلى تحت عنوان «موعود آخرالزمان مختلف المذاهب و الاديان» مى‏گويد: مهدى موعود در نزد برادران شيعى ما شرحى دارد كه ما در وقت ديگر بيان مى‏كنيم ولى آنچه برادران شيعه ما بر آن رفته‏اند با جمهور اهل سنت در اصول و مبادى اساسى به هم مى‏رسند و خلاصه آن اصول اين است كه بطور حتم مهدى اهل بيت كه آمال مسلمانان را تحقق مى‏دهد و احوال بشر به او مستقيم مى‏گردد ظاهر خواهد شد.

چنانچه ملاحظه مى‏شود اين دانشمند عقيده شيعه را در مهدويت با اصول و مبانى اساسى آن كه بين سنى و شيعه مورد اتفاق است موافق شمرده و در نهايت ادب بدون اينكه عواطف شيعه را تهييج نمايد و قلم را به دشنام و سخنان ناسزا آلوده كند اظهار نظر نموده است.

امام متأسفانه عده‏اى هم هستند كه همواره مانع از اتحاد مسلمانان و وفع سوء تفاهمات فى ما بين بوده و مى‏خواهند به آتش اختلاف دامن زده و اين دو فرقه بزرگ اسلامى را كه مى‏توانند در كنار هم با همكاريهاى صميمانه زندگى كرده و در برابر دشمنان اسلام همگام و هم صدا باشند از هم جدا نمايند.

اين افراد مغرض كه شايد در عصر ما مزدوران استعمار و صهيونيسم بين المللى باشند، از آن همه قدر مشتركها و پيوندهاى ناگستنى و مواد مورد اتفاق شيعه و سنى كه آنها را به هم مربوط و متصل ساخته و صاحب منافع مشترك قرار داده چشم پوشى نموده و يك سلسله مسائلى را كه مانع از هم فكرى مسلمين و اتحاد و اتفاق آنها مخصوصاً در اين زمان نيست پيش كشيده و كاهى را كوهى نشان مى‏دهند و عمداً آنچه را مى‏گويند و مى‏نويسند ( براى اين است كه كاملاً به ايجاد تفرقه‏اى كه خدا در قرآن از آن نهى كرده نايل شوند) قلم را به فحش و دشنام و نسبت‏هاى ناسزا و افترا و بهتان به شيعه آلوده مى‏سازند تا بلكه شيعه را تحريك و عصبانى كنند، آنها نيز معارضه به مثل نمايند و در اين ميان بيگانگان و استعمارگران كه همه از مقاصد شوم و خوابهاى خطرناك آنها براى اسلام و مسلمين بيش و كم با خبريم به مقاصد خود برسند و شوكت و آبروى هر دو فرقه را در معرض زوال قرار دهند و با جنگ داخلى ميان مسلمانان و سوء تفاهم، كفار را بر آنها مسلط سازند.

ما در اينجا در مقام توضيح زيانهاى اين قلمهاى مسموم و سياستهائى كه مخصوصاً در عصر ما به عناوين متعدد از راه مذهب و مليت و وطن و نژاد و زبان عامل تفرقه مسلمانان شده نيستيم.

شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر

بارى يكى از موضوعاتى كه بيهوده و فقط براى زياد كردن فاصله بين سنى و شيعه در گذشته و حال از طرف بعضى از كسانى كه خود را به نام اهل سنت معرفى كرده‏اند مانند «ابن حجر» و «محب الدين خطيب» دستاويز حمله به شيعه و استهزاء و فحش و دشنام نسبت آنها به جهل و نادانى شده، مسأله طول عمر حضرت ولى عصر - أرواحنافداه - است. اين افراد براى تجريح عواطف شيعه و منحرف ساختن افكار، شيعيان را در اين ايمان و عقيده به باد دشنام گرفته و مثل اينكه يك سخن نا معقول و بى سابقه‏اى را پذيرفته باشند به آنها اعتراض مى‏كنند.

ما به اين اقايان مى‏گوئيم! شما كه مسلمانان و مؤمن به قدرت خداى تعالى هستيد، چرا اين عتراض را به ما مى‏نمائيد؟

شما چرا كسانى كه خدا را قادر و توانا مى‏دانند بر اينكه عمر يكى از بندگان خاص خود را هر چه مصلحت اقتضا كند طولانى نمايد، مسخره مى‏نمائيد؟مگر شما خدا را قادر مطلق نمى‏دانيد؟

مگر قرآن نخوانده‏ايد كه در شرح احوال نوح مى‏فرمايد:

«فلبث فيهم ألف سنة الاخمسين عاماً»(21).

مگر به صريح اين آيه درنگ نوح در ميان قومش نهصد و پنجاه سال نبوده است؟

به چه جهت شما شيعه را در مسأله ايمان به طول عمر اين همه سرزنش مى‏نمائيد و به جهل نسبت مى‏دهيد؟اين اعتراض و دشنام‏هاى شما به شيعه لوازمى دارد كه شما بر حسب عقايد خودتان نمى‏توانيد آن لوازم را بپذيريد؟مگر در قرآن نخوانده‏ايد كه خدا ابليس را تا وقت معلوم مهلت داده است؟

مگر در «صحيح» مسلم خودتان در قسم دوم از جزء دوم در باب ابن صياد، در «سنن» ترمذى در جزء دوم، در «سنن» ابى داوود در باب خبر ابن صائد از كتاب «ملاحم» آن روايات متعدد را راجع به ابن صياد و ابن صائد نديده‏ايد كه پيغمبر احتمال داد، او همان دجال باشد كه در آخر الزمان ظاهر مى‏شود؟

مگر حديث «تميم دارى» را كه مسلم در باب خروج دجال و ابن ماجه در جزء دوم در ابواب «فتن» و ابو داوود در جزء دوم «سنن» روايت كرده‏اند نخوانده‏ايد كه صريح است بر اينكه دجال در زمان پيغمبر زنده بوده و در اخر الزمان ظاهر مى‏شود چگونه شد درباره دشمنان خدا اين عمر طولانى را باور كرديد و روايت كنندگان اين احاديث را كه همه از بزرگان و رجال خود شما هستند به جهل نسبت نداديد. اما موضوع ولى خدا و فرزند پيغمبر اين سروصداها را راه انداخته‏ايد و باور نمى‏داريد؟

چگونه شد كه عمر بسيار طولانى را براى خضر و ادريس و عيسى جايز مى‏شماريد اما براى حضرت مهدى موعود با اين همه شواهد و ادله و معجزات و كراماتى كه در عصر غيبت صغرى و كبرى از او ظاهر شده و با اينكه افرادى كه در راستى و صدق گفتار شان شكى نيست او را مكرر ملاقات كرده‏اند جايز نمى‏شماريد؟

چرا خودتان و همه مسلمين را در ايمان به بقاء عيسى(ع) مسخره نمى‏نمائيد؟

اگر بنا به استهزا باشد، شما در اصول دين بعضى عقائد داريد كه با عقل مستقيم و نزاهت اسلام كه دين توحيد است به هيچ وجه سازگار نيست. شما نسبت به كسانى كه آنها را به اصطلاح از اقطاب و اولياء مى‏شناسيد، كارهائى نسبت مى‏دهيد كه هر كس از گفتارتان بخنده مى‏افتد.

ولى چنانچه گفته شد معارضه به مثل صحيح نيست و ماراضى نيستيم سخنى بگوئيم يا كلامى بنويسيم كه شما را در انظار بيگانگان خفيف و سبك سازد. ما مى‏گوئيم كه وضع روزگار و فشارهائى كه از طرف استعمار گران بر مسلمانها وارد شده و مى‏شود به ما فرصت و اجازه نمى‏دهد كه در اينگونه خلافات، زبان به عيب جوئى يگديگر باز كنيم. در حالى كه دشمنان اسلام با اساس اسلام و قرآن و احكام قرآن، دشمنى مى‏كنند. در حالى كه احكام اسلام و اصول و شعائر مسلم بين سنى و شيعه در كشورهاى اسلامى دستخوش سخت‏ترين تعرضات و آسيب شده و مسيحى‏ها و يهوديها و كفار ديگر براى از رسميت انداختن احكام اسلام هر روز نقشه هائى طرح و توسط مسلمان نماهائى از شيعه و سنى اجرا مى‏نمايند؟

خوب است در افكار و آراء خود قدرى مطالعه كنيد و هم چنين از روى بى طرفى و با نظر خالى از تعصب به عقايد پاك و مقدس شيعه در اصول و فروع كه از مصادر محكم عقلى و قرآن و سنت گرفته شده است بنگريد و بيهوده به القاء شبهات واهى و تهمت و افتراء عواطف شيعه جريحه دار نساخته و برادران سنى ما را گرفتار سوء تفاهم و بدبينى و بى خبرى از عقائد و آراء اسلامى ما نسازيد.

سر گذشت معمرين در تاريخ

اگر چه راجع به امكان عمر بسيار طولانى در ضمن مطالب گذشته توضيحات كافى داده شد ليكن براى انكه خوانندگان ارجمند بدانند اين موضوع از نظر تاريخ هم همواره مورد قبول بشر بوده، خوانندگان را به كتابهاى معتبر تاريخ و تراجم و اعلام ارجاع مى‏دهيم و يادآور مى‏شويم كه علاوه بر اينكه در ضمن اين كتب شرح احوال بسيارى از معمر ين درج شده كتابهائى نيز به خصوص در ترجمه معمرين تأليف شده مانند «المعمرون» ابى حاتم سجستانى متوفاى 248 يا 250 كه نخست به ضميمه ترجمه انگليسى آن در 1899 م در لندن طبع و اخيراً نيز طبع آن تجديد شده و در كتابهائى نيز مانند كمال الدين و غيبت شيخ و امالى شريف مرتضى، يك باب يا فصل به اين موضوع اختصاص داده شده است.

هر كس به اين كتابها مراجعه نمايد مى‏فهمد كه (بيهوده سخن به اين درازى نبود) و برايش يقين حاصل مى‏شود كه اين همه نقلهاى تاريخى بى مأخذ و مجهول نمى‏باشد و براى عمر بشر حد و مرز معينى نيست تاريخ طولانى و پر از عجايب زندگى بشر، معمرين بى شمار ديده و در روى اين زمين خيلى افرادى بيش از حضرت ولى عصر -أرواحنافداه - عمر كرده‏اند.

و بديهى است آنچه ما از تاريخ معمرين مى‏دانيم و در كتب تراجمى كه در دسترس ما است، ضبط شده تاريخ يك قسمت كوچك از اين دنياى بزرگ است و اگر تواريخ ملل ديگر در دست ما بود و اگر از آغاز به حفظ سرگذشت معمرين به اندازه سرگذشت پادشاهان اهميت داده شده بود، اكنون تواريخ سرگذشت معمرين از تواريخ ديگر مفصل‏تر بود.

مع ذلك ما مى‏خواستيم جدولى از اسامى معمرين از روى كتب و مآخذى كه در دسترس داريم به خوانندگان تقديم نمائيم ولى چون ملاحظه شد آمارگيرى از عموم معمرن در تاريخ، در گذشته و حال حتى در حدود همين تواريخ و مصادرى كه در دسترس است، وقت و فرصت زياد لازم دارد، فقط به ذكر نام عده‏اى از آنها به عنوان نمونه و به حكم مثل معروف «حم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز سواء» اكتفا كرديم.

اسامى برخى از معمرين

1 - آدم، 930 سال.

2 - شيث، 912 سال.

3 - انوش، 905 سال.

4 - قينان، 910 سال.

5 - مهللئيل، 895 سال.

6 - يارد، 962 سال.

7 - اخنوخ، 365 سال.

8 - متوشالح، 969 سال.

9 - لامك، 777 سال.

10 - نوح، 950 سال. (و بنا بر تواريخ و كتب حديث مجموع مدت عمر او پيش از بعثت و بعد از طوفان 2500 سال شد).

11 - سام، 600 سال.

12 - ارفكشاد، 438 سال.

13 - شالح، 433 سال.

14 - عابر، 464 سال.

15 - ابراهيم، 175 سال.

16 - اسمعيل، 137 سال.

(مدت اعمار اين افراد همه طبق تورات نوشته شد كه علاوه بر اين جمعى ديگر را نيز مانند فالح و رعو و سروج و ناحور و غيره ذكر كرده، مراجعه شود به ترجمه عربى تورات، ط بيروت، 1870م و منتخب الاثر نگارنده، ص 276 و 277 و ظاهراً اخنوخ همان ايليا است كه يهود و نصارى معتقدند سه هزار و سيصد و هشتاد و دو سال پيش از ميلاد زنده به آسمان برده شد و الم مرگ نچشيد رجوع شود به كتاب اظهار الحق، ج 2، ص 124).

17 - ربيعة بن ضبيع فزارى، 380 سال، (كمال الدين، ج 2، ص 233 تا 235).

18 - اوس بن حارثه، 220 سال، (المعمرين، ص 36).

19 - عبيد بن شريد جرهمى، 350 سال، (كمال الدين، ج 2، ص 232).

20 - برد، 962 سال، ( كنز الفوائد، ص 245).

21 - ايوب بن حداد عبدى، 200 سال، ( كمال الدين، ج 2، ص 142).

22 - ثعلبة بن كعب، 300 سال، ( المعمرين، ص 64).

23 - تيم الله بن ثعلبه 500 سال، (تذكرة الخواص، ص 205 و المعمرين، ص 31).

24 - ثوب بن تلده اسدى، 220 سال، (المعمرين، ص 59).

25 - جعفر بن قرط عامرى، 300 سال، (المعمرين، ص 43).

26 - جلهمة بن ادد بن زيد، 500 سال، (غيبت شيخ، ص 86).

27 - يحابر بن مالك بن ادد، 500 سال، (غيبت شيخ، ص 86).

28 - زهير بن عتاب كلبى، 300 سال، (كمال الدى، ص 246).

29 - جليلة بن كعب، 190 سال، (المعمرين، ص 65).

30 - حادثة بن صحر، 180 سال، ( المعمرين، ص 49).

31 - حادثة بن عبيد كلبى، 500 سال، ( المعمرين، ص 67).

32 - حامل بن حادثه، 230 سال، (المعمرين، ص 69).

33 - حبابه والبيه كه از عصر خلافت على(ع) تا زمان امامت حضرت رضا(ع) عمر كرد، (كتابهاى معتبر حديث).

34 - حارث بن مضامن جرهمى، 400 سال، ( غيبت شيخ، ص 81 المعمرين، ص 42).

35 - ذوالاصبع العدوانى، 300 سال، (المعمرين، ص 82).

36 - حنظلة بن شرقى، 200 سال، (المعمرين، ص 49).

37 - دريد بن زيد، 450 سال، (المعمرين، ص 20 ).

38 - ذوجدن حميرى، 300 سال، (المعمرين، ص 33).

39 - دريد بن صمت‏200 سال، (المعمرين، ص‏22).

40 - ذوالقرنين، 3000 سال، (تذكرة الخواص، ص 337، نقل از تورات).

41 - ربيعه بجلى، 190 سال، (المعمرين، ص 68).

42 - رداد بن كعب نخعى، 300 سال، (كمال الدين، ج 2، ص 242).

43 - زهير بن خباب، 420 سال، ( المعمرين، ص 25).

44 - سطيح كاهن، 30 قرن، (المعمرين، ص 5).

45 - سيف بن وهب، 300 سال، (المعمرين، ص 41).

46 - شرية بن عبدالله جعفى، 300 سال، ( المعمرين، ص 39).

47 - شق كاهن، 300 سال، (كمال الدين، ج 2، ص 235).

48 - صيفى بن رياح، 270 سال، (غيبت شيخ، ص 80).

49 - ضبيرة بن سعيد، 220 سال، ( المعمرين، ص 20).

50 - عباد بن سعيد، 300 سال، (المعمرين ص 70).

51 - عوف بن كنانه كلبى، 300 سال، (كمال الدين، ج 2، ص 255).

52 - عبدالمسيح بن عمروغسانى، 350 سال، (المعمرين، ص 38).

53 - اوس بن ربيعة اسلمى، 214 سال، (المعمرين، ص 66).

54 - عبيد بن شريد جرهمى، 350 سال، ( كمال الدين، ج 2، ص 232).

55 - عمروبن حمة الدوسى 400 سال، ( غيبت شيخ، ص 81).

56 - عمروبن لحى، 345 سال، (غيبت شيخ، ص 86).

57 - قس بن ساعده، 600 سال، (كنزالفوائد، ص 254).

58 - كعب بن حمة الدوسى، 390 سال، (تذكرة الخواص، ص 205، المعمرين، ص 22).

59 - كعب بن رادة نخعى، 300 سال، (المعمرين، ص 66).

60 - محصن بن عتبان زبيدى، 256 سال، (كمال الدين، ج 2، ص 255 المعمرين، 21).

61 - مرداس بن صبيح، 230 سال، (المعمرين، ص 35).

62 - مستوغربن ربيعة بن كعب، 330 سال، (المعمرين، ص 9. و سيره ابن هشام، ج 1، ص 93).

63 - هبل بن عبدالله كلبى جد زهير بن خباب، 700 سال، (المعمرين، ص 29).

64 - نفيل بن عبدالله، 700 سال، (تذكرة الخواص ص 205).

مخفى نماند كه يادداشت كردن نام معمرينى كه شرح حالا تشان در كتاب المعمرين و غيبت شيخ و كمال الدين و كنز الفوائد و كتابهاى تاريخ حفظ شده، سبب اطالع مقاله مى‏گردد؛ لذا به همى قدر قناعت كرديم.

در پايان اين مقالات يك بار ديگر نيز ياد آور مى‏شويم كه آنچه ما پيرامون موضوع طول عمر و نواحى مختلف آن شرح داديم براى اين است كه معلوم شود استبعاد عمر بسيار طولانى ناشى از قلت اطلاع از تاريخ و احوال معمرين و جهل به علوم طبيعى و ضعف ايمان به خدا و يا عناد و لجاج و سر پيچى از پذيرفتن حق است.

و اگر اين شواهد و دلائل هم در بين نبود و مسأله عمر طولانى بى سابقه بود و علوم طبيعى هم امكان طبيعى طول عمر را تأييد نمى‏كرد، طول عمر حضرت ولى عصر - عجل الله تعالى فرجه - يك موضوع خرد پسند و باور كردنى و ثابت بود زيرا با اين همه اخبار و بشارات پيامبر اعظم(ص) و ائمه طاهرين(ع) و با آن همه معجزات و خوارق عاداتى كه از آن حضرت در عصر حيات پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسكرى(ع) و در غيبت صغرى و غيبت كبرى صادر شده و با اينكه جمعى بسيار از بزرگان كه در صداقت و تقوا و ورع آنها هيچ شبهه‏اى نيست از شرفيابى خود به حضور ولى عصر(ع) خبر داده‏اند و گروههائى كه بيش از حد تواتر است به سعادت ديدار ايشان نايل شده‏اند، طول عمر و زندگى آن رهبر عدالت گستر جهان ثابت و محرز است، همانطور كه معجزات انبياء با اينكه خارق عادات است با اتكاء به تواتر خبر دهندگان و قدرت مطلق الهى ثابت و مسلم است.

«اللهم انا نرغب اليك فى دولة كريمة تعزبها الاسلام و أهله و تذل بها النفاق و أهله، و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك و القادة الى سبيلك، ترزقنا بها كرامة الدنيا و الاخرة».


1) اطلاعات شماره 11805.

2) اطلاعات شماره 11805.

3) مجله دانشمند، شماره مسلسل 61.

4) مجله دانشمند، شماره مسلسل 61.

5) اطلاعات، شماره 11805.

6) شماره 5، سال 38، ص 607 و منتخب الاثر، ص 278.

7) الهلال، شماره 5، سال 38، مارس 1930 و منتخب الاثر، ص 277 و 278.

8) رجوع شود به ترجمه تورات از لغت عبرانى و كلدانى و يونانى به لغت عربى، طبع بيروت، سال 1870 / م.

9) رجوع شود به كتاب اظهار الحق، ج 2، ص 124.

10) البته غرض از تعبير استثنائى و منفرد در اينجا اين نسيت كه استثناء بر اساس قاعده و قانونى نيست و مثل استثنائات عرف ما تبعيض بى جهت و بى مصلحت باشد، بلكه اين استثنائات نيز طبق نو اميس خاصه و سنن الهى ظاهر مى‏شود و اطلاق استثناء بر اينگونه پديده‏ها از جهت اين است كه به حسب معتاد و سابقعه و اطلاعات ما به ندرت ديده مى‏شوند. از نظر ما ظهور فلان ستاره يا حادثه جوى يك امر استثنائى و بى سابقه است اما از نظر كسى كه به اوضاع و احوال و حركات ستارگان ومنظومه‏ها عالم است يك امر با سابقه است كه مكرر در دوران صدها هزار سال جهان روى داده است.

11) نور دانش، شماره 6، دوره جديد، سال پنجم.

12) اطلاعات، شماره 977.

13) نور دانش، شماره 6، دوره جديد، سال 5،

14) سوره روم، آيه 22.

15) اطلاعات، شماره 8930.

16) مجله كل شى‏ء. و تفسير منطاوى، ج 17، ص 224.

17) روزنامه (الثوره» چاپ بغداد، شماره 94، سال اول.

18) منتخب الاثر، ص 206، ف 2، ب 10، ح 6.

19) منتخب الاثر، باب 17، ف 2، ح 2، ص 221.

20) منتخب الاثر، الباب الحادى و الثلاثون فى «انه شاب لا يهرم بمرور الايام»، ب 31، ح 2، فصل 2.

21) سوره عنكبوت‏آيه 14.

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 10:58 قبل از ظهر
از وفات امام حسن(ع) تا پايان غيبت صغرى 

از وفات امام حسن(ع) تا پايان غيبت صغرى

برهه دوم زندگى امام عصر(ع), از زمانى شروع شد كه سايه پدر را از دست داد و خود عهده دار منصب امامت گرديد.

اين دوران, كه مى توان آن را دوران حيرت و محنت(1) شيعيان ناميد, بر دوستداران اهل بيت(ع) بسيار سخت گذشت و آنان, آزمون سرنوشت سازى را پشت سر گذاشتند. از يك سو, فرقه ها و نحله هاى گوناگونى پيدا شدند كه در رابطه با امامت, افكار و انديشه هاى متضادى داشتند و مردم را به شبهه و ترديد مى انداختند و شيعيان, به دنبال ملجائ و مرجعى مى گشتند(2), تا بتوانند در اين عرصه خطرناك, در پناه او بمانند و از افكار انديشه خود به دفاع برخيزند.

اين مسائله, به اندازه اى شدت يافته بود كه مسعودى مى نويسد:

(مردم, پس از امام حسن(ع) بيست طايفه شدند و هريك, بر باور وعقيده اى بودند.(3))

از سوى ديگر, دشمن احساس كرده بود كه امام يازدهم(ع) فرزندى دارد, از اين روى در صدد دستگيرى و نابودى وى برآمده بود.

مجموعه اين حوادث, فضاى حيرت و سرگردانى را دو چندان مى ساخت و به فرموده امام رضا(ع):

(... ولابد من فتنة صمّاء صيلم يسقط فيها كل وليجة وبطانة وذلك بعد فقدان الشيعة الثالث من ولدى.(4))

بعد از درگذشت سومين فرزندم[ امام حسن] فتنه فرا گير و طاقت فرسايى فرا مى رسد كه بسيارى از خوبان و نخبگان در آن فرو مى افتند.

در اين برهه از زندگانى مهدى موعود(ع), مسائل و حوادثى پيش آمد كه جاى بحث و بررسى دارد:

1. امامت در خردسالى:

از آنچه تاكنون آورديم, روشن شد كه امام يازدهم(ع) از آغاز ولادت مهدى(ع) دو وظيفه اساسى و حسّاس را عهده دار شد و از انجام آن نيز به درستى به در آمد.

حمايت و حفاظت از امام زمان(ع) در برابر حكومت خون آشام عباسى.

اثبات وجود امام و اعلام امامت او به عنوان امام دوازدهم. حفظ اين دو موقف بزرگ, با توجه به سلطه دستگاه جبار عباسى, بسيار دشوار بود.

امام حسن(ع) با تدبير و تعهدى كه داشت, مهدى(ع) را از هرگونه خطر و حادثه اى مصون نگهداشت و در فرصتهاى مناسب, به ياران و دوستان ويژه و مطمئن, امامت و جانشينى او را اعلام كرد.

پرسشى كه در اين جا مطرح مى شود آن است كه چگونه مهدى(ع) در پنج سالگى به امامت رسيد و عهده دار اين مسؤوليت خطير و بزرگ گرديد. آيا اين مسائله جنبه استثنائغ داشت, يا امرى بود معمولى و عادى؟

در باور ما شيعيان, امامت در سنين كم, محذورى ندارد و نمونه هاى ديگرى نيز داشته است.

قرآن مجيد, به عنوان محكم ترين سند معارف دينى, از افرادى نام مى برد كه در خردسالى داراى حكمت و نبوت شدند. اين نشانگر آن است كه در ميراث پيام آوران الهى, مسائله پيشوايى در كودكى پديده نوظهور نبوده و نيست:

(يا يحيى خذا الكتاب بقوة وآتيناه الحكم صيّباً (5))

اى يحيى! كتاب را به نيرومندى بگير و در كودكى به او دانايى عطا كرديم.

درباره نبوت حضرت عيسى(ع) مى فرمايد:

(فائشارت اليه قالوا كيف نكلّم من كان فى المهد صبيّاً. قال انى عبدالله آتانى الكتاب وجعلنى نبيّاً)(6).

به فرزند اشاره كردند, پس گفتند: چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن بگوييم. كودك گفت: من بنده خدايم. به من كتاب داده و مرا پيامبر گردانيده است.

بنابراين, مسائله امامت در سنّ كودكى, نخستين بار نبوده است كه مورد اعتراض واقع شده بلكه پيش از امام زمان, دربين انبيا نمونه هاى فراوان داشته و نيز امامان قبل از حضرت: امام جواد و امام هادى(ع) هم درخردسالى عهده دار امامت شده بودند.

2. نماز بر پيكر پدر:

امام حسن(ع) در آستانه ارتحال قرار گرفت. چند روزى كسالت شديد پيدا كرد. خليفه از اين امر آگاه شد. و به دستور وى, گروهى از سران دولت و گروهى از پزشكان, به منزل امام يازدهم رفتند, تا ضمن مداواى حضرت و كسب وجهه عمومى, اوضاع و شرايط را زير نظر بگيرند و رفت و آمدها را به كنترل در بياورند اگر صحنه مشكوكى در رابطه با جانشينى و امامت پس از امام حسن(ع) ديدند, آن را گزارش كنند(7).

تا اين كه در تاريخ هشتم ربيع الثانى, سال 260 ه. ق. امام حسن(ع) در شهر سامرا, چشم از گيتى فرو بست و به جوار حق شتافت.

شيخ مفيد مى نويسد:

(فلما ذاع خبر وفاته صارت سرّ من رائى ضجة واحدة عطلت الائسواق وركب بنوهاشم والقواد وسائر الناس الى جنازته فكانت سرّ من رائى يومئذ شبيهاً بالقيامة فلما فرغوا من تهيئته بعث السلطان الى ابى عيسى ابن المتوكل يائمره بالصلاة عليه.(8))

زمانى كه خبر وفات امام حسن(ع) پخش گرديد, سامرا غرق در عزا شد, بازارها تعطيل گرديد, بنى هاشم و مائموران دولت و ساير مردم به سوى خانه امام حركت كردند.

در آن روز, گويى قيامتى بر پا شد... هنگامى كه مقدمات غسل و تشييع تمام شد, حاكم عباسى به فرزند متوكل[ ابو عيسى] دستور داد بر جنازه امام يازدهم نماز بگزارد.

نقل ديگر آن است كه پس از درگذشت امام حسن(ع) و غسل و كفن وى, جعفر(برادر امام) در كنار جنازه حاضر شد, تا بروى نماز بگذارد, ناگهان كودكى از لابه لاى جمعيت به جلو آمد و جعفر را از كنار پيكر پدر كنار زد و خود بروى نماز گزارد(9).

بين اين دو نقل مى توان اين گونه جمع كرد كه بگوييم دو نماز بر جنازه امام حسن عسكرى گزارده شده: در جمع و آشكارا و در خلوت و نهانى.

و اين نكته را مى توان از روايت پيشين كه بدان اشارت رفت استفاده كرد, راوى مى گويد:

(... فلما صرنا فى الدار اذا نحن بالحسن بن على(ع) على نعشه مكفناً فتقدم جعفر بن على ليصلى على اخيه, فلما هم بالتكبير خرج صبى... فجبذ برداء جعفر بن على وقال: تائخر ياعمّ فانا احق بالصلاة على ابى فتائخرجعفروقداربدّوجهه واصفر...(10)

[ابوالائديان] مى گويد: هنگامى كه به خانه امام حسن(ع) رسيديم وى را در حالى ديديم كه كفن شده بود. برادرش جعفر جلو افتاد تا بر جنازه امام نماز بخواند.

هنوز تكبير را نگفته بود كه كودكى بيرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را از جنازه كنار زد و فرمود: اى عمو كنار بايست كه من از تو براى نماز گزاردن بر پدرم شايسته ترم.

جعفر نيز در حالى كه رنگ از چهره اش پريده بود, كنار رفت.

از اين روايت استفاده مى شود نمازى كه امام مهدى(ع) بر بدن امام حسن(ع) خوانده در خانه امام و در ميان افراد خاص برگزار شده و اين با نماز ابوعيسى كه در ميان جمع و نماز رسمى بوده است, ناسازگارى ندارد. البته اين جمع بندى در صورتى است كه بخواهيم مسائله را از جنبه عادى ومعمولى بررسى كنيم. و اما در فرض اعجاز و غير عادى بودن, نيازى به اين مباحث نيست.


(1) (كتاب الغيبة), نعمانى 185/.

(2) (بحار الائنوار), ج11/51 و 12.

(3) (مروج الذهب), مسعودى ج199/4.

(4) (كتاب الغيبة), نعمانى ;180/ (كمال الدين) ;370/ (سفينة البحار), ج703/2.

(5) سوره (مريم),آيه 12.

(6) سوره (مريم), آيه 29.

(7) (بحارالائنوار), ج328/50.

(8) (همان مدرك); (اصول كافى), ج;505/1 (ارشاد) مفيد, ج324/3, مؤسسة آل البيت.

(10و9) (كمال الدين) 475/.


 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 10:53 قبل از ظهر
شرح چگونگی ولادت حضرت ولی عصر (عج) 

شرح چگونگى ولادت حضرت ولى عصر (عج)

آيت الله صافى گلپايگانى



بايد دانست كه روايات و احاديثى كه دلالت بر ولادت و وجود حضرت ولى عصر(ع) دارد بسيار است و ما در باب اول از فصل سوم منتخب الاثر بيش از دويست روايت را در اين موضوع نقل كرده‏ايم و سيد علامه مير محمد صادق خاتون آبادى در كتاب اربعين مى‏فرمايد: در كتب معتبر شيعه بيش از هزار حديث روايت شده در ولادت حضرت مهدى(ع) و غيبت او و آنكه امام دوازدهم است و نسل امام حسن عسكرى(ع) است و اكثر آن احاديث مقرون به اعجاز است.

گزارش و تفصيلات ولادت سراسر بركت امام، در كتب معتبر و اخبار، مشروحاً بيان شده است؛ از جمله اين اخبار روايتى است كه در ينابيع الموده، ص 449 و 451 فاضل قندوزى كه از علماى اهل سنت است و شيخ طوسى در كتاب غيبت و صدوق در كتاب كمال الدين به سند صحيح و معتبر از جناب موسى بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر(ع) از حضرت حكيمه خاتون دختر والامقام امام محمد تقى(ع) كه از بانوان با عظمت و شخصيت و فضيلت خاندان رسالت است، حديث كرده است.

حكيمه فرمود: امام حسن عسكرى(ع) فرستاد (فردى را) نزد من كه عمه امشب در نزد ما افطار كن كه شب نيمه شعبان است و خداوند حجت را در اين شب ظاهر فرمايد و او حجت خدا در زمين است.

من عرض كردم: مادرش كيست؟

فرمود: نرجس.

گفتم: فدايت شوم، به خد سوگند در او اثرى نيست. فرمود: همين است كه براى تو مى‏گويم.

حكيمه گفت: پس آمدم چون سلام كردم و نشستم نرجس خواست پاى افزارم را بيرون آورد، گفت: اى سيده من و سيده خاندان من، چگونه شب كردى؟

گفتم: بلكه تو سيده من و سيده خاندان منى.

گفت: اى عمه اين چه سخن است؟

گفتم: اى دخترم، خدا امشب به تو پسرى كرامت فرمايد كه در دنيا و آخرت آقا است؛ پس او خجلت كشيد و حيا كرد: وقتى از نماز عشا فارغ شدم افطار كردم و در بستر خوابيدم چون نيمه شب رسيد براى نماز شب برخاستم، نماز را خواندم و فارغ شدم و نرجس همچنان در خواب و راحت بود، من نشستم براى تعقيب و سپس خوابيدم و هراسان بيدار شدم، او هم چنان خواب بود پس برخاست نماز شب را خواند و خوابيد.

حكيمه فرمود: براى فحص از صبح بيرون آمدم فجر اول ظاهر شده بود، هنوز نرجس در خواب بود، در شك افتادم، امام فرياد زد، عمه شتاب مكن كه مطلب نزديك گرديده. گفت: نشستم و سوره الم سجده و يس خواندم كه ناگاه نرجس هراسناك بيدار شد، من به بالينش شتافتم و گفتم:

«بسم الله عليك» آيا چيزى احساس مى‏كنى؟

گفت: بله، اى عمه.

گفتم: آسوده خاطر باش همان است كه به تو گفتم.

حكيمه گفت: پس مرا سستى و از خود بى خودى فرا گرفت و او نيز چنين شد، وقتى به حس آقايم بيدار شدم، جامه را از روى نرجس به يك سو زدم و آقاى خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش را بر زمين گذارده، او را در بر گفتم ديدم نظيف و پاكيزه است، حضرت امام حسن عسكرى به من صيحه زد، اى عمه پسرم را به نزد من بياور. او را نزد امام بردم، امام دستهايش را زير دو ران و پشت او گذاشت و پاهايش را در سينه خود قرار داد و زبانش را در دهان او نهاد و دست بر چشمها و گوش و مفاصلش كشيد.

پس فرمود: سخن بگو اى پسرم.

فرمود:

«اشهد أن لا اله الله وحده لا شريك له وان محمداً رسول الله»

سپس بر امير المؤمنين و بر امامان تا پدرش صلوات فرستاد و سكوت فرمود.

امام فرمود: او را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند و به نزد من آور؛ پس او را نزد مادرش بردم، به مادرش سلام كرد، سپس او را برگرداندم و در مجلس امام گذاشتم. فرمود: اى عمه روز هفتم كه شد نزد ما بيا. حكيمه فرمود: بامدادان رفتم كه به امام سلام عرض كنم، پرده را بالا زدم تا از آقاى خود تفقد كنم او را نديم گفتم: فدايت شوم چه شد آقاى من؟فرمود: اى عمه او را به آن كس سپردم كه مادر موسى او را به او سپرد.

حكيمه گفت: روز هفتم كه شد به نزد آن حضرت رفتم و سلام كردم و نشستم.

امام فرمود: پسرم را به نزد من بياور، پس من آقايم را در حالى كه در پارچه‏اى بود به نزد آن حضرت بردم با او مانند روز اول رفتار كرد، پس زبان در دهانش گذارد مثل آنكه شير و عسل به او مى‏دهد سپس فرمود: سخن بگو:

گفت: اشهد ان لا اله الا الله و بر محمد و امير المؤمنين و امامان تا پدرش صلوات فرستاد و اين آيه را تلاوت كرد:

«بسم الله الرحمن الرحيم و نريد أن نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون»

موسى بن محمد بن قاسم، راوى حديث گفت: اين سرگذشت را عقيد خادم پرسيدم گفت: حكيمه راست فرموده است(1)

صدوق در حديثى كه در نهايت اعتبار و اعتماد است به واسطه احمد بن الحسن بن عبدالله بن مهران امى عروضى از دى از احمد بن حسين قمى روايت كرده كه چون خلف صالح متولد شد از ناحيه حضرت امام حسن عسكرى (ع) نامه‏اى براى جدم احمد بن اسحاق رسيد به دست خط آن حضرت كه توقيعات به همان خط وارد مى‏شد در آن مكتوب بود، براى ما مولودى ولادت يافت بايد در نزد تو مستور و از مردم پنهان بماند زيرا آن را بر كسى ظاهر نمى‏كنيم مگر نزديكتر را به واسطه نزديكى او و ولى را به جهت ولايتش، دوست داشتيم اعلام آن را به تو، تا خدا تو را به آن مسرور سازد مانند آنكه ما را به آن مسرور ساخت(2).

و در احاديث ديگر روايت است كه وقتى امام عصر متولد شد، حضرت امام حسن عسكرى(ع) دستور فرمود: ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت بين فقراى بنى هاشم تقسيم كنند و سيصد گوسفند عقيقه نمايند(3).

و نيز روايت است كه در روز سوم ولادت، پدر بزرگوارش او را به اصحاب خود نشان داد و فرمود: اين است جانشين من و امام شما بعد از من و او است همان قائمى كه گردنها به انتظار او كشيده مى‏شود پس وقتى زمين پر از جور و ستم شد ظاهر مى‏شود و پر مى‏كند آن را از عدل و داد(4)

و نصر بن على جهضمى كه از ثقات رجال اهل سنت است، در كتاب مواليد الائمه نقل كرده كه حضرت امام حسن عسكرى(ع) هنگام ولادت فرزندش «م‏ح‏م‏د» فرمود: گمان كردند ستمكاران كه مرا مى‏كشند و اين نسل را مقطوع مى‏سازند پس چگونه يافتند قدرت قادر را و او را «مؤمل» نام گذارد(5).

احمد بن اسحاق اشعرى از حضرت امام حسن عسكرى(ع) روايت كرده است كه فرمود:

«الحمد لله الذى لم يخر جنى من الدينا حتى أرانى الخلف من بعدى أشبه الناس برسول الله خلقاً و خلقاً يحفظه الله فى غيبته ثم يظهر فيملاً الارض قسطاً وعدلا كما ملئت جواراً و ظلماً»(6)

«سپاس مختص خدائى است كه مرا از دنيا خارج نساخت تا جانشين مرا به من نماياند كه شبيه‏ترين مردم به رسول خدا(ص) از جهت خلق و خلق مى‏باشد خدا او را در غيبتش حفظ مى‏فرمايد سپس ظاهر مى‏شود پس پر مى‏كند زمين را از قسط و عدل چنانچه پر شده از ظلم و جور».

و براى اطلاع بيشتر از اين، به كتابهاى حديث مانند غيبت نعمانى و شيخ و كمال الدين و بحار الانوار و اثبات الهداة و اربعين خاتون آبادى و منتخب الاثر حقير مراجعه شود.

ولادت و امامت امام(ع) از نظر علما و مورخين اهل سنت

علاوه بر آنكه عموم علماى حديث و تاريخ نگاران و صاحبان كتابهاى تراجم شيعه اثنى عشرى، واقعه ولادت آن حضرت را بر اساس مدارك و مصادر صحيح ثبت ضبط كرده‏اند و در عصر پدر بزرگوارش و عصر غيبت صغرى و كبرى، صدها اشخاص مورد وثوق و اعتماد را مى‏شناسيم كه به سعادت ديدار آن ولى اعظم خدا نائل شده و معجزات و خوارق عادت كثيرى از آن رهبر جهانيان ديده‏اند، گروه بسيارى از مشاهير علماى اهل سنت نيز ولادت آن حضرت و شرح و تفصيلات آن را در كتب، ذكر نموده و بعضى به امامت و مهدويت آن سرور اقرار و اشعار بلند به زبان عربى و فارسى در مدح او سروده‏اند و حتى مدعى شرفيابى به آن حضور اقدس و استماع حديث از حضرتش شده‏اند كه ما عين عبارات و كلمات عده‏اى از آنان را در كتاب منتخب الاثر نگاشته‏ايم و با رعايت اختصار در اينجا فقط به ذكر نام آنها قناعت مى‏نمائيم:

1 - ابن حجر هيثمى مكى شافعى، (متوفاى سال 974).

2 - مؤلف روضة الاحباب سيدجمال الدين، ( متوفا در سال 1000).

3 - ابن الصباغ على بن محمد مالكى مكى، (متوفا در سال 855).

4 - شمس الدين ابوالمظفر يوسف، مؤلف التاريخ الكبير و تذكرة الخواص، (متوفا در سال 654).

5 - نور الدين عبدالرحمن جامى معروف، صاحب كتاب شواهد النبوه.

6 - شيخ حافظ ابوعبدالله محمد بن يوسف گنجى، صاحب كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان و كتابهاى ديگر (متوفاى سال 658).

7 - ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، (متوفاى سال 458).

8 - كمال الدين محمد بن طلحه شافعى، (متوفا در سال 652).

9 - حافظ بلاذرى ابو محمد احمد بن ابراهيم طوسى، (متوفا در سال 339).

10 - قاضى فضل بن روزنهان، شارح كتاب الشمائل ترندى.

11 - ابن الخشاب ابو محمد عبدالله بن احمد (متوفا در سال 567).

12 - شيخ و عارف شهير محى الدين، صاحب كتاب الفتوحات (متوفا در سال 638).

13 - شيخ سعدالدين حموى.

14 - شيخ عبدالوهاب شعرانى مؤلف اليواقيت و الجواهر، (متوفا در سال 973).

15 - شيخ حسن عراقى.

16 - شيخ على الخواص.

17 - ابن اثير، مؤلف تاريخ كامل.

18 - حسين بن معين الدين ميبدى، صاحب شرح ديوان.

19 - خواجه پارسا محمد بن محمد بن محمود بخارى، (متوفا در سال 822).

20 - حافظ ابوالفتح محمد بن ابى الفوارس، صاحب كتاب الاربعين.

21 - ابوالمجد عبدالحق دهلوى كه صد كتاب تأليف دارد، (متوفا در سال 1052).

22 - شيخ احمد جامى نامقى.

23 - شيخ فريد الدين عطار نيشابورى معروف.

24 - جلال الدين محمد رومى، صاحب مثنوى، (متوفا در سال 672).

25 - شيخ صلاح الدين صفدى، (متوفا در سال 746).

26 - مولوى على اكبر بن اسدالله هندى صاحب كتاب مكاشفات.

27 - شيخ عبدالرحمن، صاحب كتاب مرآة الاسرار.

28 - بعضى از مشايخ شعرانى.

29 - يكى از مشايخ مصر، به نقل شيخ ابراهيم حلبى.

30 - قاضى شهاب الدين دولت آبادى، صاحب تفسير البحر المواج و كتاب هداية السعداء.

31 - شيخ سليمان قندوزى بلخى، (متوفا در سال 1294).

32 - شيخ عامر بن عامر البصرى صاحب قصيده تائيه «ذات الانوار».

33 - قاضى جواد سابطى.

34 - صدر الدين قونوى صاحب تفسير الفاتحه و مفتاح الغيب.

35 - عبدالله بن محمد مطيرى مدنى، مؤلف كتاب الرياض الزاهره.

36 - شيخ محمد سراج الدين رفاعى، مؤلف صحاح الاخبار.

37 - مير خواند محمد بن خاوند شاه، مؤلف تاريخ روضة الصفا، (متوفا در سال 903).

38 - نضر بن على جهضمى عالم و محدث معروف.

39 - قاضى بهلول بهجت افندى، مؤلف كتاب محاكمه در تاريخ آل محمد(ص).

40 - شيخ محمد ابراهيم جوينى، (متوفا در سال 1176).

41 - شيخ شمس الدين محمد بن يوسف زرندى، مؤلف معراج الوصول.

42 - شمس الدين تبريزى، شيخ جلال الدين رومى.

43 - ابن خلكان در وفيات الاعيان تاريخ ولادت آن حضرت را تعيين كرده است.

44 - ابن ارزق در تاريخ ميافارقين.

45 - مولى على قارى صاحب كتاب مرقاة در شرح مشكاة.

46 - قطب مدار.

47 - ابن وردى مورخ.

48 - شبلنجى، مؤلف نور الابصار.

49 - سويدى، سبائك الذهب.

50 - شيخ الاسلام ابراهيم بن سعد الدين.

51 - صدر الائمه موفق بن احمد مالكى خوارزمى.

52 - مولى حسين بن على كاشفى، مؤلف جواهر التفسير، (متوفاى سال 906).

53 - سيد على بن شهاب همدانى، مؤلف «المودة فى القربى».

54 - شيخ محمد صبان مصرى، (متوفاى سال 1206).

55 - الناصر لدين الله خليفة عباسى.

56 - عبدالحى بن عمار حنبلى، مؤلف شذرات الذهب (متوفا در سال 1089).

57 - شيخ عبدالرحمن بسطامى دركتاب درة المعارف.

58 - شيخ عبدالكريم يمانى.

59 - سيد نسيمى.

60 - عماد الدين حنفى.

61 - جلال الدين سيوطى.

62 - رشيد الدين دهلوى هندى.

63 - شاه ولى الله دهلوى.

64 - شيخ احمد فاروقى نقشبندى.

65 - ابو الوليد محمد بن شحنه حنفى، در تاريخ روضة المناظر.

66 - شمس الدين محمد بن طولون مورخ شهير، در كتاب الشذرات الذهبيه (متوفاى سال 953).

67 - شبراوى شافعى، رئيس اسبق جامع از هر و مؤلف كتاب الاتحاف.

68 - يافعى، مؤلف تاريخ مرآة الجنان.

69 - محمد فريد وجدى در دائرة المعارف.

70 - عالم محقق شيخ رحمة الله هندى، مؤلف اظهار الحق.

71 - علاء الدين احمد بن محمد السمانى.

72 - خير الدين زركلى در كتاب الاعلام، ج 6، ص 310.

73 - عبدالملك عصامى مكى.

74 - محمود بن وهيب القراغولى بغدادى حنفى.

75 - ياقوت حموى در معجم البلدان، ج 6، ص 175.

76 - مؤلف تاريخ گزيده، ص 207 و 208، ط لندن، 1910 م.

77 - ابو العباس قرمانى احمد بن يوسف دمشقى در اخبار الدول و آثار الدول.

عقيده به ظهور مهدى(ع) عقيده اسلامى است

برخى از كسانى كه با تعصب كوركورانه و دشمنى شيعه حقايق دينى و علمى را مطالعه كرده و يا افكار مسموم و آلوده به غرضهاى سياسى دشمنان اسلام را ترويج مى‏نمايند از راه راست و حقيقت پژوهى منحرف شده، در ضمن سخنان و مقالات خود، گاهى عقيده به ظهور مهدى را يك عقيده شيعى معرفى كرده و از اينكه آن را عقيده‏اى اسلامى كه مورد قبول ساير فرق اسلام بدانند خود دارى مى‏كنند.

پاره‏اى هم علاوه بر تعصب و نفاق در اثر كم اطلاعى از تاريخ و حديث و تفسير و رجال و عدم تبحر و تحقيق در مسائل اسلام و آشنائى مختصر با علوم مادى عصرى، مى‏خواهند به تمام مسائل دينى از دريچه علل و اسباب مادى نگريسته و آنجه را نتوانستند به علل مادى مستند سازند و از درك راز و فلسفه آن عاجز شدند تأويل و تحريف مى‏نمايند و يا از اساس انكار مى‏كنند.

از اين رو در كنج اطاق در بسته خود مى‏نشينند و قلم به دست مى‏گيرند و در مسائل اسلامى و دينى كه از حدود مطالعاتشان خارج است، گستاخانه اظهار نظر نموده و حقايق مورد اتفاق مسلمين را كه از آيات و احاديث گرفته شده انكار مى‏نمايند، مثلا مايلند بيشتر از معجزات علمى قرآن و تشريعات اسلام و برنامه‏هاى عالى و مترقى آن سخن بگويند، ولى از معجزات ديگر پيامبر و ساير انبياء و تصرفات خارق العاده آنها در امور مادى حرفى به ميان نياورند، چون شايد به ذائقه يك بچه تازه دانشجو شده خوب مزه نكند يا يك نفر بى اطلاع آن را مستبعد شمارد.

اينها گمان مى‏كنند صحت و واقعيت هر موضوع وابسته به اين است كه همه كس بتواند آن را درك كند، يا هر دانشمندى آن را تصديق نمايد و با تلسكوپ و ميكروسكوپ و لابراتوار و وسائل فنى و صناعى وجود آن ثابت شود.

اينها مى‏گويند بهتر اين است كه انبياء را هر جه بتوانيم افرادى عادى معرفى نمائيم و از نسبت دادن معجزات به آنها هم تا مى‏شود خوددارى نمائيم، بلكه بهتر مى‏دانند كه حوادث عالم را هم به خداوند متعال نسبت ندهند و از قدرت و حكمت و علم و قضا و قدر او هم صريحاً سخنى به ميان نياورند و هر چه بگويند از طبيعت و ماده بگويند و به جاى سپاس و ستايش خدا، و سپاس ماده را به جا آورند تا با برخى از آنان كه چند كلمه از علوم مادى ياد گرفته و چند اصطلاح و فرمول و فرضيه فيزيكى و شيميائى و رياضى را خصوصاً به زبان انگليسى و فرانسوى شنيده‏اند هم زبان باشند.

اين روحيه متأسفانه كم و بيش به همه سرايت كرده و در همه جاى زندگى بسيارى آثارش نمايان است و بيشتر كسانى كه تحت تأثير اين روحيه هستند، افراد خام و ناپخته هستند كه در علوم قديم و جديد اهل تحقيق و كنجكاوى نيستند و يك فرضيه يا اظهار نظر يك نفر غربى را هر چند آلوده به اغراض سياسى و استعمارى باشد، صد در صد صحيح مى‏شمارند. بعضى از روزنامه‏ها و مجلات و مطبوعات هم تحت تأثير اين عوامل دانسته يا نادانسته به مقاصد استعمارى خدمت مى‏كنند.(7)

فكر نمى‏كنند كه بيشتر مردم آمريكا و اروپا و زمامداران آنها در مسائل علمى و عقلى و فلسفى و دينى، عوام و بى اطلاع و مغرض هستند و بر اساس هدفهاى سياسى پست و دور از شرافت انسانيت در هر نقطه‏اى از نقاط دنيا مطابق مصالح سياسى خود حرفى مى‏زنند و حساب علماء و دانشمندان آنها با حساب اكثريت غرق در فساد و شهوات جدا است.

اينها در حالى كه ميان خودشان هزار جور خرافات رواج دارد، شرقيها را به عادات و اخلاقى كه مبنى بر مبانى عقلى و اجتماعى اخلاقى و دينى صحيح است استهزا مى‏كنند.

در موضوع ظهور مهدى موعود نيز اخيراً چند تن از برادران غرب زده سنى ما مانند احمد امين و عبدالحسيب طه حميده در حالى كه احاديث مهدى را نقل كرده‏اند، به شيعه حمله كرده و مثل آنكه شعيه را در اين عقيده تنها يافته باشند يا مأخذ و مدركى براى اين عقيده در كتاب و سنت و اقوال صحابه و تابعين و علماى امت نباشد، ايرادات غير وارده نموده‏اند و خود را روشنفكر و متفكر و صاحب آراى جديده مى‏شمارند.

شايد نخستين كسى كه در صدد بر آمد كه احاديث ظهور مهدى را تضعيف كند و از عهده بر نيامد، ابن خلدون مغربى باشد كه در محيط افكار اموى و بغض اهل بيت در اطراف مسائل اسلامى بحث نمود.

دولت اموى اندلس به قول عقاد براى شرق اسلامى تواريخى ايجاد كرد كه نه مورخان آنان نوشته‏اند و نه اگر مى‏نوشتند آنچنان مى‏نگاشتند. محيط اندلس مورخانى تربيت كرد كه توانائى نقد و رد افكار اموى را نداشتند و ابن خلدون از همان افراد است كه تحت نفوذ و تربيت و تفكير سياسى خاص از واقع بينى در اين مسائل محروم بود. او مايل است كه فضايل اهل بيت را انكار يا به نحوى از انحاء توهين و تضعيف نمايد و از بنى اميه دفاع كند و مطاعن آنها را رد نمايد تا آنجا كه معاويه را بقيه خلفاى را شدين مى‏شمرد.

ظهور مهدى آل بيت(ع) را هم چون از اولاد فاطمه و از بزرگ‏ترين مفاخر دودمان رسالت است، با همين روحيه بغض و عداوت اهل بيت مطرح نموده و با آنكه احاديث آن را تخريج نموده و از عهده نقد و تضعيف آنها بر نيامده، دست به دامان استبعاد زده است.

جمعى از ارباب تحقيق و دانشمندان اهل سنت به سخنان ابن خلدون و امثال او پاسخهاى دندان شكن داده و خطاء و لغزش او و اين اشخاص به اصطلاح روشنفكر را روشن ساخته‏اند.

استاد احمد محمد شاكر، عالم معروف و معاصر مصرى در «مقاليد الكنوز» مى‏گويد، ابن خلدون از چيزى كه به آن علم ندارد پيروى كرده و خود را در مهلكه انداخته، بر او مشاغل سياسى و امور دولتى و خدمت اميران و پادشاهان غلبه يافته و گمان كرده عقيده به ظهور مهدى، عقيده‏اى شيعى است، در مقدمه فصل طويلى نگاشته و در تناقض گوئيهايى عجيب، افتاده و غلطهايى روشن، كرده است (سپس استاد شاكر) بعضى از غلطهاى او را نقل كرده و مى‏گويد: او احاديث مهدى را تضعيف كرده براى فكر و روش سياسى خاصى كه داشته ( تا اينكه مى‏گويد): اين فصل از مقدمه ابن خلدون پر است از غلطهاى بسيار در نام‏هاى رجال و علل احاديث البته نبايد احدى به آن اعتماد كند.

استاد احمد بن محمد صديق، كتابى در رد ابن خلدون در اين موضوع به نام «ابراز الوهم المكنون عن كلام ابن خلدون» نوشته و بطور مشروح به او پاسخ داده و او را مبتدع شمرده است.

هر چند آقايان علماى اهل سنت به اين سخنان ياوه، جواب داده و ثابت كرده‏اند عقيده به ظهور مهدى عقيده اسلامى خالص است و مورد اجماع و اتفاق امت است، توضيحاً مى‏گوئيم:

1 - هر فكر و عقيده‏اى كه از شيعه باشد، فكر و عقيده اسلامى است و شيعه جز عقايد اسلامى، فكر و عقيده ديگرى ندارد. مدرك مستند عقايد شيعه كتاب و سنت پيغمبر(ص) است. بنابر اين امكان ندارد كه عقيده‏اى عقيده شيعه باشد و عقيده اسلامى نباشد.

2 - شما اسلامى بودن عقيده را از چه راه تشخيص مى‏دهيد، آيا اگر آياتى از قرآن مجيد به آن تفسير شده باشد آن عقيده، عقيده اسلامى نيست؟

اگر احاديث صحيح و معتبر و متواتر كه در كتابهاى اهل سنت روايت شده، آن را ثابت سازد آن عقيده، عقيده اسلامى نيست؟

اگر صحابه و تابعين و تابعين تابعين به آن معتقد باشند آن عقيده اسلامى نيست؟

اگر شواهد و حواث تاريخى همه صحت آن عقيده را تأييد كرده و برساند كه آن عقيده عقيده مقبول عموم ملت اسلام بوده است باز هم آن عقيده را اسلامى نمى‏دانيد؟

اگر در موضوع مهدى، محدثينى مانند ابى داوود صاحب سنن، يك كتاب به نام «كتاب المهدى» و عالمى مانند شوكائى كتابى به نام «التوضيح» و ديگران از مشهورترين علما، كتابهاى ديگر نوشته باشند و در كتابهاى اسلامى كه در قرن اول هجرت تأليف شده، اين عقيده مذكور باشد، باز هم اين عقيده اسلامى نيست؟

پس شما بگوئيد: ملاك و ميزان يك عقيده اسلامى چيست؟تا ما با آن ميزان به شما جواب بدهيم؛ ولى شما مى‏دانيد و همه مسلمانان مى‏دانند كه غير از آنچه بر شمرديم راه ديگر براى شناخت عقائد اسلامى نيست و از همه اين راهها اسلامى بودن عقيده به ظهور مهدى ثابت و مسلم است، خواه شما بخواهيد و خواه نخواهيد.

عقيده به ظهور مهدى و قيام مدعيان مهدويت

بعضى مانند احمد امين مصرى و طنطاوى، انقلابات و شورشهائى را كه متمهديان بر پا كرده و سبب ضعف مسلمانان و جنگ و خون ريزى شده پيش كشيده و عقيده به ظهور مهدى را علت بروز اين حوادث و اختلاف و تفرقه شمرده و از اين راه مى‏خواهند سم پاشى كرده و افكار را از اين عقيده كه سبب ثبات و استحكام جامعه و اطمينان به آينده است، منصرف سازد. در حالى كه ميان دعواى كسانى كه به دروغ مدعى مقام مهدويت شده يا بشوند و بيه صحت و عدم صحت عقيده به ظهور مهدى هيچ گونه ارتباطى نيست و با اينگونه سخنان انكار يك واقعيت دينى و مذهبى از يك نفر به اصطلاح دانشمند تعجب آور است.

آقاى احمد امين، كدام يك از حقايق عالى و كدام يك از نعمتهاى عامه اينگونه مورد سوء استفاده و دست آويز مقاصد افراد جاه پرست و رياست خواه نشده است؟

حق، صلح، عدالت، امانت و صداقت، فرهنگ و تعليم و تربيت، ترقى و تجدد، دين و مذهب، آزادى، دموكراسى، برقرارى نظم و حكومت قانون و صدها مفاهيم ديگر از اين رقم مورد سوء استفاده و دستبرد سودپرستان و سياستمداران بودن و هست و بيشتر اين الفاظ در معانى اضدد آنها استعمال مى‏شود، يعنى جنگجو و توسعه طلب از صلح و دموكراسى، ستمگر از عدالت، مفسد از اصلاح، مرتجع از تجدد و ترقى، خائن از امين ودشمنان آزادى از آزادى دم مى‏زنند و در زير اين الفاظ مقاصد خود را مى‏جويند و بر روى كارها و خيانت و جنايتهاى خود با اين الفاظ پرده پوشى نموده و به ملتهاى ستمكش آنچه را مى‏خواهند تحميل مى‏كنند.

به نام تعميم تربيت و تعليم، مردم را از مبانى صحيح اخلافى منحرف مى‏سازند و از ترقى علمى افراد مانع مى‏شوند.

جنگهائى كه به نام آزادى بشر و نجات ملل محروم و دفاع از حقوق ملتها بر پا مى‏شود، چنانچه ديده و شنيده شده براى پايمال كردن حقوق و غارت ثروت كشورها و استعمار آنها است.

به نام رهبرى معنوى و به نام رسالت آسمانى بيشتر شورش و انقلاب شده، يا به نام مهدويت؟كسانى كه به دروغ ادعاى پيغمبرى كرده‏اند بيشتر بوده‏اند يا آنهائى كه به دروغ ادعاى مهدويت كرده‏اند؟

كودتاها و انقلاباتى كه پى در پى در كشورها واقع مى‏شود به نام اصلاح و نجات ملت و آزادى و حكومت قانون انجام مى‏شود يا به نامهاى ديگر؟و آيا رهبران اين انقلابات بيشتر خود ساخته و شيفته آزادى و براى اصلاح قيام مى‏كنند يا براى مقاصد ديگر؟

آيات قرآن مجيد هم وقتى به دست نا اهل و صاحبان اغراض شخصى و سياسى افتاد به عكس مقصود و مراد، تفسير و معنى مى‏شود يا در غير مورد تطبيق مى‏كنند تا حدى كه معاويه و يزيد هم در برابر على و حسين(ع) آيات قرآن را مى‏نوشتند و مى‏خواندند.

آيا براى اينكه آياتى از قرآن مجيد را بعضى بر حسب رأى و نظر خود در جهت تأمين منافع شخصى تاويل و تفسير كردند و سبب ضلالت و گمراهى شدند، شما مى‏توانيد پيشنهاد بدهيد كه آن آيات (العياذ بالله) از قرآن حذف شود تا اين افراد به رأى فاسد خود آنها را تفسير نكنند؟

حتى افرادى پا را فراتر گذاشته قولاً يا عملاً ادعاى خدائى كرده و مردم را استعباد كردند. مليونها مردم گاوپرست و بت پرست و آتش پرست و ستاره پرست شدند، مليونها نفر در برابر كاخ فرعونها و نمرودها و ديكتاتوران ديگر تاريخ به خاك ذلت افتادند و خود را غلام جان نثار و چاكر بى اختيار آنها گفتند و بشرهائى مانند خود بلكه بى علم‏تر و نالايق‏تر از خود را پرستيدند و به جاى آنكه نام خداى يگانه را برند، نام سلاطين را بردند و كارها را به نام پرننگ ستمگران آغاز كردند. اگر اسلام نيامده بود و عقيده توحيد، قلوب مردم را روشن نكرده و افكار را آزاد نساخته بود و بشر خود را نشناخته بود و ملتها رابطه خود را بازمامداران درك نكرده بودند و بسم الله و الله اكبر شعار آدمهاى آزاد نشده بود، هرگز يوغ ذلت بشر پرستى از گردن انسانها برداشته نمى‏شد. آيا براى اينكه علم و صنعت و خدا پرستى و نبوت و صلح و عدالت در طول تاريخ زندگى بشر وسيله و دستاويز مقاصد افرادى جاه طلب و سياستمدار شده، شما مى‏توانيد اين حقايق را محكوم سازيد؟

آيا براى اينكه جمعى به عنوان عدالت پرورى و آزاديخواهى وحكومت قانون، ستمگرى و قانون شكنى كرده و ديكتاتورى پيشه ساخته، شما مى‏توانيد بگوئيد مفاهيم عدل و داد و حريت و قانون مساوات و فضيلت، حقيقت ندارد و براى بشر اسباب دردسر و مزاحمت است و بايد اين الفاظ از قاموس انسانيت حذف شود؟

آيا مى‏خواهيد با اين انديشه‏هاى نارسا و منطق غلط در يك موضوعى كه صدها حديث و روايت بر آن دلالت دارد و صدها ميليون مسلمان در مرور اعصار به آن معتقد بوده و هستند اظهار نظر كنيد؟

آقاى احمد امين! اين دروغ از راست بگرفته فروغ.

شما هم مى‏دانيد كه اكثر اختلاف بشر بر سر موضوعات و صغريات و مصاديق است و اگر به غلط و خطا يا به عمد يك چيزى را موضوع و مصداق صغراى يك كلى خواندند، يا به باطلى لباس حق پوشانيدند، بر دامن پاك حق گردى نمى‏نشيند. همانطور كه افراد نادانى خود را با جعل دانشنامه و شيطنت‏هاى ديگر عالم معرفى مى‏كنند افرادى هم به دروغ خود را مصلح و عدالت طلب و مهدى موعود و امام و پيغمبر مى‏نامند.

بلكه يكى از مدعيان مهدويت (على محمد شيرازى) چون ديد بازارش گرم نشد و حنايش رنگى نگرفت يا تنى چند را كه به او گرويدند بسيار ابله و نادان يافت، دعاوى ديگر هم كرد(8).

پس اين سخن كه چون ايمان به ظهور مهدى دستاويز جمعى از شيادان جاه طلب تاريخ شده، ما بايد آن را از اصل رها كنيم و از يك واقعيت مسلم چشم بپوشيم به هيچ وجه نه قابل قبول و مورد اعتنا است و نه با عقل و منطق سازگار است.

لذا از قرن اول هجرت كه بعضى ادعاى مهدويت كردند يا ديگران به آنها اين مقام را نسبت دادند، از كسى حتى بنى اميه و بنى عباس شنيده نشد كه در مقام رد آنها انكار اصل ظهور مهدى را بنمايد بلكه آنها را براى انكه واجد صفات مهدى نيستند رد مى‏كردند و هيچ كس نگفت چون اينها به دروغ ادعاء مى‏كنند پس ما اصل ظهور مهدى را قبول نداريم زيرا در ميان مسلمانان كه به كتاب و سنت پيغمبر و اجماع صحابه و تابعين ايمان داشتنند اين فكر يعنى انكار اصل ظهور مهدى با رد گفته پيغمبر و مخالفت كتاب و سنت برابر بود و هرگز قابل قبول نبود، بلكه چون در احاديث راجع به ظهور مهدى از پيدايش اين متمهديان خبر داده شده ايمان آنها به صحت روايات و ظهور آن حضرت بيشتر مى‏شد كه كسانى كه در اثر دعواى مدعيان دروغ گوى مقام مهدويت گمراه شدند، ظلالتشان مربوط به جهالت و نادانى و عدم معرفت و بى اطلاعى از اوصاف وعلائم مهدى - عليه الصلاة و السلام - مى‏باشد ولى اگر كسى مهدى منتظر «عجل الله تعالى فرجه - را به همان اوصاف و نشانيها كه در اخبار و احاديث معرفى شده بشناسد، هرگز گمراه نمى‏شود و دعاوى باطل سبب تزلزل ايمان و عقيده او نمى‏گرددد و آنچنان كه

صفات و خصوصيات مهدى(ع) مشروح و روشن و رافع ابهامات بيان شده در مورد هيچ دعوت ديگر و هيچ يك از انبياء و اولياء كه منصوص به تنصيص نبى ياولى سابق بودند بيان نشده است.

تأثير عقيده به ظهور مهدى در اخلاق

طنطاوى مصرى در تفسير خود راجع به قرب ساعت «قيامت» و ظهور مهدى، سخنان ابن خلدون مغربى را نقل كرده و اين دو موضوع را سبب ضعف عزائم و ايراث سستى و تفرقه و اختلاف پنداشته و به علماى اسلام، نسبت غفلت بلكه تلويحاً آنها را به جهل و ضلالت نسبت داده است.

راجع به تفرقه و اختلاف در مقاله «عقيده به ظهور مهدى و قيام مدعيان مهدويت» توضيح داده شد كه تمام عناوين و حقايق مورد دستبرد و سوء تعبير صاحبان اغراض فاسد گرديده و حتى مفهوم يگانگى و وحدت ملى و دينى هم وسيله تفرقه شده و به نام تحصيل اتحاد، بسا اختلاف بوجود آمده و به اسم حفظ وحدت، تفرقه ايجاد و مرتكب تجاوزات ننگين مى‏گردند. اما اين سوء استفاده‏ها زيانى به حسن اتحد و لزوم آن نمى‏زند.

ايمان به ظهور مهدى(ع) هم مثل ساير عقائد اسلامى بايد قدر مشترك و وسيله اتحاد باشد. شما مقصر هستيد زيرا موضوعى را كه امت بر آن اتحاد و اتفاق دارند و اعتبار مدارك و مآخذ آن از بسيارى از عقايد و مسائل اسلامى قوى‏تر است انكار مى‏كنيد و اختلاف و تفرقه ايجاد مى‏نمائيد .

اما راجع به قرب ساعت؛ اولا، ايمان به اقتراب و نزديكى قيامت مدلول و منطوق آيات محكم و صريح قرآن مجيد است.

ثانياً، اين ايمان به هيچ وجه علت ضعف و سستى نمى‏شود و بلكه سبب قوت تصميم و اهتمام در انجام تكليف و خلوص نيت و تهذيب اخلاق و وسيله انذار و ترغيب به كارهاى خير و اعمال صالح است.

شما چون در رد و قبول حقائق، به غلط، نتائج مادى را ميزان قرار داده‏ايد، مى‏خواهيد خبر اقتراب ساعت هم مسقيماً سبب فتح كشورها و دعوت به اختراع و پيشرفت امور صناعى و مادى باشد و از تأثير معنوى و اخلاقى و رابطه آن با سازمان صحيح اجتماعى و مدينه فاضله‏اى كه منظور اسلام است غفلت داريد و فراموش كرده‏ايد كه دعوت انبياء و تعليم و تربيت آنها بر اساس ايمان به مبدء و معاد است.

مسلمانان با اين ايمان به مبدء و معاد و اقتراب ساعت كشورهاى بزرگ را فتح كردند و پرچم اسلام را در دورترين نقاط به اهتزاز در آوردند و اعلان آزادى انسانها را در جهان انتشار دادند .

با اين ايمان، جهانيان را به علم و دانش و تفكر و تحقيق و كنجكاوى و ترقى علمى و صناعى دعوت كردند، علمدار علم و تمدن شدند و در هر رشته از علوم تجربى بزرگ‏ترين دانشمندان را به دنيا تحويل دادند.

راجع به تعيين وقت قيام و قيامت هم كه مى‏گوئيد: سبب انحراف و گمراهى شده و فلان صوفى حقه باز سنى، وقتى براى آن معين كرده و گله از برادران صوفى سنى خود كرده‏ايد، البته حق داريد، ولى اگر كسى اين سخنان را باور كرد گناهش به گردن شما رهبران اهل سنت است كه افكار را روشن نمى‏كنيد و مسلمانان را به معارف قرآن راجع به مبدء و معاد آشنا نساخته‏ايد.

قرآن صريحاً علم قيام ساعت را مخصوص خدا دانسته و ما معتقديم كه كسى از آن آگاه نيست و هر كس براى آن وقتى معين كند، دروغگو و راهزن است و اكثريت بلكه قاطبه عوام مسلمان از سنى و شيعه تا چه رسد خواص و علماء مى‏دانند كه كسى از تاريخ قيام ساعت خبر ندارد و علم آن نزد خداوند متعال است:

«ان الله عنده علم الساعة»(9)

حال اگر نادانى در اين موضوع اظهار علم كند، نه پذيرفته مى‏شود و نه كسى به آن اعتنا مى‏كند. اينها سبب ضعف و سستى مسلمانان نيست، سبب ضعف، كتمان حقايق و سياستهاى سوء زمامداران و منحرف كردن جامعه از برنامه‏هاى روشن اسلامى است.

ايمان به ظهور مهدى(ع) نيز مانند قيام ساعت و اقتراب قيامت سبب ضعف و شكست روحيه و سستى در انجام تكاليف نيست. هيچ كس نگفته چون مهدى ظهور مى‏كند تكاليف ساقط و مسلمانان در برابر كفار و حملات آنها تكليفى ندارند و بايد دست روى دست بگذارند.

هيچ كس نگفته آيه:

«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة...»(10)

و آيات راجع به امر به معروف و نهى از منكر و دعوت به خير و دفاع از اسلام و وظايف اجتماعى و سياسى را نبايد اجرا كرد.

كسى نگفته است: ايمان به ظهور مهدى براى افراد سست عنصر و ضعيف الاراده و بهانه جو و كسانى كه ظلم و استعمار اجانب را در بلاد اسلام و خانه و وطن خود تحمل كرده‏اند عذر است.

هرگز در يك خبر و روايت نرسيده كه كارها را به آينده و ظهور مهدى واگذاريد، بلكه به عكس مسلمانان در اخبار و احاديث به صبر و ثبات و كوشش و استقامت و شدت تمسك به تعلميات و بر نامه‏هاى قرآن تشويق شده‏اند.

همانطور كه پيغمبر اعظم و مجاهد اول اسلام على(ع) و صحابه والا مقام به انتظار ظهور مهدى، خانه نشينى و كناره‏گيرى اختيار نكردند و براى اعلاى كلمه اسلام آنى فارغ نبودند و از هيچ فداكارى و جان بازى خود دارى نكردند، امروز هم مسلمانان همان وظايف را عهده‏دار و همان مسؤوليتها را دارند.

ايمان به ظهور مهدى و امام وقت نيز مؤيد همين احساس مسووليت است.

ايمان به ظهور مهدى موجب تهذيب اخلاق و ورع و پارسائى و بيدارى ضمير است.

ايمان به ظهور مهدى سبب رشد فكر و مانع از ضعف و نا اميدى و بدبينى به آينده است.

ايمان به ظهور مهدى همان نتيجه و فايده را دارد كه آيات شريفه‏اى همانند آيات زير آن نتيجه را دارد:

مثل:

«انا نحن نزلنا الذكر وانا له لحافظون»(11)

البته ما قرآن را بر تو نازل كرديم و خود نيز آن را محفوظ خواهيم داشت.

و آيه:

«يريدون ليطفوا نور الله بأفوههم...»(12)

كافران مى‏خواهند نور خدا با گفتار باطل وطعن مسخره خاموش كنند...

و آيه:

«ولا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الاعلون ان كنتم مؤمنين»(13)

شما مسلمانان نه هرگز در كار دين سستى كنيد و نه از فوت غنيمت و متاع دينا اندوهناك باشيد زيرا شما فاتح و پيروزمندترين و بلندترين ملل دنيا هستيد اگر در ايمان ثابت و استوار باشيد.

دارند.

همانطور كه مفاد اين آيات سستى و شانه از زير بار مسؤوليت خالى كردن نيست، ظهور مهدى و غلبه آن حضرت و حكومت جهانى او نيز سبب سستى و جواز مسامحه در انجام تكاليف نيست.

همانطور كه مسلمانان صدر اسلام از اين آيات و بشارتهاى پيغمبر(ص) به فتوحات آينده و كشور گشائيهاى مسلمين نفهميدند كه بايد در خانه به انتظار آينده نشست و تماشاچى صحنه‏هاى شكست مسلمانان و عقب ماندن آنها از كفار در علم و صنعت و اسباب قوه و قدرت گردند و به گفتن اينكه خدا حافظ است و خدا وعده نصرت داده و خدا نمى‏گذرد نورش خاموش شود اكتفا نمى‏كردند. كسانى هم كه به ظهور حضرت مهدى(ع) ايمان دارند خصوصاً اگر روايات و احاديثى را كه از طرق شيعه روايت شده خوانده باشند، بايد در اطاعت او امر خدا و انجام تكاليف شرعى از ديگران كوشاتر و غيرت و همت و اهتمام آنها در حفظ نو اميس شرع و حمايت از قرآن و احكام و دفاع از حريم اسلام و مجد و عظمت مسلمين بيشتر باشد.


1) منتخب الاثر نگارنده، ص 321 تا 341.

2) منتخب الاثر نگارنده، ص 243 و 244.

3) منتخب الاثر، ص 341 و 343.

4) ينابيع الموده، ص 460. منتخب الاثر نگارنده، ص 342.

5) اثبات الهداة، ج 6، ص 342، ب 31، ف 10، ح 116.

6) اثتبا الهداة، ج 7، ص 138، ح 682، ب 32، ف 44 و كفاية الاثر و كمال الدين و منتخب الاثر.

7) يكى از دانشمندان مصرى مى‏گويد، هنگامى كه در فرانسه تحصيل مى‏كردم، در ماه رمضان در مجلسى شركت داشتم رئيس مدرسه (دانشكده) به من سيگار تعارف كرد، من عذر خواستم، علت را پرسيد،، گفتم: ماه رمضان است و روزه‏ام. گفت: گمان نمى‏كردم تو ديگر به اين خرافات پاى بند باشى، پس از پايان محلس يك پروفسور هندى كه در آن مجلس بود، گفت: مايلم فردا شما را در فلان محل ملاقات كنم، فردا به ملاقات او رفتم، مرا به كليسيا برد و از دور رئس دانشكده را به من نشان داد، گفت: آن كيست؟گفتم فلانى است، گفت: چه كار مى‏كند؟ گفتم: نماز مى‏خواند. گفت: اينها ما رابه ترك عادات و سنن و وظايف دينى خود مى‏خوانند و خودشان اينگونه مواظب انجام برنامه‏هاى مذهبى خود هستند.

به نظر ما بايد با اين بيمارى خطر ناك كه در اثر تلقين بيگانگان و استعمارگران و احساس ضعف در جنبه‏هاى صناعى و ميكانيكى پيدا شده و مثل خوره شخصيت و استقلال فكر مردم شرق و ملل اسلامى را مى‏خورد و بعضى را چنان در منجلاب تقليد از عادات زشت غربيها غرق كرده كه از خود آنها نيز داغ‏تر شده‏اند، بايد يك مبارزه دامنه دار و پى گير بر اساس عقل و منطق و احترام به سنن و تعاليم عالى اسلام شروع شود.

آرى بعضى از شرقى‏ها چون خود را ضعيف مى‏بينند، در برابر مظاهر تمدن مادى غرب خود باخته شده، عادات و اخلاق و لباس و روش‏هاى ملى و دينى خود را ترك نموده و به عادت و روش‏هاى ناپسند غربى‏ها افتخار مى‏نمايند و در مجامع و مجالس خودمان مانند آنها رفتار مى‏نمايند، اما غربى چون باد به بينيش افتاده و به ثروت و صنايع و قوه مادى خودمغرور شده در برابر شرقيها عادات خود را هر چه هم سخيف و حيوانى و خرافى باشد با افتخار و با شكوه و تشريفات انجام مى‏دهد. بسيارى از شرقيهاى غرب زده به جاى آنكه از غرب، صنايع و علوم را فرا بگيرند و خود را از آنها بى نياز سازند تا خودشان مالك دريا و زمين و هوا و معدن خود شوند، تقليد كوركورانه از بيگانگان را شعار خود قرار داده و قدرت آنكه در مجامع آنها با لباس ملى خود مثلا بدون كراوات حضور يابند ندارند، جز افرادى مانند زمامداران هند مثل دكتر ذاكر حسين رئيس جمهور سابق هند و سران حجاز و مراكش و برخى ديگر كه در مجامع بين المللى و محافل رسمى با همان لباس و روش ملى خود شركت مى‏كنند، اكثر در مجامع و محافل غربيها از آداب آنان تقليد مى‏كنند چقدر محبوب و زيبا است استقلال روح و چقدر محت

رم است آن زمامدار مسلمان كه در مجالس و ضيافتهاى كه غربيها به افتخارش مى‏دهند، مشروبات الكلى مصرف نمى‏شود؛ و چقدر با افتخار است آن زمامدارى كه در مسكو ميهمان رسمى حكومت كمونيسم است و براى اداى نماز به مسجد مى‏رود. چقدر شرافتمند و خود ساخته است زمامدارى كه در آمريكا از رفتن به كليسا براى تماشا و از گرفتن قرض ربوى خوددارى مى‏كند و چقدر عظيم و با اراده است آن مسلمان كه در جامعه ملل وقتى سخنرانى مى‏كند «بسم الله الرحمن الرحيم» مى‏گويد و چقدر موهن است كه يك ملت مسلمان كه به قرآن افتخار مى‏كند و در نمازش روزى بيست مرتبه «بسم الله الرحمن الرحيم» مى‏گويد، از آغاز كتابهايش جمله نورانى را كه وحى آسمانى است حذف كند. چقدر ذليل و خوارند آنها كه از عادات و روش بيگانه تقليد مى‏كنند، چقدر كوچك و فرومايه و حقير است آن ملتى كه لباس و روش‏هاى دينى و ملى خود را ترك و در مجالس و محافل، لباسهاى ديگران را بپوشد و زن و مردش از شخصيت و اعتماد به نفس محروم گرديده باشد.

8) على محمد شيرازى نخست خود را سيد مى‏خواند و بعد ادعاى بابيت نمود و سپس با آنكه صريحاً به امامت و مهدويت حضرت ولى عصر، مهدى موعود، فرزند حضرت امام حسن عسكرى(ع) اعتراف كرده بود دعواى مهدويت و بعد ادعاى پيغمبرى كرد، عاقبت چنانچه در بعضى از الواح او نقل شده، ادعاى خدائى نمود و در پايان كار صريحاً به خط خودش از دعاوى خود برگشت و توبه نامه خود را براى ناصرالدين شاه فرستاد و ظاهراً در ميان مدعيان مهدويت در اين اختلاف دعاوى على محمد كم نظير باشد و همين اختلاف گوئيها و سخنان ناهنجار و عبارات ركيك هذيان آميز او را به خبط دماغ مشهور ساخت.

و پوشيده نماند كه حزب و دسته بابى و بهائى يكى از دسته جات سياسى مزدورى است كه در قرن اخير در هند و تركيه و ايران و مخصوصاً فلسطين و ساير كشورهاى اسلامى و خاورميانه، آلت اجراى سياسات و جاسوسى براى دول استعمارگر شده و همواره تحت الحمايه آن دول مشغول خيانت به شرق عموماً و ملت و دين اسلام خصوصاً بوده و هستند.

در آغاز، نقشه‏هاى ماهرانه اجانب، على محمد را به دعوت و ايجاد اختلاف بين ملت ايران و قيام به ضد حكومت تشويق و تحريك نمود و به او قول كمك و مساعدت داد. و وقتى على محمد به ايران آمد، دولت روسيه كه در آن موقع در ايران نفوذ كامل داشت، از او نگاهدارى كرد و به اميد آنكه بابيگرى و سيله‏اى براى اجراى سياستهاى حكومت تزارى و تضعيف نفوذ كلمه اسلام و علماء بشود، از اعدام او در فارس مانع شدند و او را از ايالت فارس تحويل گرفته و توسط سواران منوچهر خان گرجى حاكم اصفهان كه ارمنى نژاد و از دست نشانده‏هاى حكومت روسيه بود، به اصفهان آوردند و تا منوچهر خان زنده بود، به امر حكومت روس در اصفهان از او محرمانه نگهدارى كرد و تا مدتى سفارت روس و كنسولگريهايش از بابيها حمايت مى‏كردند كه در همين اصفهان آزادانه عليه دين و استقلال مملكت تحريك و به نفع سياست روسها فتنه انگيزى مى‏كردند، هر وقت هم در اثر فشار علماء و ملت حكومت ناچار مى‏شد از آنها تعقيب و بازجويى كند،روسها از آنها جانبدارى مى‏كرد و علناً در امور داخلى كشور ما مداخله مى‏نمود و از آنها حمايت كردند تا وقتى كه فهميدند آنها نمك به حرامى كرده و با انگيليس‏ها

مربوط شده و براى آنها كار مى‏كنند نا چار آنها را ترك گفتند و محصول زحمات و مصارف مخارج هنگفت خود را به انگليسى‏ها سپردند...

بالجمله دسته بابى و بهائى يك بازى و ماجراى سياسى بر ضد و تماميت استقلال كشور ايران بود و مزدور صهيونيسم بوده و هست كه يك جاسوس روسى آن را بوجود آورد سپس آلت اغراض ضد اسلامى و استعمارى دو دولت بزرگ ديگر در ايران و كشورهاى ديگر شد.

9) سوره لقمان، آيه 34.

10) سوره انفال، آيه 60.

11) سوره حجر، آيه 9.

12) سوره صف، آيه 8.

13) سوره ال عمران، آيه 139.

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 10:48 قبل از ظهر
مختصرى از زندگانى امام مهدى (عج)(2) 

مختصرى از زندگانى امام مهدى (عج)(2)

على زمانى قمشه‏اى

نام مبارك ايشان: «م;ح;م;د» و نام مادرشان - به اختلاف روايات- «نرجس; ريحانه; سوسن; صيقل; حكيمه; مريم‏» مى‏باشد.

تاريخ زادروز آن حضرت - نيز به اختلاف - شب جمعه نيمه شعبان‏سال 255 ه ، يا 8 شعبان سال‏256 ه . و يا23 رمضان سال 258 هبه نگارش آمده است.

ليكن مشهور آن است كه تولد با سعادت آن حضرت در شب جمعه نيمه‏شعبان سال 255ه واقع شده است. اين تاريخ نود هزار و دويست وسى و يك روز(90231) از مبدا هجرت گذشته را نشان مى‏دهد وبرابر است‏با روز پنجشنبه دهم مرداد سال 248(10/5/248) شمسى‏كه به اتفاق در شهر سامره واقع گرديده است.

كنيه آن حضرت، ابوالقاسم و القاب ايشان: «مهدى، حجه‏الله;بقيه‏الله; صاحب‏الزمان; خلف صالح; منتظر; قائم; خاتم و...»

است (1) .

سيد بن طاوس از ابوجعفر قمى نقل كرده است: در شهر قم‏اخترشناسى بود از قوم يهود كه در اخترشناسى و حساب نجوم‏برجستگى و مهارت ويژه داشت، روزى «احمد بن اسحاق‏» او راحاضر كرد و گفت: در فلان وقت نوزادى به دنيا آمده است، طالع اورا بگير و ميلادش را محاسبه كن، اخترشناس ياد شده طالع مولودرا گرفت و درباره محاسبات نجومى [كه از آنها احكام نجوم رااستخراج و استنباط مى‏كنند] و نظر به عمل آورد، آنگاه رو به‏احمد بن اسحاق كرد و گفت: نمى‏بينم اين فرزند از آن تو باشد،جز اين نيست كه اين مولود يا پيامبر است‏يا وصى پيامبر، نجوم‏دلالت دارد اين نوزاد مالك شرق و غرب گيتى مى‏شود، مالك خشكى ودريا كوه، صحرا و بيابان، حتى روى زمين هيچ‏كس باقى نمى‏ماند جزاين كه به دين او مى‏گرود و به ولايت او معتقد مى‏گردد (2) .

اعتقاد به موعود نجات‏بخش

1 - در مذاهب يهود، نصارى، مانى، زرتشت و اسلام از انتظارموعودى نجات‏دهنده سخن به ميان است كه او خواهد آمد و همه جهان‏را اصلاح خواهد نمود، مثلا يهوديان و مسيحيان چشم به راه رجعت‏حضرت مسيح(ع) دوخته‏اند. اين سخن برگزيده از كتاب «اشعياء»باب شصت و يكم است.

در مذاهب يهود، مسيح و زرتشت قبل از ظهور نجات‏دهنده نيروهاى‏بدى ظاهر مى‏شوند، نزد يهود هجوم ياءجوج و ماءجوج، نزد عيسويان‏اژدها يا جانور «يوحنايى‏» و پيامبر كذاب، نزد زرتشتيان‏«مار ضحاك‏» كه همان «دجال‏» مسلمانان است.

نزد هر سه ملت نجات‏دهنده از دودمان عالى مرتبه خواهد بود، نزديهوديان و عيسويان از نژاد پادشاه اسرائيل، نزد زرتشتيان‏«سوشيانس‏» پسر زرتشت است.

مسلمانان نيز معتقدند انهدام نيروى دجال يا پيامبر كذاب به‏دست امام غايب انجام خواهد گرفت كه او نيز از اولاد پيامبراسلام(ص) است.

پيروان دين «مانى‏» نيز معتقدند كه «مانى‏» در آخر زمان‏ظهور خواهد كرد و نام او «خردشهرايزد» است، وقايعى كه باظهور او مصادف مى‏شود، عبارت است از علامات شگفت‏انگيزى كه درآسمان پديد مى‏آيد و دال بر آمدن «خرد شهر ايزد» مى‏باشد، اودانش را پيش از تكميل «فرشگرد» به دنيا مى‏آورد، فرشتگانى ازشرق و غرب به فرمان او فرستاده مى‏شوند و به همه اهل دنيا پيام‏مى‏فرستد، اما اشخاص شرور او را انكار مى‏كنند (3) .

2 - علامه مجلسى در بحار بابى را ويژه اخبارى ساخته كه از طريق‏كاهنان بر روى الواح و سنگ‏نوشته‏ها به دست انسان رسيده ومى‏نويسد:

«چون خبر شكست رستم فرخزاد در جنگ قادسيه به يزدگرد ساسانى‏فرزند شهريار رسيد، وبه او گفته شد رستم كشته و پنجاه هزار ازنيروهاى او از پا درآمدند، يزدگرد اهل خانه، زن و فرزند را به‏قصد فرار از مداين خارج كرد و در برابر باب ايوان مداين‏ايستاد و گفت: سلام بر تو اى ايوان اينك از تو روى مى‏گردانم‏ليكن يا من به تو باز خواهم گشت و يا مردى از فرزندانم. «وراجع اليك، اناء او رجل من ولدى‏». كه هنوز زمان او نزديك‏نشده و روزگار او نرسيده است.

سليمان ديلمى مى‏گويد: بر امام صادق(ع) وارد و از اين مساله‏پرسيدم كه منظور يزدگرد از اين جمله كه يا مردى از فرزندانم‏به ايوان كسرى باز خواهد گشت، چيست؟

فرمود: او صاحب شما حضرت قائم به امر خداوند عزوجل است كه‏فرزند ششم از فرزندان من است كه از يزدگرد متولد گشته پس‏فرزند او به شمار مى‏رود (4) .

گفتنى است كه فرار يزدگرد با زن و فرزند چنان كه در سخن بالااشاره شده، دليل آن است كه مادر امام زين‏العابدين(ع) در نبردقادسيه اسير نشده چنان كه در حالات حضرت سجاد(ع) پيرامون آن‏تحقيق به عمل آمد.

دلالت كواكب بر وجود حضرت مهدى(عج)

1 - (فلا اقسم بالخنس الجوار الكنس) (5) سوگند به ستارگانى كه باز مى‏گردند حركت مى‏كنند و از ديده‏ها پنهان مى‏شوند.»

اين ستارگان آياازثوابت هستند يااز سيارات ياازكهكشانهاى دور يا از دنباله‏دارها ويا...؟ اين‏ها همه پرسشهاى پيچيده فراوانى است كه هركدام‏احتمال مى‏روند، و اگر نبود تفسير و تاويل اهل بيت(ع)، امكان‏دست‏يابى به تفسير آنها جدا مشكل بود اگر نگوئيم محال است.

اميرالمؤمنين(ع) با توجه به ويژگيهاى(يادشده) كه خداوند به‏آنها سوگند ياد كرده است مى‏فرمايد: اين ستارگان عبارتند از:

زحل; مشترى; مريخ; زهره و عطارد (6) .

منظور على(ع) سيارات پنجگانه و متداول آن عصر بوده و منافاتى‏ندارد كه امروزه ما سياره‏هاى اورانوس، نپتون و پلوتون را برآن‏بيفزائيم چنان كه اين امكان نيز وجود دارد كه در آينده سياره‏يا سياراتى كشف و بر آن‏ها اضافه گردند.

علامه طباطبائى(ره) در ميان تفسرهايى كه بر اين آيات بيان شده‏است، اين تفسير را انتخاب كرده كه مراد از صفات يادشده عبارت‏است از «استقامت‏»، «رجعت‏» و «اقامت‏» سيارات ياد شده‏زمانى حركت متشابه دارند(استقامت) آنگاه برمى‏گردند و عقب‏مى‏روند(رجعت) آنگاه توقف مى‏كنند و سرانجام به حركت متشابه خودادامه مسير مى‏دهند (7) .

اين سرگردانى در حركت‏سبب شد منجمان آنها را «متحيره‏»بنامند ليكن عجيب است جناب علامه با اين كه در جاى جاى تفسيرگرانسنگ الميزان مى‏نويسد: هياءت بطليموسى باطل است، در اينجاتفسير آيات مزبور را بر همان اساس باطل قرار داده و سخنان فوق‏را به نگارش آورده است.

شايسته است جهت توضيح سخن، ما تفسير آيات را هم بر اساس هياءت‏قديم (بطليموس) و هم بر پايه هياءت جديد بنگاريم.

اما براساس هياءت بطليموس: غير از ماه و خورشيد اجرام ديگرى‏چون زهره، مريخ، مشترى، زحل از سياره‏هاى درخشان، به شمار رفته‏ولى برخلاف ساير ستارگان(ثوابت) چشمك نمى‏زنند. -اين امر نشانه‏نزديك بودن آنها به زمين است- با اين وجود، درخشندگى آنهاگاهى زياد و گاهى كم مى‏شود- سياره‏ها هميشه در نزديكى‏«دايره‏البروج‏» در آسمان ديده مى‏شوند.

ما چنانچه اجرام ياد شده را در طول چند شب متوالى نظاره كنيم،مى‏بينيم كه مانند خورشيد و ساير ستارگان، از شرق طلوع مى‏كنندو در غرب ناپديد مى‏شوند، همچنين علاوه بر حركت‏شبانه‏روزى مانندخورشيد از ستارگان(ثوابت) عقب مى‏افتند و به نظر مى‏رسد كه نسبت‏به ستارگان داراى يك نوع حركت از «غرب به شرق‏» مى‏باشند، ولى‏نه تنها رعت‏حركت از غرب به شرق آنها با سرعت‏حركت از غرب به‏شرق خورشيد تفاوت دارد، بلكه هر يك از اين سياره‏ها در حركت از«غرب به شرق‏» خود داراى سرعتى خاص و متفاوت با سيارات ديگراست.

افزون بر اين، سيارات گاهى در مسير خود حركتى غير عادى‏دارند، از باب نمونه، سياره بهرام(مريخ) حركت غير عادى اووقتى آغاز مى‏شود كه با خورشيد در حالت «مقابله‏» باشد(يعنى‏1800 درجه اختلاف مسير داشته باشند). در اين حالت طلوع آن باغروب خورشيد همزمان است، اگر هنگامى كه مريخ نسبت‏به خورشيددر حالت مقابله است، آن را براى چند هفته زير نظر بگيريم‏مى‏بينيم مريخ ابتداء به‏طور عادى در زمينه ستارگان(ثوابت) به‏طرف شرق تغيير موقعيت مى‏دهد(استقامت) ولى پس از چند شب چنين‏به نظر مى‏آيد كه حركت از غرب به شرق آن متوقف مى‏شود(اقامت‏اول) سپس به مدت چند شب نسبت‏به ستارگان در جهت «شرق به‏غرب‏» حركت مى‏كند(رجعت، برگشت، قهقراء) و باز پس از چند شب‏ديگر دوباره ظاهرا متوقف مى‏شود(اقامت دوم) و آنگاه از نو، به‏حركت معمولى(متشابه) خود از «غرب به شرق‏» ادامه مى‏دهد. ازاين‏رو اين نوع حركت را «حركت عقب‏گردى‏» مى‏نامند. به هنگام‏حركت عقب‏گردى درخشندگى مريخ بيشتر است. حالتى شبيه مريخ درمورد ساير سيارات نيز مشاهده مى‏شود.

اما براساس هياءت جديد(خورشيد مركزى) بايد گفت: حركت واقعى‏سيارات را نمى‏توان از زمين مشاهده كرد، زيرا زمين پيوسته خوددر حركت است، از اين‏رو چيزى كه در حركت‏سيارات شايسته توجه‏خاص است، ركت‏بازگشتى(رجعى، قهقرائى) آنهاست، در اين حركت‏چنين مشاهده مى‏شود كه سياره در جهتى خلاف جهت عادى خويش حركت‏مى‏كند.

قرن‏هاى زياد توجيه حركت‏بازگشتى، منجمان را به حيرت افكنده‏بود، ولى آنان نسبت‏حيرت و سرگردانى را به سيارات داده و آنهارا «متحيره‏» مى‏خواندند تا اين كه «كوپرنيكوس‏» آن را توضيح‏داد:

«فرض كنيد كه دايره داخلى -در شكل زير- مدار زمين را به دورخورشيد نشان دهد، و دايره بيرونى مدار بهرام را، زمين كه به‏خورشيد نزديكتر است، تندتر از مريخ حركت مى‏كند، فرض كنيد كه‏قسمت‏بالاى تصوير بخشى از كره آسمان باشد كه به منزله زمينه‏اى‏بر حركت مريخ و سيارات به شمار آيد».

بنابراين: هنگامى كه زمين در مكان 1- است، مريخ در مكان 1بر كره آسمان ديده مى‏شود، چند هفته بعد زمين و مريخ هر دو درمدارهايشان جابجا شده‏اند، اينك مريخ در نقطه 2 است. وقتى كه‏زمين از نقاط‏3 و 4 مى‏گذرد، خطى كه حركت مريخ را بر كره آسمان‏نشان مى‏دهد، حركت‏بازگشتى سياره را توجيه مى‏كند.

در اين شكل زمين كه از مريخ به خورشيد نزديكتر است، تندتر ازمريخ حركت مى‏كند (زمين يك دور كامل را در 365 روز مى‏پيمايد ومريخ در687 روز) در نقطه 1، مريخ بر زمين پيشى دارد و حركت‏آن مستقيم(از غرب به شرق) است، در نقطه 4، زمين از مريخ جلوافتاده و حركت مريخ بازگشتى(رجعى، قهقرائى) به نظر مى‏رسد (8) .

تاويل آيات

در ذيل آيات مزبور روايات فراوانى به چشم مى‏خورد كه در آنهابه روشنى از حضرت مهدى(ع) سخن به ميان آمده است و اگر نبودتاءويل معصوم(ع)، كسى را ياراى تطبيق بر آن وجود مبارك‏نمى‏بود.


پى‏نوشت:

1- بحارالانوار: ج‏51، ص 2،15،16،23،24،28،95، نشر مكتبه اسلاميه.

2- همان، ص‏23.

3- زندهوهومن يسن، صادق هدايت، ص‏24، 25 چاپ چهارم،تهران 1344ش.

4- بحار: ج‏51، ص 164.

5- تكوير: 15،16.

6- نورالثقلين، مجمع‏البيان و الميزان، ذيل آيه.

7- الميزان، ذيل آيه.

8- حركت اختران، تاليف و تدريس نگارنده در موسسه پژوهشهاى فلكى و نجومى، قم.


 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 7:10 بعد از ظهر
السلام علیک یا اباالفضل العباس(ع)  

 

السلام علیک یا اباالفضل العباس(ع)

سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. . وقتي حضرت علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي  شجاع و تكسوار و رشيد آورد

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد

گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست.

ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود

 تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد.

 در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند

آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است

با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد.

شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است.

چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود.

نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

كُنيه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.

در زيارتنامه ‏اي كه از قول امام صادق(ع) روايت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنين آمده است:

«سلام بر تو، اي بندة صالح، فرمانبردار خدا و پيامبر و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين. خدا را گواه ميگيرم ‏كه تو بر همان راهي رفتي كه مجاهدان و شهيدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خيرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، ياوران راستين اولياي خدا و مدافعان از دوستان خدا...»

حضرت صاحب الامر(ع) عموی بزرگوارشان را اینگونه می خوانند:

 

یادم ز وفای اشجع ناس آید            وز چشم ترم سوده الماس آید

آید به جهان اگر حسین دگری        هیهات برادری چو عباس آید

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:56 بعد از ظهر
میلاد امام سجاد (ع)مبارک باد 

مردی می آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی اش بوی بندگی و گام هايش، ندای ايستادگی سر می دهد.بهار به حيرت می ايستد، باد سجده می کند و خورشيد، شکرانه می دهد.

۵شعبان خجسته میلاد سید ساجدین و زینت عابدان و سر حلقه عارفان، حضرت امام زین العابدین (ع) فرخنده باد

امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شدند. امام زين العابدين فرزند امام حسين (ع) و شهربانو، دختر يزگرد سوم پادشاه ايران، بود که در زمان فتح ايران توسط مسلمين به اسارت گرفته شدند و سپس بر اساس انتخاب خودشان به عقد حسين ابن علی (ع) در آمدند. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد.

 

هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنيا را پَست انگارد.
                                                                       امام سجاد (ع)
 

رسالتها در عصر امام سجاد عليه السلام:

مردم مسلمان عصر امام عليه السلام به علت تبليغات و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حكومتهاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي ديني به سر مي بردند. بدعتها و عقايد گمراه كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود. در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود. امام عليه السلام مي بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي كردند بويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومتهاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي ساختند. آن حضرت موفق شدند كه در سخت ترين شرايط و با استفاده از ظريفترين شيوه هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.


خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين است.

                                                                       امام سجاد (ع)
 

نقش امام سجاد در تربيت موالي:

"موالي" يعني: عده اي از ايرانيان كه به عراق آمده و در آنجا با تشيع آشنا شده. همچنين از جمله موضوع شايع در قرن اول و دوم هجري تربيت موالي بود. اين افراد عمدتاً به علت داشتن استعداد مناسب و نيز آمادگي كسب علم و نيز با احساس ضعفي كه ايشان در برابر عرب ها داشتند و درصدد بودند كه آن را جبران كنند، به خوبي در زمينه حديث كار كردند و در نتيجه توانستند در مدت زماني كوتاه از فقها و محدثين مراكز عمده اسلامي شوند. اين افراد در خانواده هاي مختلف عرب، تربيت شده بودند كه طبعاً انگيزه هاي سياسي و مذهبي جاري و مرسوم در آن قبايل و عشيره ها، به اينان نيز سرايت كرده بود، به ويژه كوفه، بيشتر گرايش شيعي داشت و "موالي" آن نيز چنين بودند، از اين رو اهل بيت عليهم السلام نيز از اين ويژگي براي تربيت موالي استفاده كردند. در اين ميان، سياست علي بن الحسين عليه السلام شايان توجه بسيار است. امام مي كوشيد تا در مدينه، با تربيت طبقه "موالي"، راه را براي آينده باز كند. و اسلام صحيح و سليم را به آنان (كه زمينه كافي داشتند) انتقال دهد، پس با شخصيتي كه امام داشت به شايستگي مي توانست در روحيه موالي اثر بگذارد و احساسات شيعي را به آنان انتقال دهد.

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:46 بعد از ظهر
جستارى درباره كنيه‏ها و لقب‏هاى حضرت عباس عليه السلام 

 

 

جستارى درباره كنيه‏ها و لقب‏هاى حضرت عباس عليه السلام

 

 

كنيه‏هاى حضرت عباس عليه السلام

در فرهنگ عربى به آن دسته از نام‏هايى كه با پيشوند اَبْ (در مردان) و اُمّ (در زنان) همراه باشد، كنيه مى‏گويند. سنتِ گذاشتن نامى در قالب كنيه براى افراد در ميان قبايل عرب، گونه‏اى بزرگداشت و تجليل نسبت به فرد به شمار مى‏آيد.(1)

در اسلام نيز توجه زيادى به آن شده است غزالى مى‏نويسد: «رسول خدا صلي الله عليه و آله اصحاب خود را از روى احترام براى به دست آوردن دل‏هايشان به كنيه صدا مى‏زند و آنهايى كه كنيه نداشتند، كنيه‏اى برايشان انتخاب مى‏فرمود و سپس آنها را بدان مى‏خواند. مردم نيز از آن پس، فرد مذكور را به همان كنيه مى‏خواندند. حتى آنان كه فرزندى نداشتند تا كنيه‏اى داشته باشند برايشان كنيه‏اى مى‏نهاد. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله رسم داشت حتى براى كودكان نيز كنيه انتخاب مى‏نمود و آنان را مثلاً ابا فلان صدا مى‏زد تا دل كودكان را نيز به دست آورد.»(2) در اينجا كنيه‏هاى حضرت عباس عليه السلام بر شمرده مى‏شود:

 

1. ابوالفضل

در منابع بسيارى، كنيه حضرت عباس عليه السلام را ابوالفضل بر شمرده‏اند(3) كه در بين كنيه‏هاى ايشان، ابوالفضل (ابوفاضل، ابوالفضائل) مشهورترين است اما ديگر كنيه‏هاى او يا غير مشهور هستند و يا اين كه پس از واقعه كربلا حضرت را بدان خوانده‏اند. در مورد اين كينه بحث وجود دارد كه آيا اين كنيه واقعى بوده و ايشان پدر فرزندى به نام فضل بوده‏اند يا اين كه اين كنيه اعتبارى و در واقع لقبى بوده است كه به شكل كنيه به او نسبت داده‏اند. گفته‏ها و احتمالاتى در اين زمينه وجود دارد كه بدان پرداخته مى‏شود:

آن چه از بررسى اسامى افراد در تاريخ به دست مى‏آيد اين است كه انتخاب كنيه همواره بر اساس نام فرزند بزرگ‏تر فرد نبوده و در موارد بسيارى اين قاعده وجود ندارد.

در فرهنگ عربى به آن دسته از نام‏هايى كه با پيشوند اَبْ (در مردان) و اُمّ (در زنان) همراه باشد، كنيه مى‏گويند. سنتِ گذاشتن نامى در قالب كنيه براى افراد در ميان قبايل عرب، گونه‏اى بزرگداشت و تجليل نسبت به فرد به شمار مى‏آيد.

نوشته‏اند در خاندان بنى‏هاشم هر كه عباس نام داشته او را ابوالفضل كنيه مى‏نهادند؛ همان گونه كه عباس بن عبدالمطّلب و عباس بن ربيعة بن الحارث بن عبدالمطّلب و ... نيز مُكنّى به همين كنيه بوده‏اند(4) كه گفته‏اى مقبول و موجّه به نظر مى‏رسد.

برخى ديگر گفته‏اند اين كنيه برگرفته از برترى و فضلى بوده كه از كودكى در حضرت نمود فراوان داشته و او را بدان صفت مى‏شناخته‏اند آن گونه كه در سوگ او نيز سروده‏اند:

اَبَاالفَضْلِ يَا مَنْ أَسَّسَ الفَضْلَ وَ الإبا أَبِى الفَضْلُ اِلاّ اَنْ تَكُونَ لَهُ أَبا؛ اى ابوالفضل! اى كسى كه هر برترى و پاكدامنى را بنا نهادى! آيا براى من برترى و فضلى وجود دارد كه تو پدر آن نباشى؟ (آيا كسى مى‏تواند فضلى داشته باشد كه در تو نباشد).(5) هم ‏چنين در بين اعراب و مسلمانان نيز چنين سنتى بسيار ديده مى‏شده كه كنيه افراد را بر اساس ويژگى‏هاى آنان مى‏گذاشته‏اند. آورده‏اند روزى رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيد كه فردى را ابوالحَكَم مى‏خوانند. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله او را نزد خود خواند و فرمود: «همانا حَكم (داور )خداست و حُكم از آن اوست تو چرا ابوالحكم خوانده مى‏شوى؟» او پاسخ داد:

«قبيله‏ام هر گاه بر سر مسأله‏اى اختلاف پيدا مى‏كنند نزد من مى‏آيند و من بين آنان داورى مى‏كنم و با صادر كردن حكم خويش اختلاف را برطرف مى‏نمايم.» پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به او فرمود: «چه كار خوبى مى‏كنى.»(6) و اين گونه گذاشتن چنين كنيه‏هايى را بر افراد بدون اشكال دانست.

گذشته از اين همه، در رديف فرزندان عباس عليه السلام نام پسرى را به اسم فضل آورده‏اند(7) اما چون كه فضل فرزندى نداشته، احتمال اين كه نام او از حافظه تاريخ ستُرده شده باشد، وجود دارد. اين مسأله سبب شده كه برخى براى توجيه كنيه حضرت عباس عليه السلام بر مطالبى مانند آنچه گذشت تمسك جويند گر چه هيچ يك از آنها با هم منافاتى ندارد و قابل جمع مى‏باشد. يعنى وقتى در كودكى كسى را ابوالفضل بخوانند در او زمينه‏هايى هم ايجاد مى‏شود كه نام يكى از فرزندان خويش را فضل بگذارد.

 

2. ابو القِربَة

در لغت عرب قِربة به معناى «مشك آب» است. حضرت عباس عليه السلام را به جهت آب رسانى‏اش در كربلا به اين كنيه ناميده‏اند. در بسيارى از منابع تاريخى و رجالى چنين كنيه‏اى را براى حضرت برشمرده‏اند.(8)

 

3. ابو القاسم

كنيه‏اى غير مشهور براى حضرت مى‏باشد(9) اگر چه برخى نوشته‏اند حضرت عباس عليه السلام فرزندى به نام قاسم داشته كه در كربلا به شهادت رسيده است.(10)

 

4. ابن البَدَويّة

اين كنيه نيز از جمله كنيه‏هاى غير مشهور حضرت است و به معناى «فرزند زن باديه‏نشين» مى‏باشد. دليل آن نيز اين بوده كه قبيله مادرى حضرت، از جمله قبايل بيابان نشين عرب بوده‏اند.(11)

 

5. ابو الفَرجَة

در لغت عرب فرجه، «گشايش در سختى و برطرف شدن اندوه» معنا شده است. برخى چنين كنيه‏اى نيز براى حضرت برشمرده‏اند كه بيشتر به لقبى در قالب كنيه مى‏ماند. دليل آن هم برطرف كردن اندوه و گشايش در سختى‏ها در نتيجه توسل به او مى‏باشد.(12)

از علامه فقيد طباطبايى؛ نويسنده تفسير بزرگ الميزان در اين باره نقل شده است كه فرمود: «مرحوم سيد السّالكين و برهان العارفين، آقا سيد على قاضى فرمود در هنگام كشف بر من روشن و آشكار شد كه وجود مقدس ابا عبداللّه الحسين عليه السلام مظهر رحمت كليّه الهيه است و باب و پيش‏كار آن حضرت، سقاى كربلا، سرحلقه ارباب وفا، آقا باب الحوائج الى اللّه، ابوالفضل العباس صلوات اللّه و سلامه عليه است.»

 

لقب‏هاى حضرت عباس عليه السلام

به عناوينى كه بر اثر بروز و ظهور ويژگى‏هايى در انسان‏ها، به آنان نسبت داده شود و بيانگر ويژگى‏شان باشد، لقب مى‏گويند. حضرت عباس عليه السلام القاب بسيارى دارد. براى ايشان بيش از بيست لقب مشهور برشمرده‏اند كه معروف‏ترين آنها عبارت‏اند از:

 

1. قمر بنى‏هاشم

حضرت عباس عليه السلام از جمال و زيبايى ويژه‏اى برخوردار بوده؛ به گونه‏اى كه سيماى دلرباى او جلب توجه مى‏كرد و چهره‏اش مانند ماه تمام، تابناك مى‏نمود. چون از دودمان هاشم، جد پيامبر صلي الله عليه و آله بوده، او را «ماه فرزندان هاشم» مى‏خواندند. اين لقب، لقبى مشهور براى حضرت به شمار مى‏رود و بسيارى از منابع آن را برشمرده‏اند.(13)

 

2. باب الحوائج

حضرت عباس عليه السلام در دوران زندگانى امام مجتبى عليه السلام پيوسته در كنار آن حضرت به مددكارى مردم و برآوردن نيازهايشان مى‏پرداخت. اين رويه در زمان امامت امام حسين عليه السلام و پيش از جريان عاشورا نيز ادامه داشت تا آن جا كه هر گاه نيازمندى براى كمك خواستن نزد اين دو امام همام مى‏آمد، حضرت عباس عليه السلام مأمور اجراى دستور امام خويش مى‏شد. حضرت عباس عليه السلام جايگاه بلندى نزد برادرش امام حسين عليه السلام داشت. نوشته‏اند:

«همان گونه كه پدرش امير المؤمنين عليه السلام جايگاه بلندى نزد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله داشت و باب او بود و هر گاه مشكلى روى مى‏داد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ابتدا آن را با على عليه السلام در ميان مى‏گذاشت، عباس عليه السلام نيز چنين حالتى نسبت به امام حسين عليه السلام داشت. امام با پيشامد هر مشكلى آن را با برادرش در ميان گذاشته و از او مى‏خواست كه آن مشكل را برطرف نمايد.» (14) اين مسأله سبب شد تا ايشان را باب الحوائج؛ «برآورنده نيازها» بخوانند.(15) البته به نظر مى‏رسد اين لقب بعدها در نتيجه توسل‏ها و كرامت‏هاى آن حضرت به ايشان داده شده است.

 

3. باب الحسين عليه السلام

شدت دلبستگى حضرت عباس عليه السلام به برادر بزرگ‏تر خود، امام حسين عليه السلام تا آن جا بود كه همواره خود را خدمتگزار وى مى‏دانست و براى اجراى فرمان‏هاى ايشان هميشه پيش‏قدم بود. اين بدان دليل بود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «اَنَا مَدِينَةُ العِلمِ وَ عَلِىٌّعليه السلام بَابُهَا فَمَن اَرَادَ مَدِينَةَ فَلْيَأْتِ البَابَ؛ من شهر دانش هستم و على عليه السلام دروازه ورود به آن است. پس هر كس خواهان ورود به شهر دانش است، بايد نخست سراغ درِ آن را بگيرد.»(16) حضرت عباس عليه السلام نيز درب ورود به شهر حسينى عليه السلام بود.

از علامه فقيد طباطبايى؛ نويسنده تفسير بزرگ الميزان در اين باره نقل شده است كه فرمود: «مرحوم سيد السّالكين و برهان العارفين، آقا سيد على قاضى فرمود در هنگام كشف بر من روشن و آشكار شد كه وجود مقدس ابا عبداللّه الحسين عليه السلام مظهر رحمت كليّه الهيه است و باب و پيش‏كار آن حضرت، سقاى كربلا، سرحلقه ارباب وفا، آقا باب الحوائج الى اللّه، ابوالفضل العباس صلوات اللّه و سلامه عليه است.»(17)

 

4. سقّا

سقّا از مشهورترين لقب‏هاى حضرت عباس عليه السلام است و پس از واقعه كربلا به اين لقب متصف گرديد.(18) يكى از بى‏رحمانه‏ترين حربه‏هاى جنگى دشمن در واقعه كربلا، بستن آب به روى لشگر امام حسين عليه السلام بود كه از روز هفتم ماه محرّم آغاز شد اما حضرت عباس عليه السلام به همراه برخى ديگر از بنى‏هاشم، به فرات حمله مى‏برد و آب مى‏آورد.(19) او اين لقب را از پدران خويش به ارث برده بود؛ زيرا حضرت عبدالمطّلب، هاشم، عبد مناف و قُصَىّ نيز چنين لقبى داشتند. حضرت ابوطالب عليه السلام و عباس عموى پيامبر نيز به چنين ويژگى پسنديده‏اى مشهور بودند.(20)

 

5. كَبْش الكتيبة

اصطلاحى نظامى است كه در جنگ‏ها به كار مى‏رفته و به فردى شجاع اطلاق مى‏شده كه فردى كه تمام صفات شجاعت و نام‏آورى در او جمع بوده و در پيشانى لشگر به جنگ با دشمن مى‏پرداخته است. اين لقب پيش از حضرت عباس عليه السلام تنها به دو نفر داده شده؛ ابتدا به فردى قريشى از قبيله بنى عبدالدار كه از دشمنان سرسخت مسلمانان بود و طلحة بن ابى طلحة نام داشت. او در جنگ احد توسط

امير المؤمنين عليه السلام كشته شد زيرا شخص ديگرى را جرأت رويارويى با او نبود و شجاعت و جنگاورى او باعث تضعيف روحيه مسلمانان شده بود.

با كشته شدن او توسط امير المؤمنين عليه السلام روحيه به مسلمانان بازگشت و سبب خوشحالى پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله شد زيرا كشته شدن او باعث شد اتحاد مشركين به شدت از هم گسيخته شود و بسيارى از آنان پا به فرار گذارند.(21)

دومين فردى كه پيش از حضرت عباس عليه السلام به اين لقب خوانده شد مالك اشتر نخعى بود. او را در دوران خلافت امير المؤمنين عليه السلام كبش العراق مى‏خواندند.(22) پس از وى اين لقب به حضرت عباس عليه السلام رسيد آن گونه كه از زبان امام حسين عليه السلام سروده‏اند:

عَبَّاسُ عليه السلام كَبْشُ كَتِيبَتى وَ كَنَانَتى وَ سرُّ قَوْمي بَلْ اَعَزُّ حُصُونى؛ عباس عليه السلام پهلوان لشگر و اهل بيت من بلكه شكست ناپذيرترين دژ من است.»(23)

  

6. حامى الظُعَينة

در لغت عرب ظعينة از ريشه ظَعَنَ (كوچ كرد) گرفته شده و به معناى زن هودج‏نشين(24) مى‏باشد. اين لقب نيز از جمله القابى است كه پس از واقعه عاشورا به حضرت داده شده و به معناى پشتيبان زنان هودج‏نشين است. چرا كه دلگرمى زنان اهل حرم به بازوى تواناى عباس عليه السلام بود. چه بسا پشتيبانى و حمايت از زنان بى‏دفاع، خود بخش بزرگى از دفاع است و وجود او در بين لشگر قوت قلبى براى همه به شمار مى‏آمد. اين لقب در عرب پيش از حضرت عباس عليه السلام تنها به يك نفر داده شده و او ربيعة بن مكدم كنانى از قبيله بنى فراس مى‏باشد و چه در زمان زندگى و چه پس از مرگش او را اين گونه مى‏خوانده‏اند. آن سان كه درباره‏اش سروده‏اند:

حامى الظعينة اين منه ربيعة أم أين من عليا ابيه كلام.(25)

القاب ياد شده از مشهورترين لقب‏هاى حضرت عباس عليه السلام است. البته ايشان لقب‏هاى ديگرى نيز دارند كه بدين شرح است:

 

7. شهيد؛(26)

8. عبد صالح؛

9.  مستجار (پشت و پناه)؛

10. فادى (فداكار)؛

11. ضَيغَم (شير)؛

12. مُؤثر (ايثارگر)؛

13. ظَهر الولاية (پشتيبان ولايت)؛

14. طيار؛(27)

15. اكبر؛(28)

16. مواسى (ايثار كننده)؛

17.  ساعى(29) (تلاشگر)؛

19. صدّيق (راست‏گفتار و درست‏كردار)؛

20. بَطَل (گُرد)؛

21. اطلس (چابك و شجاع، در لغت به معناى رنگارنگ يا دو رنگ بوده(30) و كنايه از فرد زيرك و چابك است)؛

22. حامل اللّواء (پرچمدار).(31)

23. صابر؛

24. مجاهد؛

25. حامى؛

26. ناصر؛(32)

در كلام معصومين ‏عليهم السلام لقب‏هاى ديگرى نيز براى حضرت عباس آمده است كه از جايگاه والا و مقام ارجمند حضرت عباس عليه السلام حكايت مى‏كند.

منبع:

پاسدار اسلام، شماره 285، حجة‏الاسلام ابوالفضل هادى منش

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:35 بعد از ظهر
کراماتي از حضرت ابوالفضل(ع) 

کراماتي از حضرت ابوالفضل(ع)

 

 

 حضرت اباالفضل (ع) فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

جناب حجت الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:

نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟ مي‌گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.

 

در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس (ع)

جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:

در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس مي‌آيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكده سياهو، در اطراف اين شهر، عازم مي‌گردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبي درمي‌گذرد. جنازه آن مرحوم را به بندرعباس منتقل مي‌كنند و در جوار يكي از امامزاده‌ها به خاك مي‌سپارند.

اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:

ايشان مي‌گويد:

من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان مي‌دادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونه‌اي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام! و سپس بست.

همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.

 

صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس (ع)

ثقة الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب 27 جمادي الثانيه سال 1416 هـ. ق. در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام نقل كرد:

يكي از اهالي كربلا، عربي را مي‌بيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن مي‌گويد.

آقا جان، صد دينار از شما پول ‌مي‌خواهم؛ مي‌د‌هي كه بده و اگر نمي‌دهي مي‌روم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت مي‌كنم.

سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و مي‌گويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون مي‌رود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران مي‌گويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او مي‌گويد: نشاني شما از آقا چيست؟ مي‌گويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را مي‌دهد.

ناقل مي‌گويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، مي روم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام مي‌كنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حواله‌اي به من داد. من هم رفتم و از بازار گرفتم.

 

كفي از آب برداشت...

شب سي‌ام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السلام در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند:

شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب مي‌بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟!

 

رشته سبز را از بازويت باز نكن

جناب حجة الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند:

نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه:

اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار مي‌آوردند. در آنجا يك اسير عراقي را از قطار خارج كردند كه رشته سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بسته‌اي ، آيا سيدي؟ گفت: نه، و توضيح داد:

چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت: اين بچه‌ام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير شدن او حرفي ندارم، اما نمي‌خواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئله‌اي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت باز نكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواسته‌ام تا محفوظ مانده و به من برگردي.

وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما مي‌آمد. چند نفر از رفقاي من در اثر تير خوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم.

 

بابا مرا بر زمين بگذار

جناب حجة‌الاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آية الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي مي‌فرمودند:

زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عده‌اي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچه‌اي 6 - 7 ساله را بر روي دست حمل مي‌كرد كه به نظر مي‌رسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام مي‌كنم.

با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز در اين فكر بوديم كه ديديم بچه چشمانش را باز كرد و به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!

همه ما از مشاهده اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است.

 

يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام

ششم ذي الحجة الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آية الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتي دست داد. فرمودند:

جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچه‌اي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.

 

بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!

سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:

يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌روي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.

مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است. اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.

نيمه‌هاي شب بود. هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم.

مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس است ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!

من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بغلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.

آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شو! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،. بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتيها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!

 منبع WWW.ABALFAZL.COM

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:34 بعد از ظهر
فرازهايي از زندگي حضرت ابوالفضل العباس(ع) 

فرازهايي از زندگي حضرت ابوالفضل العباس(ع)

 

 

 ميلاد فرزند شجاعت

فصل جواني

سيماي اباالفضل(ع)

در آيينه القاب

 

ميلاد فرزند شجاعت

ميلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفه كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمه كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانه علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد.

گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

ثمره ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمره اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

فاطمه كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.

ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثه كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانه علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلي، فداي حسينِ ِفاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.

آن حضرت، گاهي قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گريه امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است.

با تولّد عبّاس، خانه علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانه علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).

استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ هاي انساني هم رشيد بود. او مي‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژه علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت و پيوسته به خانه او رفت و آمد مي‏كرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايسته او در نظر اهل‏بيت بود

 

فصل جواني

فصل جواني از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از سايه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.

چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏ اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازه پيكار نمي‏داد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏ هاي خدا براي روزهاي آينده اسلام بودند و عبّاس مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.

برخي جلوه ‏هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهه صفّين نگاشته ‏اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان مي‏دهد.

در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.

خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.

نيز آورده‏ اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد مي‏كرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.

اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در سايه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه‏ اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.

ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گري‏هاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.

پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند ...

اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير سايه برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا مي‏زيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.

عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجسته علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانه اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.

عباس درهمه دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني ‏اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني‏ هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.

آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه مي‏خواست درخواست و نامه يزيد را درباره بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس‏ بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانه وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه ‏اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.

اينها، گوشه‏ هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسه عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.

 

سيماي اباالفضل(ع)

سيماي اباالفضل(ع (هم چهره عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينه باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند.

در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار مي‏ آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي‏ و بازواني ستبر وتوانا و چهره ‏اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.

وقتي سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشيده ‏اش پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوشهاي اسب مي‏رسيد. شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبه سيما و رفتار، يادگاري از همه عظمتها و جاذبه‏ هاي بني‏ هاشم بود. بر پيشاني‏ اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت مي‏كرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.

قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقيده ‏اش استوار و ايمانش ريشه ‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏شد.

ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهره «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموي پيامبر (حمزه سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس‏ بن علي) چنين ياد كرد:

«هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سي ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي ‏آن‏كه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»

 آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:

«خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همه شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند.»

بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:

«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيره صُلب الايمانِ، جاهد مع ابي‏عبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛

عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد.»

بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمه علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.

افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل‏بيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسه يكي از نويسندگان درباره اين پدر و پسر توجه كنيد:

«حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.

عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين مي‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مي‏نمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او مي‏كرد، اوّل علي را مي‏خواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) مي‏شتافت، عباس را مي‏خواند.

عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير مي‏زد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت.»

 

در آيينه القاب

در آيينه القابغير از نام، كه مشخّص كننده هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز مي‏كند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند يا از آنان ياد مي‏كنند.

وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي ‏نگريم، آنها را همچون آيينه ‏اي مي‏ يابيم كه هركدام،جلوه ‏اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.

چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود.

نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

كُنيه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زاده او و مولود سرشت پاكش و پرورده دست كريمش بود.

او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي مي‏كرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه‏ هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه‏ هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهه علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد.

لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذاب‏ترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشيد.

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏ آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته‏ اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان مي‏افزايد.

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏ دهنده نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بنده شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامه او به چشم مي‏خورد، زيارتنامه ‏اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست.

يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را مي‏بوسيد و مي گريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد...

منبع :پایگاه اطلاع رسانی حضرت اباالفضل (ع)

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:33 بعد از ظهر
میلاد قمر بنی هاشم حضرت ابولفضل عباس مبارک 

میلاد قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل (ع) و روز جانباز را گرامی میداریم





خجسته زاد روز ميلاد با سعادت سپه سالار كربلا، ماه بنى هاشم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بر مولا و سرور شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين صلوات الله عليه و اميد شيعيان حضرت بقيةالله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشريف و تمامى عاشقان و محبين اهل بيت عصمت وطهارت عليهم السلام مبارك باد



« سپه سالار عشق »
نگاهى معرفت‏ آموز به زندگانى
سپه سالار كربلا، حضرت ابوالفضل عليه السلام
مقاله از: احمد لقمانى

بسم الله الرحمن الرحيم
سخن نخست


زندگانى حضرت ابوالفضل(ع) دائرة‏المعارفى است كه چگونه زيستن و آگاهانه رفتن را به ما مى‏آموزد و فرصت دستيابى به مقام آدميت را هموار مى‏سازد.

در اين نوشتار، از رهگذر تربيت عباس(ع)، پرتوى از فروغ معنويت امام على(ع) و جلوه‏اى از روشنى ولايت ام ‏البنين(عليها السلام) در پرورش فرزند نصيب انسان مى‏شود و آينه‏ اى از روشنايى فضايل ابوالفضل(ع) ديدگان آدمى را نورانى مى‏كند.

با هم به مدينه مى‏رويم تا از كوچه ‏هاى بنى‏هاشم به سراى اميرمؤمنان(ع) پاى دل گذاريم و از آغازين لحظه ‏هاى زندگانى پور دلبندش عباس(ع) با او همراه شويم.


طلوع ماه در مدينه


زمين مدينه با نيم ‏نگاه خورشيد روشنايى مى‏گرفت و تابش طلايى آفتاب، جمعه، چهارمين روز شعبان سال‏26 هجرى را نورى ديگر مى‏بخشيد. بلور دلهاى شيفتگان اميرالمؤمنين على(ع) لبريز از شور و عشق شده بود و آغوش كوچه ‏هاى بنى‏هاشم به روى زائران خانه حضرت گشاده مى‏نمود. چهره علاقه ‏مندان اهل بيت (عليهم السلام) را شبنم شادى فرا گرفته بود و براى ديدار نو رسيده مولاى خويش بر يكديگر پيشى مى‏گرفتند. شور و هلهله خانه على(ع) و «فاطمه كلابيه‏» را فرا گرفته بود و نگاه همگان به سخاوت لبان مولا بود تا انتخاب نام طفل را نظاره كنند و شيرينى اولين كلام او را بيابند.

در اين هنگام گويى مام كودك، ام ‏البنين (عليها السلام) نوزاد را به على(ع) تقديم كرد. امام فرزند دلبند خود را به سينه چسباند، با صدايى آسمانى در گوش راست فرزند اذان و در گوش چپش اقامه گفت تا در گلستان وجود او شاخسار ايمان و عشق به «توحيد» و «نبوت‏» نمايان شود; تا از بلنداى همتش آبشار شوق به «امامت‏» جارى شود و تا هميشه ايام در سايه ‏سار «ولايت‏» سروى سبز باشد.

چون نسيم اذان و اقامه بر روان پاك و سپيد طفل وزيد، امام(ع) با واژه‏اى مهرآفرين و روح ‏افزا، نام فرزند را بيان فرمود: «عباس‏» يعنى شير بيشه شجاعت و قهرمان ميدان نبرد. دلاورى از شجاعان اسلام و قهرمانى كه در برابر باطل و ستم عبوس و خشمگين است و در مقابل خير و نيكى شادان و متبسم.

رواق چشمان اطرافيان را هاله ‏اى از عشق و اميد فرا گرفته بود. فاطمه كلابيه بيش از ديگران از خشنودى امام على(ع) شادمان و خرسند بود.

در اين لحظه، الماس بوسه على(ع) بر بلور وجود طفل نشست و پيكر كوچك عباس با اولين نوازش و عاطفه آشنا شد; اما اين شادمانى لحظاتى بعد با توفان غم درهم پيچيده شد. ناگهان گوهر اشك از ديدگان اميرمؤمنان(ع) بر سينه سيمايش پديدار شد، صداى گريه آن حضرت دلها را مالامال از اندوه ساخت و فرمود: گويا مى‏بينم اين دستها يوم الطف در كنار نهر فرات در يارى برادرش حسين از بدن جدا خواهد شد.



هفتمين روز ميلاد


على(ع) در هفتمين روز ميلاد، فرزند دلبند خود را خواست. طبق سنت پسنديده اسلام، موهاى زيبايش را تراشيد و هم وزن آنها، طلا يا نقره به مستمندان داد. سپس گوسفندى، به عنوان عقيقه، ذبح كرد تا به بركت آن صدقات و اين قربانى پيكر پاك عباس عزيز پا برجا و سالم ماند و ايام زندگانى‏اش طوباى بركاتى جاودان شود.

گفتار امام(ع) و نام حماسى نوزاد دفتر طلايى خاطرات او را در مقابل ديدگان آشنايان مى‏گشود. از اين‏رو بر بينش على(ع) آفرين مى‏گفتند و انتخاب عقيل را مى‏ستودند.

آنها از روزى ياد مى‏كردند كه اميرمؤمنان(ع) برادرش عقيل را طلبيد تا از بلنداى «علم انساب‏» نگاهى به قبايل مختلف بيفكند، خانواده ‏اى شجاع را انتخاب كند و انگشت اشاره بر بانويى پاك و عفيف ‏نهد تا فرزندانى دلاور، سرآمد و شيردل به دنيا آورد.

پس از مدتى تحقيق و ژرف‏نگرى، عقيل «فاطمه كلابيه‏» (ام ‏البنين) را برگزيد.



دوران كودكي عباس عليه السلام


در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تاثير مى‏نهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مى‏برد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مى‏گيرد، از من معارف فرا گرفت.

در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك.

عباس گفت: يك

حضرت ادامه داد: بگو دو

عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مى‏كنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ‏ام، دو بگويم. (10)

پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت‏ آميز خود آينده عباس را نظاره مى‏كرد، با لبختدى رضايت ‏آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مى‏كرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مى‏پرسيد، مى‏فرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.

آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مى‏داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ‏ابى‏طالب در بهشت پرواز كند. (11)



ايام نوجواني و جواني


محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مى‏داشت تا پاره پيكرش را ببوسد (12) ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظه‏اى عباس را از خود دور نمى‏ساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن (13) در كنار او حضور داشت.

در ايام دشوار خلافت، لحظه ‏اى از وى جدا نشد (14) و آنگاه كه در سال‏37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى جاويد آفريد. (15)



كنيه هاي مهر افروز


ديباچه صفات اخلاقى افراد و فهرست فضايل معنوى انسانها در كنيه آنان نمايان است. عباس(ع) انسانى آسمانى بود كه بلنداى عظمتش كنيه‏ هاى بسيارى براى او پديد آورد. «ابوالفضل‏» مشهورترين كنيه اوست. اين كنيه برخى از صاحب‏نظران را بر آن داشت تا شعاع چشمگير شخصيت عباس را بستر اين واژه بدانند. ويژگيهاى دوران كودكى و شكوهمندى روح‏ افزاى نوجوانى او نشان از بزرگى مقام وى داشت. بسيارى از فرهيختگان و شعرا بهره ‏مندى از فضايل فراوان را علت اين لقب دانسته ‏اند. (17)

از سوى ديگر، پاره ‏اى از محقان و انديشمندان بهره‏ مندى از نعمت وجود فرزندى به نام «فضل‏» را دليل اين كنيه شمرده‏ اند.

«ابوالقاسم‏» كنيه اى ديگر است. مورخان، با ژرف‏نگرى در واژه‏هاى معرفت ‏آفرين زيارت اربعين، اين كلمه را كنيه آن حضرت دانسته ‏اند. آنجا كه جابر انصارى خطاب به اين رادمرد الهى مى‏گويد:

السلام عليك يا اباالقاسم، السلام عليك يا عباس بن‏ على

سلام بر تو، اى پدر قاسم; سلام بر تو، اى عباس بن‏ على. (18)



القاب تابناك


1. قمر بنى‏هاشم (19)

بهره‏ مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ‏ساز اين لقب است.

2. باب الحوائج (20)

كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته‏ هايش را برآورده مى‏سازد.

3. طيار (21)

بيانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

4. الشهيد (22)

شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ‏ساز اين لقب است.

5. سقا (23)

دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت‏ آور آب‏رسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.

6. عبد صالح (24)

لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:

السلام عليك ايها العبد الصالح.»

سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.

7. سپه سالار

صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.

8. پرچمدار و علمدار

يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.

9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت ‏خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.



آفتار آمد دليل آفتاب


كلام معصومان (عليهم السلام) در باره شخصيت‏ حضرت ابوالفضل(ع) طلوعى ديگر از معرفت در آسمان دلها مى‏آفريند. نخست در محضر دخت آفتاب حضرت زهرا(س) مى‏نشينيم و از آن هنگام مى‏گوييم كه در هنگامه قيامت، رسول اكرم اسلام(ص)، على(ع) را مى‏طلبد و مى‏فرمايد: نزد فاطمه برو و به او بگو آنچه براى شفاعت [گناهكاران] در اين روز بزرگ فراهم ساخته، حاضر كند.

پاك بانوى آفرينش در جواب حضرت مى‏فرمايد:

اى اميرمؤمنان، دو دست ‏بريده پسرم عباس براى مقام شفاعت من كافى است. (25)

امام سجاد(ع) در سخنى كوتاه بلنداى عظمت مقام عمويش ابوالفضل(ع) را چنين بيان مى‏كند:

خداوند عمويم عباس بن‏ على را رحمت كند; به تحقيق كه ايثار و جانبازى كرد; جنگ ‏نمايانى كرد و خود را فداى برادرش ساخت تا دستانش قطع شد. خداوند در برابر اين فداكارى - به سان عمويش جعفر طيار - دو بال به او عنايت كرد تا به يارى آنها همراه فرشتگان در بهشت پرواز كند. همانا عباس نزد خداوند تبارك و تعالى مقامى دارد كه تمامى شهيدان، در روز قيامت، بر او غبطه مى‏خورند و رسيدن به آن مقام را آرزو مى‏كنند. (26)

امام صادق(ع) در عباراتى روشن و معرفت‏ آموز عمويش عباس بن‏ على(ع) را صاحب صفات زير مى‏شمرد:

1. بصيرت نافذ; 2. بينش عظيم;3. ايمان بسيار و شديد; 4. جهاد در محضر امام حسين(ع); 5. جانبازى و ايثار;6. شهادت در راه امام خود;7. تسليم در برابر جانشين رسول خدا(ص); 8. تصديق امام حسين(ع);9. وفادارى; 10. خيرخواهى امام; 11. تلاش تا آخرين حد و ... (27)

در آخرين فراز از اين نوشتار، در تابش آفتاب كلام حضرت مهدى(ع) قرار مى‏گيريم و با ديدگاه آن حضرت در باره سپه سالار عشق آشنا مى‏شويم:

سلام بر ابوالفضل، عباس، پور اميرمؤمنان(ع); آن كه جان خود را نثار برادرش كرد، دنيا را وسيله آخرت خود قرار داد و فداى برادرش شد. او كه نگهبان بود و بسيار كوشيد تا آب را به لب تشنگان برساند و دو دستش در جهاد فى سبيل‏الله قطع شد. خداوند قاتلان او يزيد بن ‏رقاد و حكيم بن ‏طفيل طائى را از رحمت‏ خويش دور سازد. (28)



قبر در وسط آب


آيت ‏الله حاج سيد عباس كاشانى حائرى نقل مى‏كرد: «روزى در خانه آيت‏ الله العظمى حكيم (29) بودم كه كليد دار آستان مقدس حضرت ابوالفضل، عليه ‏السلام، تلفن كرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل، عليه‏ السلام، را آب گرفته و بيم آن مى‏رود كه ويران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ ها نيز آسيب كلى وارد شود، شما كارى بكنيد.

آيت‏الله حكيم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هرآنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به كربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس، عليه ‏السلام، رفتيم، آن مرجع بزرگ براى بازديد به‏ طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم، اما همين‏كه چند پله پايين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم، شروع به گريه كردند. همه شگفت ‏زده و هراسان شديم كه چه شده است؟ من گردن كشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت.

قبر شريف حضرت ابوالفضل، عليه‏ السلام، در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتنى بسيار محكم حفاظت‏ شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمى‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسين، عليه‏السلام، كه متوكل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پيشروى نكرد. (30)



سرداب مطهر حضرت ابالفضل العباس عليه السلام هنگاميكه اطراف قبر شريقش را آب فرات، فرا گرفته است.


قبر مطهر حضرت عباس عليه السلام بدون آب گرفتگي


1- بطل العلقمى، عبدالواحد المظفر، ج 2، ص‏6; اعيان الشيعه، سيد محسن امين، (ده جلدى)، ج‏7، ص‏429.

2- مولد العباس بن‏ على(ع)، محمدعلى الناصرى، ص‏46; قمرى بنى‏هاشم، عبدالرزاق المقرم، ص‏17.

3- العباس بن ‏على، ص 25; زندگانى قمر بنى‏هاشم، ص‏53 - 54.

4- همان.

5- روز كربلا (عاشورا).

6- خصائص العباسيه، ص‏119; زندگانى قمر بنى‏هاشم، ص‏53.

7- العباس بن‏ على، ص 25.

8- برخى از مورخان ازدواج اميرمؤمنان على(ع) با ام ‏البنين را پس از وفات فاطمه زهرا(س) مى‏دانند و بعضى ديگر معتقدند اين وصلت‏ خجسته پس از ازدواج على(ع) با امامه صورت گرفته است.

9- ثمرات الاعواد، ج 10، ص 105; مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 62.

10- فرسان الهيجاء، ج 1، ص 190; مستدرك وسائل الشيعه، ج‏3، ص 815.

11- قمر بنى‏هاشم، ص‏19; مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 60.

12- مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 60.

13- همان، ص‏63.

14- بطل العلقمى، ج 2، ص‏6.

15- وسيلة الدارين، ص‏269; مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 64.

16- مولد العباس بن‏ على(ع)، ص‏56; مقاتل الطالبين، ص‏89.

17- سر السلسله و عمدة الطالب، ص‏356; العباس، ص 80 - 81.

18- العباس، ص 80; بحارالانوار، ج 101، ص 330.

19- سپهسالار عشق، احمد لقمانى، ص 32.

20- العباس بن‏على(ع)، ص 30.

21- بطل العلقمى، ج 2، ص 108 -109.

22- همان.

23- العباس بن‏ على(ع)، ص 35.

24- همان، ص 124.

25- مولود العباس بن‏ على(ع)، ص 88.

26- خصال صدوق، ج 1، ص 68; بحارالانوار، ج 22، ص 274.

27- مولد العباس بن‏ على(ع)، ص‏97; العباس بن‏ على، ص‏36 و 42.

28- بطل العلقمى، ج 2، ص 311; مولد العباس بن ‏على(ع)، ص 98; العباس بن‏ على(ع)، ص 41 و 42.

29- از مراجع تقليد در نجف اشرف.

30- كرامات الصالحين، ص‏286، به نقل از: كرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل، عليه ‏السلام)، على ميرخلف‏زاده، ص‏92.

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:31 بعد از ظهر
رجعت امام حسين عليه السلام در قرآن و روايات 

رجعت امام حسين عليه السلام در قرآن و روايات

 

 

 

رجعت را که عبارت است از " بازگشت گروهي از مؤمنان خالص" و " طاغيان و کفار بسيار شرور" بعد از ظهور حضرت مهدي(عج) و در آستانه رستاخيز"! بايد از جمله اموري دانست که اعتقاد بدان خاصه پيروان مکتب تشيع مي باشد.(1) و از جانب امامان بزرگوار شيعه عليهم السلام تأکيدات فراواني بر اعتقاد بدان وارد گرديده است، تا بدانجا که در حديثي از امام جعفر صادق(ع) عدم ايمان به آن، همسنگ و هم وزن انکار ايشان قرار داده شده و کساني را که بدين موضوع اعتقاد ندارند، خارج از دايره" امامت و ولايت" معرفي فرموده اند" از ما نيست کسي که ايمان به رجعت نداشته باشد..."(2)

بايد دانست امر رجعت اگر چه در ابتدا براي ما آدميان که محصور در حصار ماديات هستيم شگفت آور و عجيب به نظر مي رسد، و به همين دليل گاهي در اين امر شک و ترديد نموده و حتي زماني هم پا را فراتر نهاده و به انکار آن مي پردازيم! ولي اگر عقل معادانديش را که با حجاب هاي هوي و هوس پوشيده نشده باشد به کار گيريم و در اين امر کمي انديشه کنيم خواهيم ديد که بنا به چندين و چند دليل عقلاني، وقوع رجعت، جاي هيچگونه استبعاد و شگفتي ندارد. و نيز اگر در آيات قرآن کريم غور و بررسي نماييم بدين نکته پي مي بريم که در اين کتاب آسماني دهها آيه وجود دارد که هر يک به نوعي اثبات کننده موضوع رجعت مي باشند و نه تنها آيات قرآن کريم که احاديث و روايات بسياري را در کتب معتبر حديثي مي توان مشاهده کرد که بر وقوع رجعت تأکيد دارند.

و اما همانطور که از تعريف رجعت که در صدر اين نوشتار آمد، برمي آيد، رجعت يعني اعتقاد به بازگشت " مؤمنان خالص" و " کفار و ظالمان خالص"، آنان که در طول حيات دنيوي خود جزو رهبران و سردمداران ايمان و کفر محسوب مي شده اند، و بدين ترتيب درمي يابيم که امر رجعت تنها شامل عده اي از انسانها مي شود و نه همه آنها! همانطور که در حديثي از امام جعفر صادق(ع) مي خوانيم که فرمود:" رجعت عمومي نيست بلکه جنبه خصوصي دارد، تنها گروهي بازگشت مي کنند که ايمان خالص يا شرک خالص دارند."(3)

و مطابق اين حديث شريف از جمله کساني که در هنگامه رجعت به اين عالم برمي گردند کساني هستند که در ايمان، خالص و ناب بوده اند و به تعبير رساتر، امام مؤمنان و مولاي صالحان و مقتداي پرهيزگاران گرديده اند، که يکي از آنها سالار شهيدان و سرور آزادگان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام مي باشد، که در برخي از آيات قرآن کريم و نيز تعداد کثيري از روايات و احاديث به رجعت آن حضرت تصريح گرديده است و آن را امري حتمي الوقوع دانسته اند، که ذيلا به دو نمونه از آيات قرآن کريم و تعدادي از روايات اسلامي که در خصوص رجعت آن حضرت وارده شده است اشاره مي نمائيم.

 

الف- رجعت امام حسين(ع) در قرآن کريم

همانطور که قبلا گفتيم در قرآن کريم پيرامون مسئله رجعت و نيز رجعت حسين بن علي عليهماالسلام، آيات فراواني وجود دارد تا بدانجا که گفته اند:" در قرآن 18 آيه صريح در باب رجعت است"(4) و از جمله اين آيات، آيات ششم و هفتم از سوره مبارکه نازعات مي باشند:

" در آن روز که زلزله هاي وحشتناک همه چيز را به لرزه درمي آورند و به دنبال آن حادثه دومين رخ مي دهد."

اين دو آيه شريف اشاراتي دارند به حوادثي که قبل از وقوع قيامت و رستاخيز روي مي دهند که از جمله آنها زلزله اي وحشتناک است که همه چيز را در هم ريخته و نظام جهان را دگرگون مي سازد.

" حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در (تأويل) اين آيه شريفه فرموده اند:

" لرزاننده، امام حسين عليه السلام - منظور رجعت امام به دنيا است که تحول و دگرگوني ايجاد مي کند-  و حادثه دومين، علي بن ابيطالب عليه السلام است.

نخستين فردي که ( در رجعت) قبر او شکافته شده( و از آن بيرون مي آيد) و خاک را از سر مي زدايد، حسين بن علي عليهماالسلام است."(5)

و نيز در اين زمينه بايد به آيه ششم از سوره مبارکه اسراء اشاره کرد، که خداوند عزيز در اين آيه مي فرمايد.

" آنگاه شما را روبروي آنها قرار داده و بر آنها غلبه دهيم و به مال و فرزندان نيرومند، مدد بخشيم و عده جنگجويان شما را بسيار گردانيم."

اين آيه شريفه نيز طبق روايتي که از امام جعفر صادق(ع) وارد گرديده، به موضوع رجعت امام حسين(ع) اشاره دارد، چرا که آن حضرت فرمود: اول کسي که به دنيا برمي گردد حضرت امام حسين(ع) و اصحاب او و يزيد و اصحاب او خواهند بود پس همه ايشان را بکشد مثل آن که ايشان کشته اند چنانچه حق تعالي فرموده است: ثم رددنا لکم..."(6)

 و باز در روايت ديگري امام صادق(ع) در تأويل همين آيه مي فرمايد:" ثم رددنا لکم الکرة عليهم"  اشاره است به خروج امام حسين(ع) با هفتاد نفر از اصحابش... و به مردم گويند که اين حسين است که بيرون آمده است تا مؤمنان وي شک  نکنند و بدانند که دجال و شيطان نيست و حضرت قائم در آن وقت در ميان ايشان باشد..."(7)

با توجه به دو آيه فوق الذکر اين نکته به دست مي آيد که امر رجعت و نيز رجعت امام حسين(ع) از نظرگاه اين کتاب آسماني امري شدني خواهد بود و به همين دليل جاي شگفتي در آن وجود ندارد.

  

ب- رجعت امام حسين عليه السلام در روايات

يکي از منابع چهارگانه فقه اسلامي، حديث و سنت مي باشد. و به همين خاطر براي اثبات بعضي از احکام، قواعد و اعتقادات ديني ناگزير از رجوع به احاديث و سنن منقول از پيامبر(ص) و ائمه عليهم السلام هستيم، که اين مطلب درباره" رجعت" نيز صادق است. يعني براي پي بردن به کم و کيف رجعت در کنار استدلال به قرآن کريم و عقل، بايد از احاديث و روايات نيز بهره گرفت.

بايد دانست درباره امر رجعت و حوادث پيرامون آن روايات و احاديث فراواني در کتب روائي و حديثي مضبوط است. تا جايي که " شيخ حرعاملي در کتاب الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة،600 حديث- درباره رجعت- روايت کرده است"(8) ولي از آنجا که بحث ما پيرامون رجعت امام سوم عليه السلام مي باشد، فقط به برخي از رواياتي که در آنها به رجعت آن حضرت تصريح گرديده مي پردازيم.

 

روايت اول:

" قطب راوندي و ديگران از جابر از امام محمد باقر(ع) روايت کرده است که حضرت امام حسين(ع) در صحراي کربلا، پيش از شهادت فرمودند:... اول کسي که زمين شکافته مي شود و از زمين بيرون مي آيد من خواهم بود و بيرون آمدن من همراه مي شود با بيرون آمدن اميرالمومنين و قيام قائم ما..."(9)

اين روايت که علامه مجلسي آن را در حق اليقين آورده است بر اين نکته تصريح مي فرمايد که اولين رجعت کننده در هنگامه رجعت امام حسين(ع) مي باشد و در اين مورد، احاديث فراواني نقل گرديده که نمونه اي از آن را قبلا و در شرح آيات سوره مبارکه نازعات نيز ذکر کرديم.

 

روايت دوم:

"... عياشي از حضرت امام جعفرصادق(ع) روايت کرده است که اول کسي که به دنيا بر مي گردد حضرت امام حسين(ع) است و اصحاب او و يزيد و اصحاب او، پس همه ايشان را بکشد مثل آن که ايشان را کشته اند."(10)

در اين روايت علاوه بر آنچه قبلا بدان اشاره نموديم يعني اولويت امام حسين(ع) در رجعت، به رجعت اصحاب آن حضرت و نيز مخالفان و دشمنان ايشان هم اشاره گرديده و همانطور که ملاحظه مي شود تصريح گرديده که در واقعه رجعت گويي صحنه حماسه آفرين عاشورا بار ديگر تکرار گرديده و مجددا مقاتله اي بين آن حضرت و سپاه يزيد درمي گيرد که سرانجام و عاقبت آن، همانا پيروزي و غلبه سپاه امام(ع) بر سپاه کفر بوده و در واقع انتقام فجايع حادثه عاشورا از يزيديان گرفته مي شود و البته اين انتقام گيري از ظالمان و ستمگران تنها منحصر به واقعه عاشورا نبوده، بلکه مطابق روايتي که از امام کاظم(ع) وارد گرديده، در هنگامه رجعت بسياري از مؤمنان از دشمنان خود طلب حقوق پايمال شده خويش را مي نمايند و علاوه بر آن از عده اي از دشمنان خود، انتقام مي گيرند:"... در رجعت ارواح مؤمنان با ارواح دشمنان ايشان به سوي بدن ها برمي گردند تا حق خود را از ايشان استيفاء کنند و هر که ايشان را عذاب و شکنجه کرده باشد از او انتقام بگيرند و..."(11)

 

روايت سوم:

"... از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت گرديده که اول کسي که در رجعت برخواهد گشت حضرت امام حسين عليه السلام خواهد بود و آن مقدار حکومت خواهد کرد که از پيري موهاي ابروهاي او بر روي ديده اش آويخته شود."(12)

مطابق اين روايت و روايات مشابه ديگر، در هنگامه رجعت براي برخي از ائمه عليهم السلام دوراني است که در طي آن در پهنه گيتي به حکمراني پرداخته و حکومت مي نمايند، که از جمله آنها امام حسين عليه السلام است که دوران حاکميت آن حضرت بسي طولاني خواهد بود. بايد دانست که از اين روايت استفاده مي شود که فاصله بين قيام حضرت صاحب عليه السلام و رجعت تا وقوع رستاخيز و برپا شدن قيامت، فاصله اي طولاني خواهد بود که در اين فاصله همانطور که گفتيم عده اي از اولياء الهي حکومت مي کنند و دنيا، روزگاري سرشار از صلح و صفا را به خود خواهد ديد. دوراني که نشاني از ظلم و ستم وجود ندارد و " نيکان به ديدن دولت ائمه عليهم السلام[ خوشحال شده] و ديده هاي ايشان روشن مي گردد..."(13)

از آنچه گفتيم نتيجه گرفته مي شود که اولا امر رجعت امري حتمي الوقوع مي باشد و ثانيا اين امر تنها منحصر به برخي از صلحاء و اشقياء مي شود و نه همه آنها، که از آن جمله اند، امام حسين عليه السلام که نخستين مراجعت کننده به دنيا است و پس از انتقام گيري از پديدآورندگان فاجعه عاشورا و گستردن صلح و صفا و آرامش در عرصه گيتي، مدت بسياري را به اداره امور عالم و حاکميت بر جهان بشريت مي گذارند.

 

پي نوشت ها:

1. تفسير نمونه، ج15، ص555.

2. علامه مجلسي، حق اليقين، ج2، ص2.

3. تفسير نمونه، ج15، ص560.

4. حسين عمادزاده، منتقم حقيقي، ص 481.

5. فضائل و سيره امام حسين(ع) در کلام بزرگان، عباس عزيزي، ص 69.

6- حق اليقين، ج2، ص12.

7- حق اليقين، ج2، ص16.

8. حسين عمادزاده، منتقم حقيقي، ص 482.

9. علامه مجلسي، حق اليقين، ج2، ص 7.

10. همان، ص 11 و ص12.

11. همان، ص 7.

12. همان.

13. همان، ص 1.

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:25 بعد از ظهر
تواضع و فروتني حضرت اباعبدالله الحسین (ع) 

تواضع و فروتني حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

 

 

  

امام حسين (ع) بر جمعي از فقيران و تهيدستان گذشت ، در حالي که بر زيراندازي نشسته ، سرگرم خوردن چند تکه نان بودند به ايشان سلام داد ، آنها حضرت را بر سفره خويش فراخواندند ، امام حسين (ع) در جمعشان نشست و فرمود : اگر خوراک شما صدقه نمي بود، شريک خوردن شما مي شدم ، سپس افزود : برخيزيد و به خانه من درآييد . سپس آنان را از غذا سير کرده لباس مناسب به ايشان پوشاند و دستور داد درهمي به آنها بدهند.(1)

همين نمونه علمي و گويا ، کافي است که ميزان فروتني آن حضرت و ژرفاي آن را شناسايي کنيم به ويژه وقتي ذهن خود را به اين حقيقت معطوف داريم که امام حسين (ع) ، شايسته ترين فرد براي رهبري امت است ، و تنها سر رشته دار انديشه و رهبري امت بشمار مي رود.

و باز با توجه به اين واقعيت که احدي از معاصرينش به مرتبه اجتماعي او نايل نشده است ، تا جايي که صحابي بزرگوار ، ابن عباس ، به خاطر تعظيم و تکريم او رکاب حضرت را مي گيرد تا امام حسين (ع) بر مرکب خويش سوار شود، به همين دليل وقتي آن حضرت با پاي پياده براي حج بيت الله الحرام سفر مي فرمود، تمام کساني که در طول راه با حضرت برخورد مي کردند ، به خاطر احترام به ايشان پياده مي شدند و همراه حضرت پياده حرکت مي کردند.

درک و دريافت موقعيت اجتماعي امام حسين (ع) در جهان اسلام و در ميان مسلمين ، ما را قادر مي سازد تا ميزان تواضع و فروتني آن حضرت را بهتر درک نماييم ، زيرا ملاحظه مي کنيم که آن امام  در جامعه اسلامي با ساده ترين فرد نيز با همان شيوه معاشرت و رفتار بلند انساني ، برخورد مي فرمود. يکي از نمونه هاي عيني بر تواضع آن حضرت اين است که در صفه ( ايوان جنب مسجد پيامبر (ص) در مدينه منوره ) با افراد بي چيزي که مشغول خوردن غذا بودند ، برخورد کرد، آنها حضرت را براي صرف غذا دعوت کردند ، حضرت به جمع ايشان پيوست و فرمود :

"ان الله لايحب المستکبرين "، همانا خداوند مستکبران را دوست نمي دارد.

آنگاه از خوراک آنان ميل فرمود و اظهار داشت : من دعوت شما را اجابت کردم ، اکنون نوبت شما است که دعوت مرا اجابت نمائيد.

آنها هم دعوت حضرت را پذيرفتند ، لذا ايشان را به خانه برد و خطاب به همسرش رباب فرمود: "هر چه ذخيره کرده اي بيرون بياور."

عفو و بخشش امام حسين (ع)

عفو و بخشش امام حسين (ع) نيز در بلندي و والايي ، مانند ساير اخلاق و صفات آن حضرت است. يکي از مصاديق عيني و عملي آن را با هم مي خوانيم :

روزي فردي مرتکب لغزشي شد که سزاوار تاديب شد، امام حسين (ع) خواست او را ادب نمايد ، فرد به امام حسين گفت: يا مولاي ، آنها که خشم خود را فرو مي خورند،

امام (ع) فرمود : با او کاري نگيريد .

فرد گفت : آنها که از مردم گذشت مي کنند ،

امام فرمود : از تقصيرت گذشتم .

فرد گفت : خداي متعال نيکوکاران را دوست مي دارد.

حضرت فرمود : تو را براي خدا بخشيدم و دو برابر آنچه به تو بخشيده بودم ، از آن توست .(2)

 

پي نوشت ها:

1- مناقب آل ابي طالب ، ابن شهر آشوب ، بخش مکارم الاخلاق .

2- کشف الغمه ، ج 2 ، ص 24

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:22 بعد از ظهر
الطاف حسيني 

الطاف حسيني

 

 

 انس مي‌گويد: خدمت امام حسين عليه السلام بودم، كنيزكي وارد شد و دسته گلي به آن حضرت هديه كرد، امام فرمود:

تو در راه خدا آزادي .

عرض كردم: او براي شما دسته گلي آورد كه ارزش چنداني ندارد و شما او را آزاد مي‌كنيد؟ فرمود:

خدا اين گونه به ما ادب آموخته است، او در قرآن فرموده است:" و إذا حُييتُم بِتَحِية فَحَيوا بِأَحسَن مِنها أو رُدُّوها." (نساء / 86)

" هر گاه كسي به شما درودي فرستد يا احساني كند شما هم سلام يا احسان او را همانگونه و يا بهتر از آن پاسخ دهيد"؛ و بهتر از احسان او آزاد ساختن او بود.

منبع:

كشف الغمة، ج 2، ص 31.

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:21 بعد از ظهر
الگوهای رفتاری امام حسين عليه السلام 

الگوهای رفتاری امام حسين عليه السلام

 

 

نماز، اوج بندگى

رضا، اوج ايمان

صبر و مقاومت

كرامت و بزرگوارى

كار فرهنگى و آموزشى

روحيه عرفانى

عشق به خدا

ذكر خدا

 

وقتى خداوند، براى هدايت بشر، "راهنما" فرستاد و براى تعيين راه و پيمودن مسير، "حجت" قرار داد، همه ابعاد را در نظر داشت.

الگوهاى مكتبى، الگوى همه جانبه امت براى راهيابى به كمال و خودسازى و بندگى اند. حسين بن على عليهما السلام نيز يكى از اين اسوه هاى كامل و الگوهاى همه جانبه است و آنچه از حضرتش بايد آموخت، نه تنها درس حماسه و جهاد و ظلم ستيزى، كه درس عبوديت و سخاوت و جوانمردى و ارزش گرايى و تهجد و انس با قرآن و تكريم انسان است.

در اين مقاله نگاهى به بخشى از ابعاد الگويى سالار شهيدان داريم، تا روشن گردد كه شخصيت وى به واقعه شورآفرين و حماسى عاشورا و انگيزه آفرينى جهاد در كربلا خلاصه نمى شود. امروز، اگر آن باده جانبخش در ساغر دلمان نيست، مى توان و بايد از چشمه فيض ديگرى شور و حال گرفت و"سيره حسينى" را چراغ راه قرار داد.

در عصر بازسازى ايمان و فرهنگ، توجه به ابعاد الگويى امام حسين عليه السلام ضرورى است. آن حضرت، تنها در كربلا اسوه ما نيست؛ الگو بودنش تنها در زمينه حماسه و خون و شهادت هم نيست؛ حتى در كربلا هم، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه هاى آن روز جاويدان هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.

 

نماز، اوج بندگى

سالار ما، حسين بن على عليهماالسلام، شب عاشورا براى انس با خدا و تهجد و تلاوت قرآن و نماز، از دشمن مهلت گرفت. در گرماگرم نبرد عاشورا نيز، هنگام ظهر به نماز ايستاد تا به ما بياموزد كه جان بر سردين و خداجويى نهاده است. سعيد بن عبدالله حنفى، در آن لحظه، در برابر امام همچون سپر حفاظتى مى ايستد، تا حسين بن على عليهماالسلام، آخرين نمازش را بخواند و با 13 تير كه بر پيكرش مى نشيند، به شهادت مى رسد.(1)

ابوثمامه صائدى نيز ـ كه خودش شهيد نماز است ـ در روز عاشورا، فرا رسيدن هنگام نماز را يادآور مى شود. امام حسين عليه السلام دعايش مى كند كه خدا از نمازگزاران ذاكر قرارش دهد.(2)

اين كه در زيارت هاىامامحسين عليه السلام، او را اقامه كننده نماز خطاب مى كنيم"اشهد انك قد اقمت الصلوه..."(3) جلوه ديگرى از اهميت نماز را در زندگى و شهادت آن پيشواى معنويت و عبوديت نشان مى دهد.

 

 

رضا، اوج ايمان

كمال بندگى در"رضا" به رضاى الهى و فرمان اوست. حسين بن على عليهماالسلام در حركت به سوى كربلا، اظهار اميدوارى كرد كه آنچه را خداوند برايش اراده كرده باشد، "خير" باشد، چه با فتح، چه با شهادت"ارجو ان يكون خيرا ما اراد الله بنا، قتلنا ام ظفرنا"(4). در قتلگاه نيز جملات زيباى"الهى رضاً برضاك و تسليما لامرك" كه بر زبان او جارى شد، نشانه خلوص در بندگى و رضا به قضاى خداوند است.

 

يكى درد و يكى درمان پسندد 

 

يكى وصل و يكى هجران پسندد

 

من از درمان و درد و وصل و هجران

 

پسندم آنچه را جانان پسندد

 

 

و جانان سيدالشهدا، خدا بود كه عشق الهى در سراسر وجود حضرت، سريان و جريان داشت و"مقام رضا" مرتبه برتر ايمان او به شمار مى رفت. خود آن حضرت بارها مى فرمود:

"رضا الله رضانا اهل البيت"(5)؛ رضايت ما خاندان، تابع رضاى الهى است.

 

صبر و مقاومت

سيدالشهدا الگوى صبر و شكيبايى در برابر مصيبت ها، مشكلات زندگى، زخم شمشير، داغ عزيزان و شهادت فرزندان است.

امام حسين عليه السلام در آغاز حركت خويش به سوى كربلا، بر صبر تكيه كرد و يارانى را لايق همراهى خويش مى دانست كه بر تيزى شمشير و ضربت نيزه ها مقاوم باشند."فمن كان منكم يصبر على حد السيف و طعن الاسنه فليقم معنا."(6)

در روز عاشورا نيز در خطبه اى كه با اين جملات آغاز مى شود"صبرا بنى الكرام..."(7) ياران خويش را بر رنج جهاد و زخم شمشير به صبورى فرا خواند، تا از تنگناى دنيا به وسعت آخرت و از دشوارىهاى دنيا به نعمت و راحت بهشت برسند و مرگ را همچون"پل عبور" بدانند.

هنگام خروج از مكه نيز در ضمن خطابه اى فرمود:"نصبر على بلائه و يوفينا اجور الصابرين."(8)

و صبر بر بلا را مقدمه رسيدن به"اجر صابران" دانست كه خداوند عطا خواهد كرد.

روز عاشورا،فرزندش على اكبر را هم با جمله"يا بُنى اصبر قليلا" دعوت به صبورى كرد و خواهر خويش را در آن روز سرخ، به"صبر" توصيه كرد.

صبر و مقاومتى كه ملت ما از حسين بن على عليهماالسلام و حضرت زينب(س) آموختند، آنان را در سال هاى دفاع مقدس و جبهه هاى نبرد و صحنه هاى انقلاب، رويين تن ساخت و به آزادگان عزيز در سال هاى سخت اسارت، قدرت تحمل بخشيد.

 

كرامت و بزرگوارى

آقايى و بزرگوارى امام حسين عليه السلام زبانزد بود. سال هايى كه در مدينه مى زيست و در دوران پدر بزرگوارش، آنچه از دست كريمش مى جوشيد، سخاوت و جود نسبت به سائلان و نيازمندان بود.

به روايت حضرت سجاد عليه السلام، امام حسين عليه السلام بار غذا و آذوقه به دوش مى كشيد و به خانه يتيمان و فقيران و بيوه زنان نيازمند مى برد. از اين رو، بر شانه هاى آن حضرت جاى آن مانده بود.(9)

پس، رسيدگى به محرومان و سركشى به مستضعفان را هم بايد از حسين عليه السلام آموخت. وى روزى بر عده اى بينوا گذشت كه سفره اى گسترده و روى زمين نشسته، نان خشك مى خوردند. پسر پيامبر را به آن طعام دعوت كردند. حضرت از اسب فرود آمد و نزد آنان نشست و از غذايشان خورد، سپس آنان را به خانه خود دعوت كرد و از آنان پذيرايى نمود.

شيوه كريمانه وى، شهرت آفاق بود. وقتى سائلى به در خانه امام آمد و در زد، اشعارى با اين مضمون مى خواند كه:

هركس امروز به تو اميدوار باشد، ناكام و نوميد نمى گردد و هر كس حلقه در خانه تو را بكوبد، دست خالى بر نمى گردد. تو، سرچشمه جود و سخاوتى و پدرت،كشنده فاسقان تبهكار بود."لم يخب الان من رجاك..."(10)

مگر نه اين است كه نوع دوستى، گرايش به مساكين، تواضع و مردمى زيستن و عاطفه انسانى داشتن را هم بايد از الگويى چون حسين بن على عليه السلام آموخت؟ رفع نياز دوستان و همفكران و همسنگران، در رفتار آن حضرت جلوه گر است و در اين ميدان هم بايد از او پيروى و به او تاسى كرد.

 

كار فرهنگى و آموزشى

در نقل هاى تاريخى آمده است كه وقتى معلم يكى از فرزندانش به او سوره حمد را آموخت، هزار دينار جايزه به معلم داد و به او خلعت و لباس بخشيد و دهانش را پر از گوهر ساخت. وقتى بعضى سبب اين همه بخشش را پرسيدند، فرمود: اين ها كجا برابر چيزى است كه او به فرزندم داده است؟ (يعنى آموزش قرآن و سوره حمد)

آن حضرت در ارزش گذارى به تعليم و تربيت و تشويق معلم و مربى فرزندان خويش و ارج نهادن به جايگاه تعليم و تربيت نيز، الگوى ماست و بايد از او بياموزيم كه به بُعد فرهنگى و تربيتى كودكان مان بها بدهيم و در اين زمينه، وقت و پول هزينه كنيم.

 

روحيه عرفانى

يك بُعدى بودن، نقصانى براى انسان است. پيشوايان دينى ما در همه ابعاد، صاحب كمال بوده اند و در شيعيان خود نيز اين را مى پسنديدند.

خوف از خدا، چشمان اشكبار، حالت نجوا و نيايش، زبان ستايشگر خدا، زندگى سراسر شكر نسبت به نعم الهى، نمازهاى با حال و ركعات بسيار در شبانه روز، بارها سفر پياده به حج خانه خدا رفتن، حضور مكرر بر سر مزار مادر بزرگش حضرت خديجه(س) و گريستن و دعا كردن براى او،نيايش ژرف و عاشقانه اش در پاى"جبل الرحمه" و دعاى وى در روز عرفه ـ كه از زيباترين و غنى ترين متون نيايشى عارفانه است ـ همه و همه، خبر از روح بلند عرفانى آن حضرت دارد.

پس، از اين بُعد حيات وى و توجه به خدا و نيايش هاى شبانه و دعاهاى متضرعانه سيدالشهدا نيز بايد الگو گرفت و بخشى از فرصت هاى روز و شب را به خلوت با خدا پرداخت. اگر در زندگى يك دوستدار و پيرو، اين جنبه مشهود نباشد، در تأسى به آن اسوه معنويت و نيايش، كوتاهى كرده است.

 

عشق به خدا

از برجسته ترين جنبه هاى شخصيت سيدالشهدا، محبت پروردگار و دلدادگى او به خداوند و امر و رضاى اوست.

اين كه نسبت به حادثه عاشورا و آمادگى براى شهادت طلبى و پذيرش تبعات و پيامدهاى آن و راضى شدن به يتيمى فرزندان و اسارت اهل بيت، از زبان حضرتش چنين نقل شده است:

 

تركت الخلق طرا فى هواكا

 

و ايتمت العيال لكى اراكا

 

 

نشانه خدا دوستى و عشق به معبود، فنا در"حب الهى" است.

اين كه نقل شده است: هرچه امام حسين عليه السلام به لحظه شهادت نزديك تر مى شد، چهره اش برافروخته تر و شكفته تر مى گشت؛ تعبير ديگرى از عشق الهى اوست كه تبديل هجران به وصال را مى ديد و به وجد مىآمد.

عمان سامانى در مثنوى بلند"گنجينه الاسرار" خويش، به رفتار و حالات حسين بن على عليهماالسلام از ديد عرفانى و عشق نگريسته و امام را سرمست از شراب شوق و عشق الهى مى بيند كه پياپى جام محبت و بلاى بيشترى مى خواهد، و او را موجى برخاسته از دريا مى داند كه محو حقيقت خداست و مى خواهد باز به همان دريا بپيوندد و در اين راه، از هرچه جز"او"ست، دست مى شويد و"خود" را قربانى مى كند. وى در اين ترسيم عاشقانه، سراسر عاشورا و صحنه هاى رزم فرزندان و ياران را جلوه اى از آن"جذبه الهى" و عشق برتر مى شناسد و شهادت هر كدام از ياران را همچون"هديه" به درگاه دوست توصيف مى كند، تا رضاى محبوب تامين شود و به بزم قرب، بار يابد.

چنين روحيه اى و عشقى، بى شك در حسين دوستان صادق نيز يافت مى شود، چرا كه الگويشان چنين حسينى است كه در دل، جز محبت الهى را راه نداده است.

 

ذكر خدا

گوهر ياد خداوند، موهبتى عرشى است كه در هر دل كه جاى گيرد و بر هر زبان كه جارى شود، آن دل و زبان را نفيس مى سازد، چه ذكر قلبى باشد، چه ذكر زبانى .

حسين بن على عليهماالسلام  بنده ذاكر خدا بود، پيوسته حمد و ثناى الهى بر زبانش و سپاس نعمت ها در قلبش. و در راحت و رنج و پنهان و آشكار ياد خدا آرام بخش جانش بود و بر او تكيه داشت و هيچ صحنه تلخ و غمبارى نبود، جز آن كه داروى"ياد خدا" آرامش مى كرد.

تنها در صبح عاشورا نبود كه با گفتن"اللهم انت ثقتى فى كل كرب"، به ياد خدا بودن را ابراز مى كرد و تنها در حملات حماسى روز عاشورايش نبود كه با تكرار جمله"لاحول ولا قوه الا بالله"(11)؛ ارتباط قلبى خود را با معبود، بر زبان مىآورد، بلكه همواره گوياى"الله اكبر" بود و ذكر"الحمدلله على كل حال" و ياد خدا ورد زبانش بود و"استرجاع" را ـ كه يكى از شاخص هاى ذكر حقيقى، بهخصوص در هنگام مصائب و ناگوارىهاست ـ در مواقع مختلف از جمله در راه مكه به كربلا، بر لب داشت. از ديد امام حسين عليه السلام شقاوت سپاه كوفه كه براى آن جنايت عظيم حضور پيدا كرده بودند، نتيجه غفلت از ياد خدا بود و چون مى ديد آنان به هيچ روى، از كينه و عناد خويش دست بر نمى دارند و بر كشتن او مصمم اند، به آنان مى فرمود:

"لقد استحوذ عليكم الشيطان فانساكم ذكر الله العظيم" (12)؛ شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از (دل) شما  برده است.

وقتى چراغ ياد خدا در شبستان دل انسان روشن باشد، هرگز شيطان رخنه گاهى براى ورود به خلوتگاه دل نمى يابد و اين خانه كه بايد جاى خدا باشد، ماواى ديو و دد نمى گردد.

پيروان حسين عليه السلام را سزاست كه مشعل فروزان"ذكرالله" را در اقتدا به سالارشان در دل برافروزند، تا نه دچار يأس و ترديد شوند، نه ملعبه ابليس و هواى نفس.

اينها و بسيارى ديگر از اين گونه ويژگى هاى روحى و رفتارى است كه از حسين بن على عليهماالسلام براى پيروانش در همه اعصار و نسل ها"الگويى همه جانبه" ساخته است و منشورى پديد آورده كه از هر طرف به آن بنگريم، جلوه اى خاص و بعدى مقدس و الگويى شايسته تبعيت به چشم مى خورد.

خلاصه سخن آن كه:

هم از معنويت و توجه به خدا و نيايش هاى شبانه امام حسين عليه السلام بايد درس آموخت، هم از توجه به علم و ادب و دانش و تربيت فرزندان، هم حسن خلق و كرامت رفتارى و مستضعف گرايى، هم از ايثار و سخاوت و بذل و بخشش وى، و هم از رافت و مهربانى و عواطف والاى انسانى نسبت به همنوعان.

حسين بن على عليهماالسلام مقتداى همه و هميشه و همه جاست؛ چه در جنگ و چه در صلح، چه در ميدان جهاد و چه در عرصه اعتقاد، چه در صداقت و پاكى، چه در شجاعت و بى باكى، چه در روحيه شهادت طلبى، چه در عبادت ها و راز و نيازهاى نيمه شبى .

جويندگان راه معنى و طالبان عزت و آزادگى، بايد در"آينه اوصاف حسينى" به تماشاى اين جلوه هاى ناب و ماندگار بنشينند و اگر اهل سير و سلوك اند و شيفته"عرفان اهل بيتى"، و اگر به افقى دور دست تر از ماديات و بلندتر از روزمرگى ها مى نگرند، باز هم بايد به"مرآت حسينى" چشم بدوزند و به اين"آينه حُسن" بنگرند.

براى الگوگيرى از "اسوه هاى حسنه"، بايد به جهات اسوه بودن آنان توجه داشت؛ حسين بن على عليهماالسلام يكى از اين اسوه هاست؛ خود نيز فرموده است:"لكم فى اسوه."

مرور به چند نمونه از جهات الگويى سيدالشهدا، براى آن بود كه درس آموزى از اين سرمشق خدايى آسان تر باشد و عملى تر.

آينه سلوك حسينى، پيوسته در منظرمان باد.

 

پى نوشت ها:

1 ـ مقتل الحسين، مقرم، ص 304.

2 ـ سفينه البحار، ج 1، ص 136.

3 ـ زيارت وارث (مفاتيح الجنان).

4 ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 597.

5 ـ موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 328.

6 ـ ينابيع المَوَدَّه، ص 406.

7 ـ نفس المهموم، ص 135.

8 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 367.

9 ـ حياة الامام الحسين(ع)، ج 1، ص 128.

10 ـ همان، ص 131.

11 ـ موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 414.

12 ـ همان، ص 485.

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:19 بعد از ظهر
تولد امام حسین (ع) 

تولد امام حسين (ع)

 

 

به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على و فاطمه، كه درود خدا بر ايشان باد، در خانه‏ ى وحى و ولايت، چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص) رسيد، به خانه‏ ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء (2) را فرمود تا كودكش را بياورد.اسماء او را در پارچه‏ اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت (3).

به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش، امين وحى الهى، جبرئيل، فرود آمد و گفت:

سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، اين نوزاد را به نام ‏پسر كوچك هارون‏ «شبير» (4) كه به عربى‏«حسين‏» خوانده مى‏شود، نام بگذار. (5) چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنكه تو خاتم پيغمبران هستى.

و به اين ترتيب نام پر عظمت ‏«حسين‏» از جانب پروردگار، براى دومين فرزند فاطمه انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش، فاطمه‏ زهرا كه سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

 

حسين و پيامبر (ص)

از ولادت حسين بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص) درباره حسين (ع) ابراز مى‏ داشت، به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.

 

 

 

 سلمان فارسى مى ‏گويد: ديدم كه رسول خدا (ص) حسين (ع) را بر زانوى خويش نهاده او را مى ‏بوسيد و مى‏ فرمود:

تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت‏ خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدايى كه نه نفرند و خاتم ايشان، قائم ايشان (امام زمان عج) مى ‏باشد. (8)

انس بن مالك روايت مى ‏كند:

وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت‏ خود را بيشتر دوست مى ‏دارى، فرمود:حسن و حسين را، (9) بارها رسول گرامى حسن و حسين را به سينه مى ‏فشرد و آنان را مى‏ بوييد و مى‏ بوسيد. (10)

ابو هريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است در عين حال اعتراف مى ‏كند كه:

رسول اكرم (ص) را ديدم كه حسن و حسين (ع) را بر شانه‏ هاى خويش نشانده بود و به سوى ما مى‏ آمد، وقتى به ما رسيد فرمود: هر كس اين دو فرزندم را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است. (11)

عالى ‏ترين، صميمى‏ ترين و گوياترين رابطه‏ ى معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را مى‏ توان در اين جمله‏ ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود:

حسين از من و من از حسينم. (12)

 

پى‏ نوشت ها :

1. در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع) اقوال ديگرى هم گفته شده است،ولى ما قول مشهور بين شيعه را نقل كرديم. ر. به. ك. اعلام الورى طبرسى ، ص 213.

2. احتمال دارد منظور از اسماء، دختر يزيد بن سكن انصارى باشد. ر. به. ك. اعيان الشيعه ، جزء 11 ، ص 167.

3. امالى شيخ طوسى ، ج 1، ص 377

4. شبر بر وزن حسن و شبير بر وزن حسين و مشبر بر وزن محسن نام پسران هارون بوده است و پيغمبر اسلام (ص) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام ناميده است- تاج العروس ج 3 ص 389، اين سه كلمه در زبان عبرى همان معنى را دارد كه حسن و حسين و محسن در زبان عربى دارد- لسان العرب ، ج 6 ، ص 60.

5.  معانى الاخبار ، ص 57.

6. در منابع اسلامى درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براى سلامتى فرزند بسيار مؤثر دانسته شده است، ر.به.ك. وسائل الشيعه ، ج 15 ، ص 143 به بعد.

7. كافى ، ج 6 ، ص 33.

8.  مقتل خوارزمى ، ج 1 ، ص 146- كمال الدين ، صدوق ، ص 152.

9.  سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 323.

10. ذخائر العقبى ، ص 122.

11. الاصابه ، ج 11 ، ص 330.

12. سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 324- در اين قسمت رواياتى كه در كتاب هاى اهل تسنن آمده است نقل شد تا براى آنها هم سنديت داشته باشد.

كتاب: پيشواى سوم - حضرت امام حسين (ع)

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:18 بعد از ظهر
میلاد امام حسین (ع) مبارک باد 


 

سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا! سلام بر تو ای سفینه عشق! مدینه را شور حضور تو پر کرده است. شمیم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگین نموده و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زیبای تو را زمزمه می کند و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است. ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

  ٢ ١

مولودی

سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و آموزگار شهادت، حضرت حسین بن علی علیه السلام مبارک و خجسته باد.

 

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بيت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد كه ولادتش قلبها را مسرور و ديده‏ ها را گريان ساخت. كودك را نزد رسول خدا (ص) آوردند. پيامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را (حسين) ناميد. جبرئيل و فرشتگان آسمانها براى تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل می شدند و تولد اين نوزاد را تبريك می گفتند ولی آنان حامل پيام ديگرى نيز بودند، خبرى كه رسول خدا (ص) را بشدت متأثر كرد و اشك از ديدگانش جارى شد: (اين كودك را امت تو به قتل می رسانند!).

به درستي كه شباهت امام حسين عليه السلام به رسول خدا فقط در صورت نبود بلكه در سيرت نيز آن امام بزرگ جلوه گاه سيره رسول خدا بود و آن سرور كائنات در اين باره فرمود: شجاعت و سخاوتم را به حسين بخشيدم.

امام حسين (عليه السلام) يك ساله بود كه فرشتگان بسيارى بر نبى مكرم اسلام نازل شدند و عرض كردند: (يا محمد! همان ستمى كه از قابيل بر هابيل وارد شد، بر فرزندت (حسين) وارد می شود و همان اجرى كه به هابيل داده شد، به حسين داده می شود و عذاب كنندگانش همچون عذاب قابيل معذب خواهند بود) از اين رو، رسول خدا (ص) می فرمود: (خداوندا! هر كس حسين مرا ذليل می كند، خوار و ذليلش كن و هر كه حسينم را می كشد، او را كامروا قرار مده!".

رسول خدا (ص) به طرق مختلف، مراتب فضيلت و منزلت فرزند خود، حسين (عليه السلام) را به امت گوشزد می فرمودند. گاه به زبانى فراگير، تمامى اهل بيت را میستود و گاه درباره امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) سخنانى بيان می فرمودند و گاه در خصوص امام حسين (عليه السلام) اشاره نموده، مقامش را يادآور می شدند تا حجت بر همگان تمام شود و حق از باطل مشخص گردد، گاهى نيز در مقابل چشمان مردم، گلوى حسين و دهان او را می بوسيدند و يا زمانى كه در سجده نماز بودند و سنگينى حسين را بر دوش خود احساس می كردند، به احترامش سجده را طول می دادند تا جايى كه نمازگزاران گمان میكردند وحى الهى نازل شده است. آرى كسانى كه پس از اين، در سال 61 هجرى، خون حسين (عليه السلام) را به گردن گرفتند، در زمان طفوليت آن حضرت، چه بسا كودكان و يا جوانانى بودند كه سخنان پيامبر (ص) را نمی شنيدند و يا با بی اهميتى گوش می كردند و ممكن بود از يادشان محو شود ولى آنچه با چشم ديده میشود، در دلها می ماند.

امام حسين همچنان رشد میكرد تا زمان رحلت جد گراميش، رسول خدا، محمد مصطفى (ص) فرا رسيد و پس از آن، پدر را خانه ‏نشين و مادر را از دست رفته و برادر عزيزش را مسموم ديد در اين حال، بنا به امر الهى، بار امامت را بر دوش گرفت تا چراغى در تاريكي هاى جهالت و پرچمى در مسير هدايت باشد. امامت آن حضرت، مقارن با باقيمانده ايام خلافت (معاويه بن ابى سفيان) بود.

 

|+|
نوشته شده توسط کربلایی شعبان ،علی ،مهدی ،محسن یوسفی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 5:45 بعد از ظهر
 
Send PM To Admin

بهترين سايت آموزش ايرانيان

منبع كدهاي جاوااسكريپت
منبع كدهاي جاوااسكريپت

center"> نفر

افراد آنلاين: نفر


irLearn.com

irLearn.com

tinypic.com/10d7huu.jpg


www.irLearn.com


www.irLearn.com


irLearn.com





Powered by WebGozar